عقل از ديدگاه اميرالمومنين

عقل از ديدگاه اميرالمومنين
عقل از ديدگاه اميرالمومنين
120,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 135 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

فهرست مطالب

مقدمه
كليات
- ضرورت و اهميت تحقيق
- پيشينه و اهداف
فصل اول : لغت و اصطلاح شناسي
- لغت شناسي 2
- اصلاح شناسي 4
- متبلورات عقل 8
1- لب 9
2-حجي 11
3- حجر 11
4-وسط 12
5- نهي 13
-ارتباط عقل با ساير واژگان 14
1- عقل و جهل 14
2-عقل و اخلاق 16
3- عقل و دين 19
4- عقل و علم 21
5- عقل و اراده 23
6- عقل رشد 24
7- عقل و شهوت و هواي نفس 26
8- عقل و عشق 27
فصل دوم : (نگرش هاي متفاوت به عقل)
- عقل از منظر قرآن 31
-عقل از منظر روايات 34
- عقل از منظر دانمشندان 39
الف-مسلمان 39
1-كلام 39
- اهل حديث 39
- اشاعره 40
- ماتريديه 41
- معتزله 43
2- فلسفه 43
3-عرفان 46
ب-غيرمسلمان 53
1- فلسفه 53
2-روانشناسي 56
فصل سوم (عقل- اطلاقات و كاركردها)
- عقل نظري وعقل عملي 67
- اطلاقات عقل عملي 68
- كاركرد نظر ي عقل 72
- كاركرد عملي عقل 72
- كاركرد ابزاري عقل 73
- عقل مطبوع ومسموع 75
فصل چهارم : (عقل در محضر علي عليه السلام)
- اهميت عقل از منظر مولا علي عليه السلام 85
- ماهيت عقل از منظر مولا علي عليه السلام 90
- ثمرات عقل از منظر مولا علي عليه السلام 96
فصل پنجم (آثار و علائم عاقل)
- ويژگيهاي انسان عاقل 101
1-اطاعت و پيروي از خدا 101
2-تواضع و فروتني 101
3-تكلم سنجيده و سكوت همراه با تفكر 102
4-حقيقت جوئي و پذيرش آراء‌مخالف 103
5-حسن تنظيم زندگي دنيوي و اخروي 104
6-دانش دوستي 104
7- مدارا و خوش رفتاري 105
8- رعايت عدالت 105
صداقت در گفتار 106
10- عدم شتاب در قضاوت 106
11-عاقبت انديشي 106
12- عبرت گيري از تجارب 107
13-غلبه بر هواهاي نفساني 108
14-مشورت با ديگران 108
فصل ششم(هدايت و ضلالت عقل و عوامل آن
- هدايت و ضلالت 110
1- مبادي تصوري هدايت و ضلالت 110
الف-واژه شناسي و تعريف واژه ها 110
ب-جدايي پذيري هدايت و ضلالت 111
ج-جايگاه معرفتي مبحث هدايت و ضلالت 113
2- مبادي تصديقي هدايت و ضلالت 113
3- هدايت 114
الف-تكويني 114
1- عقل و هدايت تكويني 114
2- قلمرو واعتبار هدايت عقل 115
ب-هدايت تشريعي 116
1- نبوت و هدايت 116
الف-عامه 117
ب-خاصه 118
1- دين اسلام و هدايت تشريعي 120
3-قرآن و هدايت تشريعي 122
4- اهل بيت و هدايت تشريعي 123
5- اسباب و زمينه هاي هدايت 124
الف-ذكر و ياد خدا و هدايت، ذكر و عقل نظري و عملي 124
ب-استقامت و هدايت 126
ج-مشورت و هدايت 126
د-پذيرش حق 130
هـ- كنجكاوي و سوال 130
و- معاشرت با عقلا 131
ز-تفكر 132
4- ضلالت 132
الف- پليدي گمراهي و گمراه سازي 132
ب-رهبران ناصالح سياسي و گمراهي بشر 133
ج-شيطان و گمراهي 134
د-هواپرستي و گمراهي 135

 

 
مقدمه:
يكي از ابعاد اساسي و مهم وجود انسان كه در برنامه ريزي هاي تربيتي (اعم از تعيين اهداف، اصول و روشها) به نحوي مورد نظر قرار مي گيرد بعد عقلاني اوست.
مكاتب تربيتي نيز هر يك با بينش خاص خود به بيان اهميت اين بعد تربيت پرداخته اند و بسياري از مربيان بزرگ جهان وقتي از تعليم و تربيت بحث مي كنند با توجه به برداشت خاص خود از عقل و عقلانيت، پرورش نيروي عقلاني انسان را پايه اساس و تعليم و تربيت تلقي مي كنند.
يك مكتب كه داراي هدفهاي مشخصي است و مقررات همه جانبه اي دارد وبه اصطلاح سيستم حقوقي، سيستم اقتصادي وسياسي دارد، نمي تواند يك سيستم خاص آموزشي نداشته باشد، زيرا مكتبي كه مي خواهد در بين مردم يك طرح خاص اخلاقي يا اقتصادي و يا سياسي را پياده كند، قطعاً اينها را براي انسانها مي خواهد، اعم از اينكه فرد انسان هدف باشد و يا جامعة انساني كه اگر مكتبي مثل اسلام باشد كه در آن هم اصالت فرد محفوظ است و هم اصالت اجتماع، قطعاً مي بايد برنامه اي براي ساختن افراد در دست داشته باشد، هم از آن نظر كه هدف بودن خود فرد (اصالت خود) تامين گردد و هم از آن جهت كه بايد فرد مقدمه اي و ابزاري براي اجتماع باشد. با توجه به همين نكته است كه مي بايد با اصول تعليم و تربيت اسلامي آشنا بشويم.
در نظام تربيتي اسلام عقل و پرورش عقلاني از اهميت ويژه اي برخوردار است و تكيه بر عقل و تأييد جنبة عقلاني يكي از ويژگيهاي تربيت اسلامي است. آيات قرآن با تعابير مختلفي از اين بعد ارزشمند انسان سخن گفته و روايات نيز به بيان جايگاه والاي عقل مي‌پردازند.
برداشت ها و تعابير مختلفي از عقل و عقلانيت و تربيت عقلاني در مكاتب و نظام هاي تربيتي و جود دارد.در اين تحقيق سعي شده ديدگاه كلي امام علي عليه السلام را در مورد عقل و عقلانيت تبين و سپس دلالتهاي تربيتي آن استنتاج گردد.

 

ضرورت و اهميت تحقيق
چنانكه در مقدمه اشاره گرديد عقل از ابعاد اساسي و جود انسان محسوب شده و مكاتب تربيتي هر يك با بينش خاص خود به بيان اهميت ولزوم تربيت عقلاني پرداخته اند.
اين بينش خاص موجب برداشت هاي متفاوتي از معني و مفهوم عقل وعقلانيت آدمي شده و هريك از اين برداشت ها مي تواند منشأ صدورآرايي در زمينه تربيت عقلاني گردد. لذا به نظر ميرسد قبل از هرگونه نظريه پردازي در مورد تربيت عقلاني در نظام تربيتي اسلام لازم است با معني و مفهوم عقل وعقلانيت در منابع ومتون اسلامي آشنا شده و نظرات تربيتي خود را در مورد تربيت عقلاني بر مبناي چنين برداشتي استوار نمائيم.
عقل در تفكر اسلامي از جايگاه رفيع و شايسته اي برخوردار بوده است، اما تلقي و تحليلي كه از اين حقيقت و الا در فرهنگ اسلامي به چشم  مي خورد، عليرغم وجوه مشترك، با يكديگر تفاوت و در مواردي تعارض دارد، زيرا حكيمان و عارفان مسلمان وقتي از عقل سخن مي گفتند، گاهي آن را تقسيم مي كردند به عقل نظري و عقل علمي، گاه به عقل فطري و عقل كسي، و گاه به عقل جزئي و عقل كلي.
گاهي عقل را در برابر جنون و سفاهت مي نهادند، گاهي عقل را در برابر عشق قرار مي‌دادند و گاهي هم عقل را در برابر شهوت وغضب كه قواي ديگر نفساني هستند مي‌نهادند. گاه  غرضشان از عقل، قوه عاقله بود، گاه محتوي اين قوه، گاه عقل را به معني موجودي خارجي به كار مي برند و گاه به  معني قوه اي دروني.
ديدگاه اسلام را در مورد عقل و عقلانيت بايد از خلال آيات قراني و روايات به دست آورد. در نظام تربيتي اسلام عقل و پرورش عقلاني از اهميت ويژه اي برخوردار است.
يكي از منابع جهت بررسي ديدگاه اسلام در مورد عقل، سخنان و نظرات ائمه اطهار مي باشد كه ميتواند راهگشاي ما در امر تربيت عقلاني واقع گردد.
«بيانات ائمه اطهار عليهم السلام در باب مسائل مختلف بر اساس اعتقاد الهي ما (به خاطر وصل بودن به منبع وحي وداشتن گوهر عصمت) حقايقي هستند كه باطل را در آنها راهي نيست (و نظرات آنها در صورت برداشت صحيح ما) و با توجه به همه جوانب امر و در صورت تحقق شرايط لازم در لباس حقيقت جلوه خواهد نمود.» باتوجه به مراتب فوق الذكر در اين تحقيق سعي شده كه با بررسي مجموع فرمايشات امام علي عليه السلام درباره عقل (كه در كتب نهج البلاعه، غررالحكم درر الكلم و اصول كافي)منظور و مقصود ايشان در اين مورد تبيين گردد.
 
پيشنيه و اهداف تحقيق
تاريخ عقل وتعقل همزاد تاريخ بشري  است . وجه مميز انسان از موجودات ديگر، عقل او است، و آدمي با تعقل به حيات انساني خويش ادامه مي دهد. به فرموده امام علي عليه السلام : الانسان بعقله (انسان به عقل خود انسان است) و باز مي فرمايد» اصل الانسان لبه (اصل انسان خرد او است) بنابراين تاريخ تعقل با پيدايش آدم آغاز مي شود.
معمولاً در كتاب هاي تاريخ فلسفه گفته مي شود تعقل درسواحل آسياي صغير و در منطقه ايونيا با ظهور طالس و آناكسيمندر شروع شده است و پيش از آن، مردم در دوران تخيل و اسطوره مي زيسته اند. اين سخن اگر درست باشد- كه چنين نيست- تنها دربارة شروع نوع خاصي از تعقل صادق است، نه درباره پيدايش تعقل و خردورزي به معناي كلي آن. البته توجه به عقل و تعقل فلسفي، و به سخني ديگر، تعقل در باب تعقل فلسفي و نقد و بررسي آن، امري متأخر است و براساس اطلاعات مكتوب و باقيمانده، ابتدا در زمان سوفسطائيان و سقراط به شكلي ناقص مطرح شده است. پس از آن در عصر جديد با فرانسيس بيكن و رنه دكارت و جان لاك بار ديگر مسئله معرفت و به خصوص تعقل، مورد توجه جدي قرار گرفت و در آثار ايمانوئل كانت به او ج خود رسيد و مساوي با فلسفه شد و درنهايت به علم معرفت شناسي جديد انجاميد.
برخي از پژوهشگران در عصر حاضر با تحقيق در موضوعاتي همچون« نظام تربيت عقلاني بر مبناي سخنان امام علي عليه السلام»،« تربيت عقلاني»، و رساله« اتحاد  عاقل و معقول» تلاش نموده اند، و به نظر مي رسد كه هدف از اين پژوهش ها تفهيم اهميت بحث عقل و تعقل و تربيت عقلاني از منظر امير المومنين عليه السلام بوده باشد.
فصل اول

لغت و اصطلاح شناسي
 
لغت شناسي
در زبان عرب «عقل» به معناي درك آمده است ، وقتي گفته مي شود »ما فعلت منذ عقلت‌«‌يعني از وقتي درك كردم چنين كاري نكردم و يا هنگامي كه گفته مي شود،‌»عقل الشي« يعني چيزي را فهميد و درك كرد. اسم فاعل ماده »ع ق ل«  عاقل وجمع آن »عاقلون« است. »عقال و »عقلاء« جمع مكسر آن است. مونث عاقل »عاقله« كه جمع سالم ومكسر آن به ترتيب »عاقلات«‌و »عواقل« است »العقل« مصدر و جمع آن عقول است. »عقل را بدان جهت عقل ناميده شد ه است كه از فرو رفتن صاحبش درگرداب (ناداني و خطر) جلوگيري مي كند.
همچنين راغب «عقل» را در لغت چنين معنا كرده:» عقل نيرويي است كه آماده و مجهز كننده صاحبش براي قبول و استفاده ازعلم است»، »العقل يقال للقوة المتهيئه لقبول العلم«.
طريحي در مجمع البحرين آورده است:» نور روحاني تدرك النفس به العلوم الضروريه و النظريه« نوري روحاني كه نفس به وسيله آن، علوم بديهي و نظري را درك مي كند.
علامه طباطبايي در تفسير الميزان در باب معناي لغوي عقل چنين مي نويسد:
»كلمه عقل در اصل لغت به معناي بستن وگره زدن است، لذا طنابي را كه با آن پا و يا زانوي شتر را مي بندند،‌عقال گويند و اين عمل را هم عقل ناميده و مي گويند: ( عقل البعير) يعني (شتر را عقال كن) و به همين معناست اداركهايي كه انسان دارد و آنها را در دل پذيرفته و عقد قلبي نسبت به آنها بسته است و نيز مدركات آدمي را و آن قوه اي كه در خود سراغ دارد و به وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مي دهد، عقل ناميدند.»
ايشان در جاي ديگر مي نويسد: » عقل كه مصدر براي (عقل يعقل) است به معناي ادارك و فهميدن چيزي است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام.»
در كتاب لغت منجدالطلاب نيز معناي عقل به شرح ذيل آمده است:
عقل البعير: زانوي شتر رابست.
عقل الرجل عن حاجته: او را از كارش بازداشت. تعقله:‌او را بازداشت ، او حبس كرد.
العقل: بستن زانوي شتر، خونبها، قلب، عقل، ‌خرد، مغز، عاقل شدن.
العقلي:عقلاني، فكري ،‌آنچه به واسطه عقل درك مي شود ، عقلي.
العاقل: باخرد، با شعور، حكيم. العاقله مونث العاقل: قوه تعقل و تدبر.
العقليه من القوم : رئيس قبيله.
العقل: پناهگاه.
معقول : عقلاني.
معناي لغوي عقل در قاموس قرآن چنين آمده است :‌عقل : فهم،‌معرفت،‌درك »‌ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون« (بقره 75) يعني آن را پس از فهميدن دگرگون مي كردند، در حاليكه مي دانستند . »هم يعلمون« راجع به تحريف و »عقلوه« راجع به فهم كلام ا… است.
»و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير) «ملك 10) و گفتند اگر گوش مي‌داديم و مي فهميديم، در ميان سعير نبوديم »و ما يعقلها الا العالمون «‌(عنكبوت 43) جز دانايان آن را درك نمي كنند.
مرحوم علامه مجلسي دربيان معناي لغوي عقل مي نويسد:«عقل تعقل اشيا و فهم آنهاست » ، «... از واژه متضاد عقل نيز مي توان براي فهم دقيق تر آن كمك گرفت. متضاد كلمه عقل، در لغت عرب جهل است و جهل در اصل به معناي عمل بدون تامل يا عمل ناسنجيده بوده است. بنابراين در حد لغت،‌هم خود واژه عقل و هم واژه مقابل آن يعني جهل،
حاكي از آنند كه عنصر اساسي در واژه عقل بازداري لازم براي تامين سنجيدگي و
پختگي«
جناب محمد تقي فعالي: «خليل نحوي مي گويد: »عقل نقيض جهل است»
و جرجاني هم معتقد است: »عقل صاحبش را از انحراف به كج ، منع مي كند«
و فارس بن زكريا نيز وجه تسميه عقل را اين ميداند كه انسان را از گفتار و كردار زشت باز ميدارد.
مي بينيم كه لغت شناسان، گذشته از بيان معناي اصلي عقل كه منع است، به ابعاد يا كاركردهاي مهم عقل، يعني دو جنبه معرفتي و ارزشي عقل نيز اشاره كرده اند.»

اصطلاح شناسي
با عنايت به اينكه هر مكتبي مي تواند اصطلاحاتي را براي منظور و بيان تعابير مورد نظر خود قرارداد كند، لذا گاهي كلمه اي را دو مكتب مورد استفاده قرار مي دهند و حال آن كه هر يك از آن اصطلاحي ويژه را لحاظ مي كنند و« عقل» نيز يكي از آن كلمات است. برخي از معناي اصطلاحي عقل از ديدگاه علامه مجلسي به شرح ذيل مي باشد.
1)«عقل» عبارت است از قوه ادراك خير وشر و سبب تميز بين آن دو، و به وسيله عقل مي‌توان اسباب امور را شناخت و به آنها معرفت پيدا كرد وهمچنين به چيزهايي كه به عقل منجر مي شود و يا از دستيابي به عقل مانع ميشود، معرفت يافت و عقل بدين معنا ملاك تكليف و ثواب و عقاب است.
2-«عقل» ملكه و حالتي است در نفس كه انسان را به سوي انتخاب خير و نفع دعوت مي‌كند و از بديها و مضرات به دور مي دارد و به وسيله عقل ، نفس تقويت مي شود براي دور كردن اسباب شهوت و غضب و وسوسه هاي شيطاني.
آيا معناي دوم عقل مكمل معناي اول است يا اينكه صفت ديگري است و با حالت اول كاملا مغايرت دارد؟ هر دو احتمال هست، اما آنچه دراكثر مردم مشاهده ميشود، از اينكه به نيكي بعضي امور حكم مي كنند، اما آنها را انجام نمي دهند و يا اينكه حكم به بدي بعضي از امور مي كنند اما در عين حال به انجام دادن آنهاولع دارند، دلالت براين مطلب مي كند كه اين حالت غير از علم به خير و شر است(بدين ترتيب تعريف دوم با تعريف اول مغايرت دارد) آنچه از جست و جوي اخبار ائمه اسلام ا… عليهم براي ما ظاهر مي شود اين است كه خداوند در هر كسي كه به درجه تكليف رسيده باشد، قوه و استعداد ادارك منافع و مضرات و غيره را قرار داده است. بنابراين اختلاف زيادي كه از لحاظ اين استعداد در آنها هست واقل درجات استعداد سبب تكليف است كه آدمي از حيوانات تميز داده مي شود و به اختلاف درجات استعدادها، تكاليف متفاوت ميشوند ، هر كه استعدادش كاملتر باشد، تكاليف او سخت تر و زيادتر است و اين قوت ادراك در اشخاص گوناگون بر حسب علم و عمل آنان كامل مي شود. پس هر كه در تحصيل علوم مفيدي كه بر حق اوست سعي و تلاش كرده، بدان عمل كند قوه ادراك و استعداد خويش را قوت بخشيده است.
3-«عقل» قوه اي است كه مردم آن را براي نظم دادن به امور زندگاني خويش به كار مي‌برند. پس اگر موافق قانون شرع بوده وشارع آن را نيكو شمرده باشد، »عقل معاش« ناميده مي شود و در روايات و اخبار نيز مدح شده است. اما اگر در امور باطل و حيله هاي فاسد به كار رود، شرع مقدس آن را »نكرا«‌و »شيطنت« مي نامد و از علماي شرع كساني هستند كه مطلب اخير را براي قوه ديگري مي دانند كه صحت اين گفتار در نزد مامعلوم نيست.
4)«عقل» مراتب استعداد نفس راگويند،‌براي تحصيل نظريات و نزديك يا دور شدن از آنها. براي چنين عقلي چهار رتبه در نظر گرفته اند: 1-عقل هيولاني 2-عقل بالملكه 3-عقل بالفعل  4-عقل مستفاد و اين اسامي همه بر عقل ناميده و اطلاق مي شود ما در همه اين مراتب و… مطلب راجع به آنچه ما قبلا ذكر كرديم مي باشد كه عقل در ظاهر قوه واحده اي است وبه حسب متعلقات، اسامي گوناگون مي پذيرد.
5)«عقل» جوهر مجرد است، البته به قدمت آن اعتقاد نيايد و تاثير واجب را بر ممكنات متوقف براونداند و آن را موثر در خلق اشيا نداند و آن را عقل بنامد و بعضي اخبار را با آنچه او عقل ناميده است، منطبق نمايد. پس امكان دارد بگويد اقبال او عبارت است از، توجه او به مبدا هستي و ادبار او عبارتست از توجه او به سوي نفوس به سبب اشراف عقل بر آن نفوس و كمال يافتن نفوس به وسيله عقل.
جناب محمد تقي فعالي: «درباره معناي اصطلاحي عقل بايد گفت در تاريخ انديشه شرق و غرب، تفسيرهاي مختلفي از عقل شده است. براي مثال عقل يانوس (nous ) براي آناكسا گوراس موجودي است مجرد از عالم كه با ايجاد حركت نخستيني و چرخشي در توده اوليه جهان، باعث پيدايش عالم كنوني ميگردد. عقل در نگاه افلاطون، وسيله اي است كه آدمي با استفاده از آن و براساس ديالكتيك، به عالم مثل عروج كرده ،‌صورت كلي (مثل) را شهود ميكند.
ارسطو، عقل را قوه اي ميداند كه صورت هاي كلي را از افراد جزئي انتزاع مي كند و نيز از بديهيات به نظريات ميرسد. عقل در نظر دكارت، قوه اي است كه تصورات فطري را درخود دارد.
براي كانت عقل نظري، همان قوه استنتاج با واسطه يا استنتاج قياسي است و عقل عملي منشا تكليف اخلاقي و با اين همه، بدون در نظر گرفتن تفسيرهاي جزئي، مي توان گفت در فلسفه وكلام براي عقل دو اصطلاح كلي قابل تشخيص است : در يكي از اين دو اصطلاح، عقل موجودي است كه ذاتا و فعلا مجرد بوده و به طور مستقل، يعني بدون تعلق به نفس و بدن، موجود است. بسياري از فيلسوفان به مقتضاي قاعده »الواحد لا يصدر منه الا الواحد« و قاعده در امكان اشرف» و دلايل، ديگر وجود سلسله اي از عقول را تصوير كرده اند كه واسطه فيض الهي اند. بدين ترتيب كه از خدا تنها يك موجود –كه عقل اول ناميده مي شود- صادر گشته و از آن، عقل دوم، و از آن عقل سوم، تا عقل دهم، كه عقل فعال نام دارد. عالم طبيعت از عقل فعال صادر شده است. اين عقول ، عقول طولي هستند و درميانشان رابطه عليت برقرار است. شيخ اشراق ضمن اثبات عقول طولي مشايين،‌تعداد آنها را بيش از ده دانسته و گذشته از عقول طولي ، «به عقول عرضي» يا «ارباب انواع» نيز معتقد گشته است. صدرالدين محمد شيرازي نيز ضمن پذيرفتن ارباب انواع، تبيين خاصي درباره آن ارائه كرده است.
در اصطلاح ديگر، عقل يكي از قواي نفس انساني است. در اين معنا، عقل با نفس متحد است و يكي از قوا و مراتب آن به شمار مي رود و درمقابل قواي خيال، وهم وحس قرار مي گيرد. عقل قادر به ادراك كليات است و ميتواند مسائل نظري را از مقدمات بديهي ومعلوم استنباط كند. اين عقل به ملاحظه مدركاتش دو نوع است: عقل نظري و عقل عملي.
برخي، عقل انساني را به عقل استدلال گرا يا جزئي (Ratio) و عقل شهودگر يا كلي‌
(Intellectus) تقسيم كرده اند. عقل استدلال گر همان عقلي است كه نظريات را از ميان بديهيات و معلومات بر مي آورد، اما عقل شهودگر مستقيما حقايق را شهود و وجدان مي‌كند. بسياري از فيلسوفان دربارة نحوة ارتباط عقل انساني و عقل مستقل، معتقدند كليات عقلي در عقل فعال قرار دارد و هم اوست كه اين كليات را بر عقول انساني افاضه مي كند.
جناب سعيد بهشتي: در منابع واژه شناسي، از معاني ديگري از عقل سخن رفته است كه رنگ و بويي اصطلاحي دارند،‌مانند »قوه شناسايي مجهولات و بازداشتن انسان از گفتار و كردار ناپسند» ، »نوري روحاني كه نفس به وسيله آن علوم بديهي و نظري را در مي‌يابد»،‌»حالتي مقدماتي براي گام نهادن در راه خير و اجتناب از شر«  ،«نيروي بازشناختن امور صالح از فاسد در زندگي مادي و معنوي و سپس، ضبط و حبس نفس بر اساس اين شناخت.» در نتيجه، مي توان گفت كه معناي اصلي عقل،‌با توجه به مفهوم عقال، عبارت است از بستن و بازداشتن . با اين كه عقل در هركسي داراي وجودي يگانه است، نه دوگانه،‌اما دو وجه علمي و  عملي دارد، بدين معنا كه از يك سو حق و باطل را در عرصه نظر، و خير وشر را در قلمرو عمل،‌از يكديگر باز مي شناسد ، و از سوي ديگر، همچون عقال، زانوي نفس سركش را مي بندد و آن را از پندار گفتار، و كردار نادرست باز ميدارد.
عقل يكي از منابع چهارگانه احكام است، لذا در علم اصول، اصوليون بحث از عقل و حجيت آن را تدوين نموده اند و تحت عنوان «حجيت قطع» آورده اند،‌در حالي كه اخباريون منكر حجيت عقل مي باشند.
علامه شهيد مطهري: مسائل اصولي مربوط به عقل دو قسمت است : يك قسمت مربوط به »ملاكات« و «مناطات» احكام،‌و به عبارت ديگر به »فلسفه احكام« قسمت ديگر مربوط است به لوازم احكام،‌قسمت اول منبعث و برخاسته از يك سلسله مصالح و مفاسد واقعي مي باشد واما قسمت دوم يعني لوازم احكام : هر حكم از طرف هر حاكم عاقل و ذي شعور،طبعاً يك سلسله لوازم ديگر كه عقل بايد در مورد آن ها قضاوت كند.

متبلورات عقل
ممكن است اين سوال مطرح شود كه به چه علت به جاي كلمه »مترادفات« از واژه «متبلورات» استفاده شد؟ دليل آن كه ابن هلال عسكري در كتاب »الفروق اللغويه« در مورد لغاتي كه از نظر معنايي با «عقل» افتراق دارند ولي وجودواژه عقل در همه آنها مشترك است توضيحاتي داده اند كه بنابراين تعاريف ،‌اين كلمات مترادف نيستند بلكه تجليات و تبلوراتي از لغت عقل مي باشند كه ذيلاً به تلخيص ترجمه آن اشاره ميگردد:
افتراق ميان »علم» و «عقل«  عقل همان علم اوليه اي است كه انسان را از انجام قبائح منع ونهي مي كند.
افتراق ميان»عقل» و« أرب« أرب وفور و فراواني عقل است.
افتراق ميان »عقل» و« لب« لب همان عقل صاف و خالص و تصفيه آن است.
فرق بين »عقل» و« نهي« نهي همان انتها و نهايت شناخت و تمايز و قدرت مميزه است.
فرق بين »عقل» و« حجا«‌ حجا همان ثبات عقل است.
افتراق بين »عقل» و «ذهن« ذهن نقيض سوء فهم (كج فهمي ) به عبارتي وجود حافظه و قدرت حفظ آنچه را كه ياد گرفته شده است.
همانگونه كه گذشت در قرآن و روايات وارده از معصومين (عليهم السلام) ازجمله حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام نيز كلماتي همچون»لب« ، »حجي«، »حجر«،‌» وسط«، »نهي« به معناي عقل به كار رفته است كه از آنها تحت عنوان متبلورات عقل ياد مي كنيم و به بيان معاني و تعابير و تفاسيري كه درباره هر يك از كلمات مزبور آمده است مبادرت مي ورزيم:
لب
لب در  لغت به معناي »مغز«‌است و در اصطلاح به »عقل خالص و صاف« اطلاق شده است.
علامه طباطبايي (ره) در بيان معاني لب در  ذيل آيه »‌و مابذكر الااولي الباب« مي نويسد: »كلمه الباب جمع لب است و لب در انسانها به معناي عقل است،‌چون عقل در آدمي مانند مغز گر دوست نسبت به پوست آن، لذا در قرآن به همين معنا استعمال شده است.»
ايشان در جاي ديگري ذيل آيه »و ما بذكروا الا اولوالالباب« در بيان لب و ويژگي صاحبان آن مي نويسد:«در كلمه (الباب) جمع لب به ضم لام و تشديد باء است و لب به معناي عقل صافي و خالص از شوائب است و خداي متعال در مواردي از كلام مجيدش صاحبان چنين عقلي را ستوده و چنين معرفي كرده است كه اينان اهل ايمان به خدا و انا به و بازگشت به سوي او هستند و ايشانند كه همواره سخن نيك را پيروي مي كنند، و آنگاه توصيفشان كرده به اينكه ايشان دائماً به ياد پروردگار خويشند و نتيجه اين دوام ذكرشان اين شده كه ايشان اهل تذكر باشند، يعني از معارف حقه منتقل به دليل آن شوند و نيز اهل حكمت و معرفت باشند و فرموده است :»ٍوالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هديهم ا… و اولئك هم اولوالالباب« (زمر 18) و نيز فرمود است:‌» ان في خلق السموات و الارض واختلاف الليل و النهار الايات لا ولي الالباب ، الذين يذكرون ا… قياماً و قعودا و علي جنوبهم «‌(آل عمران 191) كه در آيه اول ايشان را به اجتناب از پرستش طاغوت و به انابه به سوي خدا و شنيدن هر سخن و عمل كردن به بهترين سخن ستوده مي‌فرمايد:‌»اينانند كه خدا هدايتشان كرده و صاحبان لبند« ودر آيه دوم است:» در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب وروز آياتي براي صاحبان لب هستند، همان كساني كه خدا را ايستاده ونشسته و به پهلو ياد مي كنند. و اين يادكردن، در هرحال و لوازم آن كه همان تذلل و خشوع باشد همان انابه اي است كه موجب تذكر آنان به آيات خدا و انتقالشان به معارف حقه است . همچنان كه مي بينيم يك جا فرموده:« و ما يذكر الا اولوالالباب ‌متذكر نمي شود مگر صاحبان لب(آل عمران7) پس معلوم ميشود، اولوالالباب همان كساني هستند كه انابه دارند.»
شهيد مطهري در بيان معناي لب مي نويسد:
»لب» به معني مغز، نه به معني مخ، مغز به معني اعم، كه در مورد ميوه ها مثلا مي گوئيم مغز بادام، مغز گردو در زبان عربي و در قرآن شايد هم بيشتر، چون در غير قرآن ما بررسي كرديم ونديديم ، شايد هم از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن اين را زياد به كار برده است. قرآن درباره عقل كلمه لب را زياد به كار برده است . گويي انسان را به يك گردو و يا بادام تشبيه كرده كه همه اين گردو يا بادام پوسته است و اساسش مغز مي باشد كه در درون آن قرار دارد.
انسانها، اين انسان، هيكل و اندامش را در نظر بگيريد، مغز انسان عقل و فكر انسان است،‌حال اگر بادامي مغز نداشته باشد چه مي گوييم؟ مي گوييم پوچ است و پوك و هيچ، بايد آن را بيرون انداخت. انساني كه عقل نداشته باشد، اين جوهر انسانيت، مغز انسانيت، آن ملاك و مقام انسانيت را ندارد ، او انساني پوك و پوچ است يعني يك صورت انسان است و معني انسان در او نيست، اين تعبيري است كه بر حسب اين تعبير معني انسان همان عقل انسان است، عقلي كه در اين حد باشد. عقل بودن عقل به استقلالش است. »الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه« ببينيد از اين بهتر اساساً ديگر نمي شود تعبيري پيدا كرد. در مورد دعوت به اينكه انسان بايد عقلش بالا ستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراي قدرت انتقاد باشد، بايد بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمي كه از اين موهبت بي بهره است، هيچ است.»
نتيجه اي كه مي توان گرفت اين است كه لب در قرآن به معناي عقل به كار رفته است ولي مرا از آن عقلي است كه خالص بوده و از روشني و صفا برخوردار است، و جوهر وجود انسان مي باشد و خداوند صاحبان چنين عقلي را ستوده است.
2-حجي
از كلمات ديگري كه تبلور يافته عقل مي باشد و در زيان عرب استعمال شده است كلمه حجي است. راغب در اين زمينه مي نويسد» عقل راحجي نيز ناميده اندو آن از قول عرب گرفته شده است كه مي گويد: حجاه يعني او را جدا ساخت و از اين باب است احجيه (معمي –لغز) پس گويا نام عقل را حجي گذارده اند كه انسان را از كارهاي زشت جدا مي سازد.
حجر
حجر از ديگر كلماتي است كه به معناي عقل به كار رفته است و قاموس در توضيح آن مي‌نويسد:» از نظر لغوي اين لغت از حجر بر وزن فرس گرفته شده كه به معني سنگ است. وقتي در اطراف محلي سنگ بچينند، محل سنگ چيني شده را حجر (بر وزن علم) گويند. (حجر اسماعيل) با همين عنوان به كار ميرود علت تسميه آن ممنوع الدخول بودن در طواف است. كار حرام را نيز با مفهوم ممنوع بودن حجر گويند.» در قرآن مجيد آيه 138 سوره انعام مي بينيم : » وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا يطعمها الا من نشاء، گفتند اين چهار پايان و كشت حرام است و آن را جز آن كه بخواهيم نمي خورد.»
راغب در اين باره مي نويسد: »حجر ريشه اش از حجر به معني منع است و به آن جهت اسم عقل قرار داده شده ميشود كه انسان را از خطر دخالت در احكام شرع جلوگيري ميكند بر اين وجه فرموده خداي تعالي واقع شده است: »هل في ذلك قسم لذي حجر« آيا در اين سوگندها كه ذكر شد براي خداوندان عقل سوگند كافي وجود دارد؟» پس مراد از ذي حجر انسان برخوردار از عقل است.
«درقران مجيد حجر به صورت بلوري از عقل آمده ودر آيه 5 سوره فجر مي بينيم »هل في ذلك قسم لذي حجر« يعني آيا در آن براي صاحب عقل سوگندي است ؟‌در اين آيه حجر به معناي منع استعمال شده است، زيرا عقل شخص را از خواسته هاي نفس منع مي كند.»
وسط
كلمه ديگري كه قرآن كريم آن را به معناي عقل به كار برده «وسط» است در قاموس قرآن چنين آمده است: لغت ديگري در قرآن مرادف عاقل، به معناي متعادل بكار رفته است. بدين ترتيب از نظر قرآن، انسان عاقل، انساني معتدل و متعادل است.»
همچنين آمده:« كه وسط (به فتح واو، سين) اسم است به معناي ميانه . گوينده
«شي وسط» ميانه است نسبت به مرغوب و نامرغوب. واسطه القلاده، جوهري است در وسط دانه هاي گردنبند وبهترين آنهاست. «كذلك جعلنا كم امه وسطاً لتكونوا شهداء علي الناس ويكون الرسول عليكم شهيداً« (بقره 143) »قال اوسطهم ، الم اقل لكم لوتسبحون« (قلم 28) اوسط در اينجا نظير آيه سابق است گويند:« فلان من وسط قومه» او از نزديكان قومش است. يعني عاقلترين آنها گفت : »نگفتم چرا خدا را تسبيح نمي كنيد؟«
نهي
كلمه ديگري كه در قرآن به معناي عقل به كار رفته است كلمه «نهي» است.
مرحوم علامه طباطبايي (ره) در ذيل آيه » افلم يهدلهم كم اهلكنا من القرون بمشون في مساكنهم ان في ذلك لايات لا ولي النهي «‌مي نويسد:»از ظاهر آيه چنين فهميده ميشود كه كلمه (يهد) معناي (يبين) را متضمن است و معنايش اين است كه (مگر طريق عبرت گرفتن و ايمان به آيات خداي را كثرت اهلاك ما برايشان بيان نكرد و اين همه قرون گذشته كه در آباديهاي خودآمدوشد همي كردند واهل مكه درسفرهاي خود به مساكن عاد،‌كه در احقاف يمن است و مساكن ثمود و اصحابي كه در شام است و مساكن قوم لوط كه در فلسطين است، عبور كرده، همه را ديده اند كه چگونه هلاك كرديم، اين همه صحنه ها طريق عبرت گيري را براي آنان بيان نكرد؟‌با اين كه (ان في ذلك لايات لا ولي النهي) در اين صحنه ها آيت هايي براي صاحبان عقل است.»
راغب نيز در بيان و توضيح كلمه «نهي» مي نويسد: »نهي جمع نهيه و يا اسم مفرد است. نهي نام آن عقلي گذاشته شده است كه از محسوسات گذشته و به شناسايي معقولات توجه كرده باشد و بدين جهت در فرموده خداي تعالي صاحبان چنين عقلي به تدبر در معاني محسوسات ارجاع شده اند، كه مي فرمايد: »افلم يهد لهم كم اهلكنا من قبلهم من القرون يمشون في مساكنهم، ان في ذلك لايات لا ولي النهي« آيا براي آنان سبب هدايت نشد كه ما چقدر از اهل قرنهاي گذشته را كه درمنازل خود راه ميرفتند هلاك كرديم؟ به درستي كه در اين كيفر هر آينه نشانه هايي براي صاحبان عقل است.
بررسي ارتباط واژه عقل با ساير لغات
اكثريت قريب به اتفاق كساني كه در اطراف خود ديده ايم اعتراف به وجود عقل و توانايي نامحدود آن دارند شايد به اين دليل كه از راه مشاهدات ديده و از طريق بديهيات اثبات شده يا اينكه فطرتا انسان علم به تجرد عقل و عدم محدوديت آن دارد يا هر دو،‌لذا اشخاصي پيرامون ما اغلب اعتقاد و ادعاي عقلانيت و كثرت آن را دارند برخلاف اين كه در چيزهاي ديگر از قبيل :مال ، سلامتي و غيره به دلايل قابل توجيه خود ادعاي ناداري و يا كمبود آن را دارند.
اكنون در اين مبحث با اين عقل كه پايه واساس شناخت و درك فهم موجودات است و ارتباط وجودي جزئي و كلي بين آنهاست سعي برآن شده كه ارتباط موجود ميان عقل و واژه هايي همچون : جهل ،‌اخلاق،‌دين، علم ،‌اراده ، رشد سني و عشق را كه در نظام تربيت عقلاني اسلام مورد توجه قرار گرفته بررسي شود.
عقل  در مقابل جهل
در برخي از احاديث، جهل در مقابل عقل قرار مي گيرد. حتي محدثان بزرگي چون كليني «عقل و جهل» را عنوان بابي از ابواب كتاب هاي روايي خويش نهاده اند، نه عنوان »علم وجهل«‌را. البته در احاديث گاه به تقابل علم و جهل نيز بر مي خوريم ،مثلا امام علي عليه السلام مي فرمايند: جهل ثروتمند او را پست مي گرداند و علم فقير، او را بالا مي برد. اما معمولا عقل در جهل قرار گرفته است.
امام علي عليه السلام مي فرمايند:»عقل هدايت ونجات مي بخشد و جهل گمراه و نابود مي گرداند « باز مي فرمايد: »عاقل بر عقل خويش و جاهل برامل و آرزويش تكيه مي كند.«
از احاديثي كه درباره عقل و جهل وارد شده است چنين بر مي آيد كه ويژگي ها و آثار بيان شده براي عقل و جهل،‌درست در نقطه مقابل يكديگرند و ميتوان نتيجه گرفت كه به طور كلي عقل و جهل دو نيروي متضاد در انسانند. اما ازاين كه عقل در مقابل شهوت نيز قرار دارد، مي توان نتيجه گرفت كه جهل در اين احاديث به معناي شهوت نيز هست.
گويا در كلمات حضرت اميرعليه السلام و نيز ديگر معصومان عليهم السلام جهل معناي واحدي ندارد: گاه به معناي ناداني يا عدم علم است، و از اين رو در مقابل علم قرار مي‌گيرد. اين معناي جهل،‌امري عدمي است. اما گاه جهل به معناي شهوت و امري وجودي مطرح است. جهل به اين معنا در مقابل عقل قرار مي گيرد و اين دو يعني عقل و جهل دو نيروي متضادند و آدمي هميشه شاهد تنازع آن ها با يكديگر است.
گفتني است كه در حديث معروف »جنود عقل و جهل«‌منقول از امام صادق عليه السسلام علم از جنود عقل،‌و جهل از جنود جهل برشمرده شده و اين دو در مقابل يكديگر قرار گرفته اند، همان گونه كه فرماندهان آن (عقل و جهل) در مقابل يكديگر صف آرايي كرده اند. روشن است كه مقصود از جهلي كه فرمانده سپاه است، با جهلي كه سپاهي و سرباز است، متفاوت است: جهل فرمانده ،‌همان نيروي وجودي و شهوت است كه در مقابل نيروي وجودي ديگر ،‌يعني عقل قرار مي گيرد وچون امري وجودي است، داراي لشكر و سپاه فراوان است.
از جمله آثار و لشكريان عقل، علم است ، زيرا لازمه پيروي از عقل، فراگيري دانش است. از سوي ديگر جهل به معناي ناداني و فقدان علم از سپاهيان نيروي جهل و شهوت است ، زيرا لازمه جهل و شهوت، ترك علم ودانش است.
اين دو معناي جهل ، ريشه در لغت عرب نيز دارد. فارس بن زكريا مي گويد:
»جهل دو اصل و دو معناي اصلي دارد: يكي خلاف علم است و ديگري خلاف طمانينه است و از همين معناي دوم است كه به چوبي كه با آن تكه هاي آتش را حركت مي دهند،‌مجهل مي گويند. نيز گفته مي شود :‌استجهلت الريح الغصن، يعني باد، شاخه درخت را حركت داد وشاخه مضطرب و متحرك شد.
بنابراين در لغت عرب نيز جهل دو معناي اصلي دارد: يكي عدم علم و ديگري حالتي درانسان كه از آن به سستي و سبكي تعبير مي شود و در مقابل حالت طمانينه قرا ردارد.
ايزوتسو زبان شناس و اسلام شناس معاصر نيز پس از بررسي اشعار زمان جاهليت و نيز تحقيق در آيات قرآن مجيد، سه معنا براي جهل مي يابد: معناي نخست جهل »الگوي برجسته رفتار تند خوي بي پروايي است كه با اندك انگيختگي ممكن است قدرت تسلط بر نفس را از كف بدهد ودر نتيجه بي باكانه به عمل برخيزد، و هوس كور غيرقابل مهاركردني، محرك او باشد، بي آن كه هيچ در آن بينديشد كه پيامد عمل مصيبت بار او چه خواهد بود…در مقابل اين جنبه جهل است كه تصور حلم در درجه اول متعارض است.«
نتيجه معناي اول جهل، معناي دوم آن يعني ضعيف شدن عقل و ناكارآمدي آن است.
معناي سوم جهل، عدم علم است.
عقل و اخلاق
رابطه ميان عقل واخلاق، از مباحث مهم عقل شناسي و نيز علم اخلاق است، لذا جهت وضوح و روشني اين مبحث به تعدادي از احاديث كه مربوط به عقل و اخلاق است و دربحث اشاره كرده و سپس به ذكر مطلب مي پردازيم:
»عقل آن است كه ميانه روي كرده ، اسراف نكني، به وعده هايت عمل كرده، خلف وعده نكني، چون خشمگين شدي ، بردبار باشي.«
»همانا عقل ، دوري جستن از گناه،‌عاقبت انديشي و احتياط است.
»عقل ، تجربه اندوزي است و بهترين تجربه تو آن است كه تو را پند مي دهد.«
همانگونه كه ديده شد اكثر احاديث نقل شده از امام علي عليه السلام در زمينه عقل، به عمل واخلاق مربوط مي شود كه از ديدگاه ايشان عقل آدمي قادر است خوب و بد اعمال را تشخيص دهد وآدمي را به انجام برخي امور و ترك برخي ديگر بخواند. بر اين اساس چند نكته مهم را در زمينه رابطه عقل و اخلاق بر مي رسيم:
يك. از جمله مباحث مهم درباره ارتباط عقل واخلاق، تأثير و تأثر آن دو بر يكديگرو از همديگر است. تأثير عقل بر اخلاق بر اين است كه انسان بر اساس عقل خويش، مفاهيم اخلاقي و خوب وبد افعال را درك ،‌و نسبت به آنها امرو نهي مي كند.
حال بايد ديد تاثير اخلاق بر عقل چيست؟
احاديث بسياري در اين باره ازحضرت اميرعليه السلام نقل شده است كه در آن ها فضايل اخلاقي و اعمال ارزشي از اسباب تقويت عقل برشمرده شده و درمقابل رذايل اخلاقي و گناهان از اسباب تضعيف عقل بيان شده است . امام در اين باره مي فرمايد:
»با شهوتت مبارزه كن، و برخشمت پيروز شو، با عادت زشتت مخالفت كن تا نفست پرورش يا بد و عقلت كامل مي شود.«
همچنين فرموده اند: « آن كه خود را از مواهب دنيا بي نياز كند عقل را كامل كرده است.»
از جمله احاديث آن حضرت كه در آن ها رذايل اخلاقي و گناهان از اسباب تضعيف و فساد عقل شمرده شده اند، سخنان زير است:
- خشم وغضب، عقل ها را تباه مي كند.
- آن كه لهو و خوش گذراني اش فراوان باشد عقلش اندك است.
ازدست رفتن عقل در زياده طلبي است.

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه