ولادت پرشكوه حضرت فاطمه زهرا (س)‏

ولادت پرشكوه حضرت فاطمه زهرا (س)‏
ولادت پرشكوه حضرت فاطمه زهرا (س)‏
90,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 97 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین


فصل اول
ولادت پرشكوه فاطمه(س)‏

فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية: «فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است».
پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مى‏برد.اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى توده‏هاى مردم، تيره و تار بود.پيامبر(ص) به آينده مى‏انديشيد، آينده‏اى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آينده‏اى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيت‏تر توأم با اميد بيشتر.در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مى‏خوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مى‏كرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.
لذا در حديث مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مى‏بوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مى‏بوسى؟!
پيامبر(ص) در جواب فرمود:«من هر زمان فاطمه را مى‏بوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مى‏كنم».
و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوه‏هاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر(ص)، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مى‏پنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد.
اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنى‏تر بود: 1- فاطمه، 2- صديقه، 3- طاهره، 4- مباركه، 5- زكيه، 6- راضيه، 7- مرضيه، 8- محدثه، 9- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است.
همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام(ص)‏ روايت شده به امير مؤمنان على(ع) ‏ فرمود:
«مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟
عرض كرد:بفرمائيد.
فرمود:براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شده‏اند»!
از ميان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق(ع) پرسيدند:چرا فاطمه را «زهراء» مى‏نامند؟
فرمود:«زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مى‏ايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مى‏شد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است‏]. لذا زهراء نام نهاده شد».هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ‏ ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!
اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آن‏ها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!
خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشرده‏تر مى‏شد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مى‏داد.ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:
نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.
من ساره‏ام!و اين يك آسيه همر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.
آن ديگر مريم دختر عمران.و اين چهارمى را كه مى‏بينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!ما آمده‏ايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.آرى به مصداق‏((ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا)). كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آن‏ها نازل مى‏شوند و مى‏گويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»
در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مى‏خواندند، براى هميشه كوتاه شد.خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:انا اعطيناك الكوثر.فصل لربك وانحران شانئك هو الابتر»:ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!مسلماً دشمن تو، ابتر است!


1.    رياحين الشريعه، جلد1، صفحه .21
2. اين حديث را با مختصر تفاوتى «سيوطى» در درالمنثور و «طبرى» در ذخائر العقبى و «على بن ابراهيم» در تفسير خود نقل كرده‏اند. گرچه معروف است كه معراج در سالهاى آخر توقف پيامبر(ص) در مكه بوده، ولى به طورى كه از بعضى از روايات استفاده مى‏شود معراج مكرر اتفاق افتاده است، بنابراين منافاتى با تولد بانوى اسلام در سال پنجم بعثت ندارد.
3. اين حديث در بسيارى از كتب اهل سنت از جمله «تاريخ بغداد» و «صواعق ابن حجر» و «كنز العمال» و كتب ديگر آمده است .
4. مضمون اين حديث را گروهى از دانشمندان اهل سنت از جمله «طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل كرده است.
5. سوره فصلت، آيه .30

فصل دوم

محبت فراوان پيامبر(ص) نسبت به فاطمه(س)
اذا اشتقت الى الجنة قبلت نحر فاطمة:
هنگامى كه شوق بهشت در دلم پيدا مى‏شود گلوى فاطمه را مى‏بوسم!
همه مورخان و ارباب حديث نوشته‏اند كه پيامبر(ص) نسبت به دخترش فاطمه‏(س) علاقه عجيبى داشت.
بديهى است علاقه پيامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند اين عاطفه در وجود پيامبر(ص) موج مى‏زد، اما تعبيرات و سخنانى كه پيامبر(ص) به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه‏(س) بيان مى‏كرد، نشان مى‏داد كه در اينجا معيارهاى ديگرى مطرح است.
 واين محبت از محبتها جدا است‏             حب محبوب خدا، حب خدا است‏
از ميان روايات فراوانى كه در اين زمينه رسيده است كافى است به چند روايت زير كه در كتب معروف شيعه و اهل سنت آمده اشاره كنيم:
1- ما كان احد من الرجال احب الى رسول اللّه من على و لا من النساءٍ احب اليه من فاطمة:
«احدى از مردان نزد پيامبر(ص) محبوبتر از امير مؤمنان على‏(ع) نبود و نه از زنان، محبوبتر از فاطمه(س).
جالب اين است كه اين حديث را گروه زيادى از عايشه نقل كرده‏اند.
2- هنگامى كه آيه شريفه:لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاءٍ بعضكم بعضاً:
پيامبر را آن گونه كه يكديگر را صدا مى‏زنيد، صدا نزنيد
نازل شد مسلمانان پيامبر(ص) را با خطاب «يا محمد» صدا نكردند، بلكه «يا رسول اللّه و يا ايها النبى» مى‏گفتند.
فاطمه(س) مى‏گويد:بعد از نزول اين آيه من ديگر جرأت نكردم پدرم را به عنوان «يا ابتاه» (پدرجان!» صدا كنم، و هنگام كه خدمتش مى‏رسيدم «يا رسول‏اللّه» مى‏گفتم.
يكى دوبار اين خطاب را تكرار كردم، ديدم پيامبر(ص) ناراحت شد و از من روبرگردانيد. دفعه سوم رو به من كرد و گفت:يا فاطمة انها لم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا نسلك، انت منى و انا منك، انما نزلت فى اهل الجفاء و الغلظة من قريش!:
اى فاطمه اين آيه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توأم، اين در مورد جفاكاران و تند خويان بى ادب از قريش نازل شده است!
سپس اين جمله عجيب و روح پرور را افزود:قولى: يا ابه! فانها احيا للقلب و ارضى للرب!
«بگو پدرجان! كه اين سخن قلب مرا زنده مى‏كند و خدا را خشنود مى‏سازد».
آرى آهنگ دلنواز پدرجان فاطمه‏(ع) با روح پيامبر(ص) همان مى‏كرد كه امواج نسيم بهارى با شكوفه‏هاى لطيف درختان.
3- در حديث ديگرى آمده است پيامبر چنان مشتاق فاطمه(س)‏ بود كه هر گاه به سفر مى‏رفت آخرين كسى را كه با او وداع مى‏كرد زهرا(س) بود، و به هنگامى كه از سفر باز مى‏گشت نخستين كسى را كه به ديدنش مى‏شتافت فاطمه‏(س) بود.
4- اين حديث را نيز بسيارى از محدثان شيعه و اهل سنت نقل كرده‏اند كه پيامبر فرمود:
من آذاها فقد آذانى.و من اغضبها فقد اغضبنى.من سرها فقد سرنى.و من سائه فقد سائنى.
هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است.و هر كس او را خشمگين كند مرا خمشگين ساخته.
هر كس او را مسرور كند مرا مسرور ساخته نموده.و هر كس او را اندوهگين سازد مرا اندوهگين ساخته است!
بدون شك شخصيت والاى فاطمه(س)‏ عليها و آينده درخشان و مقام عرفان و ايمان و عبادتش اينهمه احترام را ايجاب مى‏كرد. چرا كه امامان، همه، از نسل او بودند. و بعلاوه او همسر بزرگمرد اسلام امير مؤمنان على‏(ع) بود.
اما پيامبر(ص) با اين عمل مى‏خواست حقيقت ديگرى را نيز به مردم تفهيم كند و ديدگاه اسلام را در زمينه ديگرى روشن سازد و انقلاب فكرى و فرهنگى بيافريند و بگويد:دختر موجودى نيست كه بايد زنده به گور شود.
ببينيد من دست دخترم را مى‏بوسم، او را بر جاى خود مى‏نشانم، و اينهمه عظمت و احترام براى او قائلم.
دختر انسانى است همچون ساير انسانها، نعمتى است از نعمتهاى پرودرگار، موهبتى است الهى.
دختر نيز مى‏تواند مانند پسر مدارج كمال را طى كند و به حريم قرب خدا راه يابد.
و به اين ترتبيب شخصيت در هم شكسته زن را در آن محيط تاريك احياء فرمود.

1.    فضائل الخمسة جلد 43 صفحه .127
2. مضمون اين حديث در دهها روايت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق)، جلد 10، صفحه .167
3. سوره نور، آيه .63
4. مناقب اين شهر آشوب، جلد3، صفحه .320
5. فضائل الخمسة، جلد3، صفحه .

فصل سوم
فاطمه(س)‏ در كنار پدر

ان اول شخص يدخل على الجنة فاطمه بنت محمد:«نخستين كسى كه در بهشت بر من وارد مى‏شود، فاطمه دختر محمد است».
در آن روزگار كه مسلمانان دوران آمادگى خود را در مكه مى‏گذراندند، محيط زندگى آنان سخت طوفانى و شرائط فوق العاده بحرانى بود.
آغاز اسلام بود و مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، و تمام قدرت و نيرو و حاكميت و ثروت دست دشمنان بى رحم و بى منطق اسلام بود و هر كارى مى‏خواستند، مى‏كردند.
آزارى نبود كه بر سر مسلمانان نياورند، و جسارت و توهينى نبود كه نسبت به مقام شامخ پيامبر(ص) روا ندارند.
در اين دوران دو نفر بيش از همه ايثار و فداكارى كردند: از ميان زنان «خديجه» بود كه بر زخمهاى قلب و جسم پيامبر(ص) مرهم مى‏نهاد، و غبار غم و اندوه را با فداكاريهايش، با محبت و صفايش با همدردى و دلسوزى اش، از قلب مباركه پيامبر مى‏زدود.
و ديگر «ابوطالب پدر بزرگوار اميرمؤمنان على‏(ع) بود كه نفوذ و اعتبارى بسيار در ميان مردم مكه داشت، و از تدبير و هوش و ذكاوت فوق العاده‏اى برخوردار بود، او خود را سپرى نيرومند در برابر پيامبر(ص) كرده بود و يار و ياور و حامى مهربان پيامبر اسلام(ص)‏ بود.
ولى با نهايت تأسف اين هر دو يار وفادار، و دو شخصيت بزرگ و انسانهاى ايثارگر، در سال دهم هجرت به فاصله كمى چشم از جهان پوشيدند، و پيغمبر(ص) را در مرگ خود عزادار ساختند، و رسول خدا(ص) از اين نظر تنها ماند.
شدت اندوه پيامبر(ص) در سوگ اين دو شخصيت كه به حق هر كدام سهم قابل ملاحظه‏اى در پيشرفت اسلام داشتند، از اينجا روشن مى‏شود كه آن سال را «عام الحزن» نام نهادند يعنى «سال غم و اندوه»!.
اما از آنجا كه خداوند هر نعمتى را از بندگان برگزيده‏اش مى‏گيرد نعمت ديگرى را جانشين آن مى‏كند هر كدام از اين دو بزرگوار فرزندى از خود به يادگار گذاشتند كه درست نقش آن‏ها را ايفا مى‏كردند.
اميرمؤمنان على(ع)‏ يادگار «ابوطالب» همانند پدر حامى و مدافع و يار و ياور پيامبر(ص) بود، قبلا نيز چنين بود اما بعد از ابوطالب جاى خالى او را نيز پر كرد.
و خديجه دخترش «فاطمه» را به يادگار گذاشت، دخترى مهربان، فداكار و شجاع و ايثارگر كه همواره در كنار «پدر» بود و گرد و غبار و رنج و محنت را از قلب پاك پدر مى‏زدود.
امير مؤمنان على(ع) در آن هنگام 19 سال داشت در حالى كه فاطمه سلام اللّه عليها طبق احاديث معروف بيش از پنجسال از سن مباركش نگذشته بود، قابل توجه اينكه هر دو در خانه پيامبر(ص) زندگى مى‏كردند و مونس ساعتهاى تنهائى او بودند.
هنوز سه سال به هجرت باقى مانده بود، سه سال مملو از حوادث سخت و طوفانهاى شديد زندگى، مملو از مرارتها و ملالتها، مملو از آزارها و اهانتها و تلاشهاى دشمنان براى محو اسلام و مسلمين.
گاه دشمنان سنگدل، خاك، يا خاكستر بر سر پيامبر(ص) مى‏پاشيدند، هنگامى كه پيامبر(ص) خانه مى‏آمد، فاطمه سلام اللّه عليها خاك و خاكستر از سر و صورت پدر پاك مى‏كرد، در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، پيامبر(ص) مى‏فرمود:
دخترم غمگين مباش و اشك مريز كه خداوند حافظ و نگهبان پدر تواست.
گاه دشمنان در حجر اسماعيل اجتماع داشتند و به بتها سوگند مى‏خوردند كه هر كجا «محمّد» را پيدا كنند، او را به قتل برسانند.
فاطمه سلام اللّه عليها اين خبر را مى‏شنيد و به اطلاع پدر مى‏رساند تا مراقب بيشترى از خود كند و اين نشان‏ مى‏دهد كه نه تنها در درون خانه كه در بيرون نيز فاطمه سلام اللّه عليها در فكر دفاع و نجات پدر بود.
در يكى از همان سالها، ابوجهل مشتى اراذل مكّه را تحريك كرد كه به هنگامى كه پيامبر(ص) در مسجد الحرام به سجده رفته بود، شكمبه گوسفندى را بياورند و بر سر حضرت بيفكنند، هنگامى كه اين عمل انجام شد ابوجهل و اطرافيانش صدا به خنده بلند كردند و پيامبر(ص) را به باد مسخره گرفتند.
بعضى از ياران، منظره را ديدند اما دشمن بيرحم چنان آماده بود كه توانائى بر دفاع نداشتند، ولى هنگامى كه اين خبر به گوش دختر كوچكش فاطمه(س) رسيد به سرعت به مسجد الحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش، ابوجهل و يارانش ر با شمشير زبان مجازات كرد، و به آن‏ها نفرين فرمود.
آرى در آنجا كه گاهى مردن دلاور جرأت دفاع از پيامبر(ص) را نداشتند، اين دختر شجاع و خردسال، حضور داشت و به دفاع از پيامبر(ص) مى‏پرداخت.
اين دوران هر چه بود، سپرى شد، پيامبر(ص) عازم هجرت به مدينه گشت. فاطمه سلام اللّه عليها بايد موقتاً از پدر جدا شود و در خانه تنها بماند، تا زمانى كه اجازه هجرت به او داده شود، در حالى كه 8 سال بيشتر از سن مباركش نمى گذشت. ولى همانگونه كه اميرمؤمنان على(ع) در لحظات حساس و بحرانى هجرت با خوابيدن در بستر پيامبر(ص) امتحان ايثار و فداكارى خود را داد و بدن خويش را در معرض شمشيرهاى دشمن گذارد، فاطمه(ص)‏ نيز بدون جزع و بيتابى آمادگى خود را براى پذيرش اين رسالت جديد اعلام داشت.
ولى دوران جدائى او نمى توانست زياد طولانى باشد، و بايد در كنار پدر همچنان بماند. و در محيط مدينه همچون مكه به دفاع خود ادامه دهد، و گردو غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانى پدر بشويد، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پيامبر(ص) به همراهى امير مؤمنان على(ع) به مدينه آمد.
فاطمه نه تنها در روزهاى عادى (هر چند پيامبر(ص) روز عادى نداشت) بكله در روزهاى جنگ و طوفانى نيز همچون يك مرد شجاع در شعاعى كه مأموريت داشت، از پيامبر(ص) دفاع مى‏كرد.
هنگامى كه جنگ «احد» پايان گرفت و تازه لشگر دشمن صحنه را ترك گفته بود و پيامبر(ص) با دندان شكسته و پيشانى مجروح هنوز در ميدان احد بود فاطمه سلام اللّه عليها با سرعت به «احد» آمد و با اينكه هنوز نوجوان كم سن و سالى بود فاصله ميان «مدينه» و «احد» را با پاى پياده و با شوق زياد طى كرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهره‏اش زدود، اما زخم پيشانى همچنان خونريزى مى‏كرد.
قطعه حصيرى را سوزاند، و خاكستر آن را برجاى زخم ريخت و مانع خونريزى شد، و عجيبتر اينكه براى جنگى كه در روز بعد اتفاق مى‏افتاد. اسلحه براى پدر فراهم مى‏كرد.
در جنگ احزاب كه از پررنجترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطهاى لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مى‏بينيم فاطمه سلام اللّه عليها در كنار پيامبر قرار گرفته، و به كنار خندق مى‏آيد و براى پيامبر(ص) كه چند روز گرسنه مانده، غذاى ساده‏اى كه از قرض نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مى‏كند، و به هنگام فتح مكه براى او خميه مى‏زند، آب براى شستشو و غسل آماده مى‏كند، تا گردو غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزه‏اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود.

1.    اين حديث را «كلينى» در «كافى» و جمعى از اهل سنت در كتب خود مانند «كنز العمال» و «ميزان اعتدال» و غير آن نقل كرده‏اند.
2. سيره، ابن هشام، جلد 1، صفحه .416
3. مناقب، جلد 1، صفحه .71
4. صحيح، بخارى، جلد 5، صفحه .8
5. اين غزوه «حمراء الاسد» بود كه مشركان از نيمه راه به سوى مدينه بازگشتند تا ضربه‏اى را كه در «احد» زده بودند تكميل كنند، اما خدا مى‏خواست مأيوس و نوميد بازگردند، لذا وقتى خود را با مسلمانان شجاع و حتى كسانى كه در «احد» مجروح شده بودند، مواجه ديدند، ترسيدند و بازگشتند.

فصل چهارم
فاطمه(س)‏ همسر وفادار امير مؤمنان(ع)

((لولم يخلق على لم يكن لفاطمة كفو))
«هر گاه على آفريده نمى شد، كسى كه لايق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت».
ازدواجى كه عقدش در ملكوت آسمان بسته شد!
كمالات فوق العاده فاطمه(س)‏ از يكسو.و انتسابش به شخص پيامبر از سوى ديگر.
و شرافت خانوادگى او نيز از سوى ديگر.
سبب شد كه مردان زيادى از بزرگان ياران پيامبر(ص) به خواستگارى او بيايند اما همه جواب رد شنيدند.و جالب اينكه غالباً پيامبر در پاسخ آن‏ها مى‏فرمود:امرها الى ربها!
«كار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است»!
از همه عجيبتر خواستگارى «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندى كه مطابق راه و رسم جاهليت، به همه چيز از دريچه مادى مى‏نگريست، و مهريه سنگين را دليل بر شخصيت زن و موقعيت ممتاز شوهر مى‏پنداشت.
او به خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد:اگر فاطمه را به همسرى من درآورى يكصد شتر كه بار همه آن‏ها پارچه‏هاى گرانقيمت مصرى باشد به اضافه ده هزار دينار طلا مهريه او مى‏كنم!!
پيامبر(ص) از اين خواستگارى زشت و بى معنى چنان خشمگين شد كه مشتى سنگريزه برداشت و به طرف عبدالرحمن پاشيد و گفت:«تو گمان كردى من بنده پولم و ثروتم كه با پول و ثروت مى‏خواهى بر من فخر بفروشى»؟
آرى بايد در خواستگارى فاطمه الگوهاى اسلامى مشخص شود، سنتهاى جاهليت پايمال گردد، و معيارهاى ارزش اسلامى معلوم شود.
مردم مدينه در اين گفتگوها بودند ناگهان اين صدا در همه جا پيچيد كه پيامبر(ص) مى‏خواهد تنها دخترش را به همسرى على بن ابيطالب(ع) ‏ در آورد.
على بن ابيطالب كه دستش از مال و ثروت دنيا كوتاه بود و از معيارهاى عصر جاهلى چيزى نداشت، اما وجودش از فرق تا قدم مملو از ايمان و ارزشهاى اصيل اسلامى بود.
هنگامى كه تحقيق كردند، معلوم شد رهنمون پيامبر(ص) در اين ازدواج مبارك تاريخى وحى آسمانى بوده است، زيرا خودش فرمود:«اتانى ملك فقال يا محمد ان اللّه يقرأ عليك السلام و يقول لك: انى قد زوجت فاطمه ابنتك من على بن ابى طالب فى الملاءِ الاعلى، فزوجها منه فى الارض»:
«فرشته‏اى از سوى خدا آمد و به من گفت: خداوند بر تو سلام مى‏فرستد و مى‏گويد من دخترت فاطمه را در آسمانها به همسرى على بن ابيطالب درآوردم تو نيز در زمين او را به ازدواج على درآور»!
هنگامى كه امير امؤمنان على(ع)‏ به خواستگارى فاطمه سلام اللّه عليها آمد، چهره مباركش از شرم گلگون شده بود. پيامبر(ص) با مشاهده او شاد و خندان شد فرمود براى چه نزد من آمده‏اى؟
ولى اميرمؤمنان على(ع)‏ به خاطر ابهت پيامبر(ص) نتوانست خواسته خود را مطرح كند، و لذا سكوت كرد.
پيامبر(ص) كه از درون اميرمؤمنان على(ع)‏ باخبر بود، چنين فرمود:«لعلك جئت تخطب فاطمة».
«شايد به خواستگارى فاطمه آمدى»؟!...
عرض كرد:آرى، براى همين منظور آمدم.
پيامبر فرمود:اى على! قبل از تو مردان ديگرى نيز به خواستگارى فاطمه آمدند، هر گاه من با خود فاطمه اين مطلب را در ميان مى‏نهادم روى موافق نشان نمى داد، و اكنون بگذار تا اين سخن را با خود او در ميان نهم.درست است كه اين ازدواج آسمانى است و بايد بشود، اما شخصيت فاطمه سلام اللّه عليها خصوصاً، و احترام و آزادى زنان در انتخاب همسر عموماً، ايجاب مى‏كند كه پيامبر(ص) بدون مشورت با فاطمه سلام اللّه عليها اقدام به اين كار نكند.
هنگامى كه پيامبر(ص) فضائل امير مؤمنان على(ع)‏ را براى دخترش بازگو كرد و فرمود:
من مى‏خواهم تو را به همسرى بهترين خلق خدا در آوردم، نظر تو چيست؟
فاطمه كه غرق در شرم و حيا بود سر به زير انداخت و چيزى نگفت و سكوت كرد.
پيامبر(ص) سربرداشت و اين جمله تاريخى را كه سندى است براى فقهاء در مورد ازدواج دختران باكره بيان فرمود:«اللّه اكبر! سكوتها اقرارها»:«خداوند بزرگ است، سكوت او دليل بر اقرار او است».
و در پى اين ماجرا عقد ازدواج به وسيله پيامبر(ص) بسته شد.
مهر فاطمه‏
اكنون ببينيم مهريّه فاطمه چه بود؟
بدون شك ازدواج بهترين مردان جهان با سيده زنان عالم دختر پيامبر بزرگ اسلام بايد از هر نظر الگو باشد، الگوئى براى همه قرون و اعصار لذا پيامبر(ص) رو به اميرمؤمنان على(ع)‏ كرد و فرمود:چيزى دارى كه مهريه همسرت قرار دهى؟ عرض كرد:
پدر و مادرم بفدايت، تو از زندگى من به خوبى آگاهى كه جز «شمشير» و «زره» و «شتر» چيز ديگرى ندارم.
پيامبر(ص) فرمود:درست است، شمشيرت به هنگام كارزار با دشمنان اسلام مورد نياز است.
و بايد با شتر نخلستان را آب دهى، و در مسافرت‏ها از آن استفاده كنى.
بنابراين تنها زره را مى‏توانى مهريه همسرت بنمائى و من دخترم فاطمه را در برابر همين زره به عقد تو درآوردم!
شايد بيشترين قيمتى كه در تواريخ درباره اين زره نوشته شده است، پانصد درهم است.
آرى اين گونه بايد ارزشهاى غلط درهم بشكند، و ارزشهاى اصيل جانشين آن گردد، و اينگونه است راه و رسم مردان و زنان با ايمان، و اين چنين است برنامه زندگى رهبران راستين بندگان خدا.
جهيزيه فاطمه‏
هميشه «مهريه» و «جهيزيه» و «تشريفات عروسى» سه مشكل بزرگ بر سر راه خانواده‏ها در مسئله ازدواج بوده است، مشكلاتى كه گاهى تمام دوران حيات ازدواج را مى‏پوشاند و آثار نكبت بارش تا پايان عمر دو همسر باقى مى‏ماند.
گاه دعواها و مشاجرات لفظى، و گاه نزاعهاى خونين، بر سر اين امور رخ داده است، و چه سرمايه هائى كه بر اثر چشم هم چشميها و رقابتهاى زشت و كودكانه در اين راه از بين رفته است، هنوز هم كه هنوز است اين رسوبات افكار جاهلى در كسانى كه دم از اسلام مى‏زنند، كم نيست.
ولى بايد جهيزيه بانوى اسلام همچون مهريه‏اش الگوئى براى همگان باشد.
اگر تعجب نكنيد پيامبر(ص) دستور داده زره اميرمؤمنان على(ع)‏ را بفروشد و پولش را كه حدود پانصد درهم بود نزد او آوردند.
پيامبر آن را سه قسمت كرد، قسمتى را به بلال داد، تا از آن عطرى خوشبو تهيه كند، و دو قسمت ديگر را براى تهيه وسائل زندگى و لباس تعيين فرمود.
پيداست وسائلى كه با اين پول ناچيز مى‏توان خريد چقدر ساده و ارزان قيمت بايد باشد؟!
در تواريخ آمده كه هيجده قلم جهيزيه، با آن پول تهيه شد كه قلمهاى مهم آن چنين بود:
يكعدد روسرى بزرگ به چهار درهم‏.
يك قواره پيران به هفت درهم.
يك تخت كه با چوب و برگ خرما تهيه شده بود.
چهار عدد بالش از پوست گوسفند كه از گياه خوشبوى «اذخر» پر شده بود.
يك پرده پشمى.
يك قطعه حصير.
يك عدد دستاس «آسياب كوچك دستى».
يك مشك چرمى.
يك طشت مسى.
يك ظرف بزرگ براى دوشيدن شير.
يك سبوى گلى سبزرنگ... و مانند اينها.
آرى چنين بود جهيزيه بانوى زنان جهان.
مراسم جشن عروسى‏
پيغمبر گرامى اسلام‏(ص) در اين مراسمى كه براى تشكيل خانواده‏اى بود كه بخش مهمى از تاريخ اسلام را دگرگون ساخت و جانشينان معصوم پيامبر(ص) همگى از آن به وجود آمدند، آنچنان برنامه‏اى اجرا نمود كه دشمنان را خشمگين و دوستان را سربلند؟ و دور افتادگان را وادار به تفكر نمود.
«ام سلمه» و «ام ايمن» كه دو زن با شخصيت در اسلام بودند و علاقه بسيارى به بانوى بزرگ فاطمه زهرا سلام اللّه عليها داشتند خدمت پيامبر(ص) آمدند و چنين گفتند:
«اى پيامبر گرامى خدا، راستى اگر خديجه زنده بود با تشكيل مراسم جشن عروسى فاطمه چشمانش روشن مى‏شود، چنين نيست؟
رسول خدا(ص) از شنيدن نام آن بانوى فداكار، اشك در چشمانش حلقه زد، و به ياد آن همه مهربانيها و ايثارگريهاى خديجه افتاد و گفت:
كجا مانند خديجه زنى پيدا مى‏شود؟ آن روز كه همه مردم مرا تكذيب كردند، او مرا تصديق نمود. و تمام ثروت و زندگى خود را براى نشر آئين خداوند در اختيار من گذارد.
او همان بانوئى بود كه خداوند به من دستور داد به او مژده دهم كه قصرى از زمرد در بهشت برين به او عنايت خواهد فرمود.
ام سلمه هنگامى كه اين سخن را شنيد و انقلاب و سوز درونى پيامبر(ص) را مشاهده كرد، عرض نمود،
اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. شما هر قدر درباره خديجه بگوئى عين حقيقت است، ولى به هر حال او دعوت الهى را لبيك گفته و به جوار رحمت او شتافته است اميد است خداوند او را در بهترين جاى بهشت جاى دهد.
ولى مطلبى را كه به خاطر آن به محضر مباركت آمدم چيز ديگرى بود و آن اينكه برادر و پسر عمويت على دوست دارد اجازه دهيد همسرش فاطمه را به خانه خود ببرد، و از اين راه به زندگى خويش سر و سامانى بخشد.
پيامبر(ص) فرمود:چرا على شخصاً اين پيشنهاد را با من در ميان نگذاشت؟
ام سلمه عرض كرد:شرم و حيا مانع بود.
در اينجا پيامبر(ص) به‏ام ايمن فرمود:على را خبر كن.
اميرمؤمنان على(ع)‏ آمد و در مقابل پيامبر(ص) نشست. اما سر خود را از شرم به زير افكنده بود.
پيامبر(ص) فرمود:آيا ميل دارى همسرت را به خانه برى؟
اميرمؤمنان على‏(ص) در حالى كه سرش را به زير انداخته بود، عرض كرد:
آرى، پدرم و مادرم به قربانت باد.
جالب اينكه بر خلاف آنچه در ميان مردم تجمل پرست معمول است كه از ماهها قبل دست به كار اين برنامه‏ها مى‏شوند پيامبر(ص) با خوشحالى فرمود:همين امشب يا فردا شب ترتيب كار را خواهم داد.
و همانجا دستور فراهم ساختن مقدمات جشن بسيار ساده‏اى كه مملو از روحانيت و معنويت بود صادر فرمود.
اين جشن ملكوتى و مراسم مربوط به آن، آنقدر بى تكلف و ساده برگزار شد كه شنيدنش امروز براى ما تعجب آور است.
اميرمؤمنان على(ع)‏ مى‏گويد:مقدارى از پول همان زرهى را كه قبلا فروخته بودم پيامبر(ص) نزد ام سلمه به امانت گزارده بود، و به هنگام مراسم زفاف ده درهم از آن را از وى گرفت، و به من داد و فرمود: مقدارى روغن و خرما و كشك با اين پول خريدارى كن، من اين كار را انجام دادم سپس پيامبر(ص) شخصاً آستين را بالا زد و سفره تميزى طلبيد و آن‏ها را با دست خود مخلوط كرد و غذائى تهيه نمود و با همان غذا از مردم پذيرائى به عمل آورد.
امير مؤمنان(ع)‏ شخصاً مأمور شد به مسجد بيايد و اصحاب را دعوت كند، هنگامى كه به مسجد آمد خواست فقط برخى را دعوت كند حيا مانع شد، از اين رو صداى خود را بلند كرد و فرمود:
«اجيبوا الى وليمة فاطمة»شما را به ميهمانى عروسى فاطمه دعوت مى‏كنم!
حضرت مى‏گويد:مردم دسته دسته به راه افتادند و من از كثرت جمعيت و كمى غذا شرمنده شدم، همينكه پيامبر(ص) از ماجرا آگاه شد، به من فرمود: غصه مخور، من دعا مى‏كنم تا خداوند غذا را بركت دهد و چنين شد همگى از آن غذاى كم خوردند و سير شدند.
جالب اينكه در پايان مراسم، به هنگامى كه مردم به خانه‏هاى خود بازگشتند و خانه خلوت شد پيامبر(ص) فاطمه‏(ع) را در سمت چپ و امير مؤمنان على(ع) ‏ را در سمت راست خود نشانيد و از آبى كه با دهانش تبرك كرده بود كمى بر بدن زهرا سلام اللّه عليها و كمى بر بدن امير مؤمنان على(ع)‏ پاشيد و درباره آن‏ها دعا كرد و گفت:«اللهم انهما منى و انا منهما، اللهم كما اذهبت عنى الرجس و طهرتنى تطهيراً فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً»:
«خداوند اينها از منند و من از آن‏ها هستم، بارالها همانطور كه هر گونه رجس و پليدى را از من دور كردى از آن‏ها نيز دور كن و آن‏ها را پاكيزه فرما».
سپس فرمود:برخيزيد و به خانه خود رويد خداوند بر شما هر دو مبارك گرداند.
دنيا پرستان مادى و مؤمنان ضعيف الايمانى كه تحت تأثير زرق و برق مادى اين جهانند و آبرو و شخصيت و عظمت يك خانواده و مباركى و شكوه مراسم عروسى را در آن تشريفات و تجملات كمرشكن و طاقت فرسا مى‏دانند ببينند وعبرت بگيرند، ببينيد و از اين برنامه انسان ساز كه مايه خوشبختى همه پسران و دختران جوان است الهام بگيرند، و نمونه تعليمات اسلام را به صورت زنده و عملى در ماجراى «خواستگارى»، «مهريه»، «جهيزيه» و «مراسم جشن عروسى» فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با چشم خود در صفحات تاريخ مشاهده كنند.
1.    كنوز الحقايق، صفحه .124
2. تذكرة الخواص: صفحه .306
3. ذخائر العقبى، ص .31
4. احقاق الحق، جلد 10، ص .358
فصل پنجم

فاطمه(س) بعد از رحلت پيامبر(ص)
ما زالت بعد ابيها معصبة الرأس باكية العين، محترقة القلب.
«بعد از رحلت پيامبر پيوسته شال عزا به سر بسته بود، چشمانى گريان و قلبى سوزان داشت».
دوران شيرين زندگانى بانوى اسلام فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با رحلت پيامبر(ص) به سرعت سپرى شد (هر چند به يك معنى در سراسر زندگى او، دوران شيرينى وجود نداشت، چرا كه پيوسته فشارها و جنگها و توطئه‏هاى دشمنان بر ضد اسلام و پيامبر آرامش روح فاطمه‏(س) را بر هم مى‏زد).
با رحلت پيامبر(ص) طوفانهاى تازه‏اى از حوادث پيچيده و بحرانى وزيدن گرفت.
احقاد و كينه‏هاى بدر، خيبر و حنين كه در عصر پيامبر(ص) در زير خاكستر پنهان بود آشكار گشت.
احزاب منافقين به جنب و جوش افتادند تا هم از اسلام انتقام بگيرند، و هم از خاندان پيامبر.(ص) و فاطمه زهرا(س) در مركز اين دايره بود كه تيرهاى زهرآگين دشمنان از هر سوى به سوى آن پرتاب مى‏شد.
فراق و جدائى دردناك از پدر از يكسو.
مظلوميت غم‏انگيز و جانكاه همسرش اميرمؤمنان على(ع) ‏ از سوى ديگر.
توطئه‏هاى دشمنان بر ضد اسلام از ديگر سو.
و نگرانى فاطمه از آينده مسلمين و حفظ ميراث قرآن، دست به دست هم دادند و قلب و روح پاكش را سخت مى‏فشردند.
فاطمه سلام اللّه عليها نمى خواهد با بيان غمهاى خود روح پاك اميرمؤمنان على(ع)‏ را كه سخت از آن اوضاع ناگوار و خلافكارى‏هاى امت ضربه ديده، آزرده‏تر سازد.
به هين دليل به كنار قبر پيامبر(ص) مى‏رفت و با او درد دل مى‏كرد، و سخنان جانسوزى همچون اخگر آتش كه اعماق وجود انسان را مى‏سوزاند، بر زبان مى‏آورد.
«يا ابتاه بقيت و الهة و حيرانة فريدة، قد انخمد صوتى و انقطع ظهرى و تنغص عيشى»:
«پدرجان بعد از تو، يكه و تنها شدم، حيران و محروم مانده‏ام صدايم به خاموشى گرائيد، و پشتم شكست و آب گواراى زندگى در كامم تلخ شد».
و گاه مى‏گفت:ماذا على من شر تربة احمدا.الايشم مدى الزمان غواليا.صبت على مصائب لوانها
صبت على الايام صرن لياليا.
«كسى كه خاك پاك پيامبر(ص) را ببويد سزاوار است تا پايان عمر هيچ عطرى را نبويد.
بعد از تو اى پدر آنقدر مصائب بر من فرو ريخت كه اگر بر روزهاى روشن مى‏ريخت به صورت شبهاى تيره و تار در مى‏آمد».
چرا فاطمه سلام اللّه عليها اينگونه اشك مى‏ريزد؟چرا اينهمه بى تابى مى‏كند؟چرا همچون اسپند بر آتش، قرار ندارد؟آخر چرا؟!...
جواب اين چراها را بايد از زبان خود او بشنويم.
ام سلمه مى‏گويد:هنگامى كه بعد از وفات پيامبر(ص) به ديدن بانوى اسلام فاطمه سلام اللّه عليها رفتم و جوياى حال او شدم در پاسخ جمله‏هاى پرمعنى را بيان كرد:
اصبحت بين كمد و كرب.
فقد النبى‏(ص) و ظلم الوصى.
هتك و اللّه حجابه...
و لكنها احقاد بدرية.
و تراث احدية.
كانت عليها قلوب النفاق مكتمنة.
«از حالم چه مى‏پرسى اى ام سلمه كه:
من در ميان اندوه و رنج بسيار به سر مى‏برم:
از يكسو پدرم پيامبر(ص) را از دست داده‏ام، و از سوى ديگر [با چشم خو مى‏بينم كه‏] به جانشينش [على بن ابيطالب‏] ستم شده است.
به خدا سوگند كه پرده حرمتش را دريدند... .
ولى من مى‏دانم اينها كينه‏هاى بدر.
و انتقامهاى «احد» است.
كه در قلوب منافقان پنهان و پوشيده بود.
ولى با اينهمه دفاع از او حريم قدس علوى و حمايتش از امير مؤمنان(ع)‏ در اين دوران پر درد و رنج بر كسى پوشيده نيست.
گرچه حياتش بعد از پدر همانگونه كه خود از خدايش تقاضا كرد طولانى نشد و دو سه ماه بيشتر نگذشت كه به جوار قرب خدا، و ديدار پدر شتافت، ولى در همين مدت از بذل هرگونه فداكارى و ايثار در حق امير مؤمنان(ع)‏ و دفاع از اسلام فرو گذارى نكرد.
صلى اللّه عليك يا بنت رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته.

1.    مناقب ج 3، ص .62
2. مناقب. ابن شهر آشوب، ج 2، ص .225
2.   
فصل ششم
فدك در طول تاريخ‏

(چگونه فدك به اهل بيت: بازگشت؟)
سير تاريخى «فدك» يكى از شگفتيهاى تاريخ اسلام است، هر يك از خلفاء در برابر آن موضعى داشتند، يكى مى‏گرفت و ديگرى پس مى‏داد، و اين وضع آن قدر ادامه يافت تا اين سرزمين به كلى ويران شد و برباد رفت، براى پى بردن به فراز و نشيب‏هائى كه در اين روستاى آباد پديد آمد كافى است مقطهاى زير را مورد توجه قرار دهيم:
1- فدك در آغاز، چنانكه دانستيم پس از سقوط خيبر از طريق مصالحه از يهوديان به پيامبر(ص) منتقل شد و به حكم آيه «و ما افاء اللّه على رسوله...» اختيار آن به طور كامل با شخص پيامبر(ص) بود و به حكم آيه، حق آن حضرت گرديد.
2- طبق اسناد معتبر تاريخى پيامبر(ص) آن را در حيات خود طبق دستور قرآن و آيه «ذات القربى حقه» به بانوى اسلامى فاطمه زهرا(س) بخشيد، و به اين ترتيب در اختيار دخت گرامى پيغمبر اسلام(ص) قرار گرفت.
3- در زمان خليفه اول اين آبادى غصب شد، و در اختيار حكومت وقت قرار گرفت، و آن‏ها با سرسختى عجيبى در حفظ اين وضع كوشيدند.
4- اين امر همچنان ادامه داشت تا زمان «عمر بن عبدالعزيز» خليفه اموى كه نسبت به اهل بيت پيغمبر(ص) روش ملايم‏ترى داشت رسيد، او به فرماندارش در مدينه «عمرو بن حزم» نوشت كه «فدك» را به فرزندان فاطمه(س)‏ باز گردان.
فرماندار مدينه در پاسخ او نوشت:
«فرزندان فاطمه بسيارند و با طوايف زيادى ازدواج كرده‏اند، به كدام گروه باز گردانم»؟!
«عمرو بن عبدالعزيز» خشمناك شد، نامه تندى به اين مضمون در پاسخ فرماندار مدينه نگاشت:
«اما بعد: فانى لو كتبت اليك امرك ان تذبح شاة لكتبت الىّ أَجماء ام قرناء»؟
«او كتبت اليك ان تذبح بقرة لسألتنى ما لونها؟ فاذا ورد كتابى هذا فاقسمها فى ولد فاطمة من علىّ والسّلام»:
«هر گاه من ضمن نامه‏اى به تو دستور دهم گوسفندى ذبح كن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آيا بى شاخ باشد يا شاخدار؟!، و اگر بنويسم گاوى را ذبح كن سؤال مى‏كنى رنگ آن چگونه باشد؟
هنگامى كه اين نامه من به تو مى‏رسد فوراً «فدك» را بر فرزندان فاطمه از على(ع) ‏ تقسيم كن».
و به اين ترتيب با يك چرخش بزرگ، «فدك» بعد از ساليان دراز به دست فرزندان فاطمه(س) افتاد.
5- ديرى نپائيد كه «يزيد بن عبدالملك» خليفه اموى آن را مجدداً غصب كرد.
6- سرانجام «بنى اميه» منقرض شدند و «بنى عباس» روى كار آمدند، «ابوالعباس سفاح» خليفه معروف عباسى آن را به «عبداللّه بن حسن بن على(ع)‏» به عنوان نماينده بنى فاطمه(س)‏ باز گرداند.
7- چيزى نگذشت كه «ابوجعفر عباسى» آن را از «بنى حسن» گرفت (زيرا آن‏ها قيامى بر ضد بنى عباس كردند).
8- «مهدى عباسى» فرزند «ابو جعفر» آن را به فرزندان فاطمه(س)‏ باز گرداند.
9- «موسى الهادى» خليفه ديگر عباسى بار ديگر آن را غصب كرد و «هارون الرشيد» نيز همين معنى را ادامه داد.
10- «مأمون» به خاطر تظاهر به علاقه شديد نسبت به اهل بيت پيغمبر(ص) و فرزندان على(ع)‏ و فاطمه زهر(س) آن را با تشريفاتى به فرزندان فاطمه(س)‏ بازگرداند.
در تاريخ آمده است كه مأمون به «قثم بن جعفر» فرماندار مدينه چنين نوشت:
«انه كان رسول اللّه اعطى ابنته فاطمة فدكاً و تصدق عليها بها، و ان ذلك كان امراً ظاهراً معروفاً عند آله عليهم السلام ثم لم تزل فاطمة تدعى منه بما هى اولى من صدق عليه، و انه قد رأى ردها الى ورثتها و تسليمها الى «محمد بن يحيى بن الحسين بن زيد بن على»... و«محمد بن عبداللّه بن الحسين»... ليقوما بها لاهلهما».
«رسول خدا(ص) «فدك» را به دخترش «فاطمه»(س) بخشيد، واين امرى آشكار و معروف نزد اهل بيت پيامبر(ص) بود، سپس همواره فاطمه(س)‏ مدعى آن بود و قول او از همه شايسته‏تر به تصديق و قبول است، و من صلاح مى‏بينم كه آن به ورثه آن حضرت(س) داده شود، و به «محمدبن يحيى» و «محمد بن عبداللّه» (نوه‏هاى امام زين العابدين) بازگردانى تا آن‏ها به اهلش برسانند».
«ابن ابى الحديد» مى‏گويد:
«مأمون براى رسيدگى به شكايات مردم نشسته بود، اولين شكايتى كه به دست او رسيد و به آن نگاه كرد مربوط به فدك بود، همينكه شكايت را مطالعه كرد گريه نمود، و به يكى از مأموران گفت صدا بزن وكيل فاطمه(س)‏ كجاست؟ پيرمردى جلو آمد، و با مأمون سخن بسيار گفت، مأمون دستور داد حكمى را نوشتند و فدك را به عنوان نماينده اهل بيت: به دست او سپردند.
هنگامى كه مأمون اين حكم را امضاء كرد« دعبل» برخاست و اشعارى سرود كه نخستين بيت آن اين بود:
اصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد مأمون هاشماً فدكاً!
«چهره زمان خندان شد - چرا كه مأمون فدك را به بنى هاشم بازگرداند.
نويسنده كتاب «فدك» مى‏نويسد مأمون به اتكاء روايت «ابو سعيد خدرى» كه مى‏گويد: پيامبر فدك را به فاطمه‏(س) بخشيد، دستور فدك به فرزندان فاطمه(س) ‏ باز گردانده شود.
11- اما «متوكل عباسى» به خاطر كينه شديدى كه از اهل بيت: در دل داشت، بار ديگر فدك را از فرزندان فاطمه(س)‏ غصب كرد.
12- فرزند متوكل بنام «منتصر» دستور داد كه آن را مجدداً به فرزندان امام حسن و امام حسين(ع)‏ باز گردانند.
بديهى است روستائى كه اينچنين دست به دست بگردد، و هر روز بازيچه دست سياستمداران كينه توز باشد، به سرعت رو به ويرانى مى‏گذارد، و همين سرنوشت سرانجام دامان فدك را گرفت، و تمام آبادى آن ويران، و درختانش خشك شد!
ولى اين نقل و انتقالها به هر حال بيانگر اين واقعيت است كه خلفاء روى فدك حساسيت خاصى داشتند، و هر كدام طبق روش سياسى خود موضعگيرى مخصوص و عكس العمل خاصى روى آن نشان مى‏دادند.

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه