بررسی فلسفه و كلام اسلامی

بررسی فلسفه و كلام اسلامی
بررسی فلسفه و كلام اسلامی
160,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 185 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین


چكيده
روان‌شناسي دين ، بررسي مسئله دين است از جنبه دروني و فرديِ آن . اين گستره سعي مي كند با تحليل رواني انسان ( از طريق روان‌شناسي ) ، ريشة پيدايش دين و همين‌طور پيامدهاي اين گرايش را مورد مطالعه قرار دهد. در اين باب ، نظريه هاي موافق و مخالف بسياري ارائه شده است . 
علل و انگيزه هاي بروز ديدگاه روان‌شناسانه دين ، سير تاريخي آن ، تئوري‌ها و نظريه هاي قابل توجه در اين زمينه ، همچنين پيامدهاي تبيين شخصي و رواني دين كه از مهم‌ترين آنها مي توان به پلوراليسم ديني اشاره كرد ، درفصل اول اين رساله مورد مداقه قرار گرفته است .
از مهم‌ترين و محوري ترين مسائل مورد بحث در روان‌شناسي دين ، مي‌توان از بحث ‘تجربه ديني’ نام برد كه به عنوان گوهر و اساس اين ديدگاه ،‌ مورد توجه و دقت نظر متفكرين ،‌ متألهان و همچنين روان‌شناسان قرار گرفته است . يكي از مهم‌ترين فرضيه هاي مورد بررسي در اين مبحث ، معرفت ‌زايي تجربيات ديني است و اينكه آيا تجربه ديني مي‌تواند از لحاظ معرفت‌شناسي ، عينيت داشته باشند ؟
بيان نظريات مختلف در مورد اين مسئله ، كه در فصل دوم به آنها اشاره شده ، تا حدودي اظهار نظر در مورد آن را آسان مي‌نمايد .
نقد و بررسي موضوع نيز ، همراه با بيان نظرات متفكرين معاصر و نتيجه گيري كلي از بحث ، اجمالاً‌ در فصل پاياني رساله آمده است .
ما حصل بحث :
ـ روان‌شناسي دين ، نگاهي دروني ، رواني و فردي به دين است ، بدون در نظر گرفتن جنبه هاي اجتماعي ، فرهنگي و … آن .
ـ تبيين شخصي و دروني دين ، از بسياري از تعارضات ميان عقايد ديني و ساير ابعاد زندگي جلوگيري كرده و خواه و ناخواه ،‌ اصطكاك هميشگي ميان دين و علم را
 از بين مي‌ برد.
ـ از طريق ارجاع تجربيات شخصي و فردي به پيش فرض‌هاي ديني و زمينه هاي مذهبي افراد ، تجربيات ديني قابل تعريف بوده و به عنوان مهم‌ترين عامل تحويل دين به روان‌شناسي ، مورد بررسي و دقت نظر قرار مي گيرد .
ـ تجربيات ديني از لحاظ معرفت شناسي مي توانند عينيت داشته باشند و اعتقادآور باشند ( اما فقط براي صاحب تجربه و نه ناظران ، بلكه براي ناظران خارجي ، تنها جنبه آشنايي دارد )
ـ از بارزترين نتايج تبيين و تفسير دروني و فردي دين ، اعتقاد به پلوراليسم ديني
 ( كثرت گرايي ديني ) است كه امروزه با گسترش اين روند در جوامع غربي ، حقانيت مكاتب توحيدي و اعتقاد به صراط مستقيمي واحد ، به زير سؤال رفته و تا حدودي تضعيف شده است .
ـ دين از طريق تجربه دروني و شخصي قابل ادراك است ، و اين ادراك بر اساس فطرت كمال‌جوي انسان و طبيعت وي استوار است .
ـ تجربيات ديني در صورت عينيت يافتن ، مي تواند معرفت زايي كرده و اعتقادات ديني را توجيه نمايند؛ اما اين مسئله در مورد شخص تجربه كننده صادق مي باشد و براي شخص ناظر هيچ الزام و ضرورتي ، براي اعتقاد از طريق تجربه ديني وجود ندارد.

چكيده
مقدمه ………………………………………………………………………………… 1
فصل اول
  رابطه روانشناسي و دين ………………………………………………………… 11
  تعريف دين  ……………………………………………………………………… 15
  بررسي تئوريهاي روانشناسانة دين  …………………………………………… 21
    ـ تئوري تحولي پياژه  ………………………………………………………… 22
    ـ تئوري اريكسون  ……………………………………………………………. 25
    ـ آلپورت   ……………………………………………………………………… 27
    ـ يونگ  ………………………………………………………………………… 30
    ـ هيوم  ………………………………………………………………………….. 35
    ـ فرويد  ………………………………………………………………………… 42
        علل گرايش به دين   ……………………………………………………… 47
        پيامدهاي گرايش به دين  ………………………………………………… 50
    ـ جيمز…………………………………………………………………………… 51

  تجربة‌ ديني  ……………………………………………………………………… 59
  تعارض علم و دين ……………………………………………………………… 60
  كثرت‌گرايي ديني   ……………………………………………………………… 68
فصل دوم
  تعريف تجربة ديني ……………………………………………………………… 76
  پيشينة تاريخي تجربة ديني   …………………………………………………… 79
  اقسام تجربة ديني   ……………………………………………………………… 83
  ديدگاههاي مختلف در مورد انواع تجربه‌هاي ديني ………………………… 86
    ـ تجربة ديني نوعي احساس است  ………………………………………… 86
    ـ تجربة‌ ديني نوعي تجربة مبتني بر ادراك حسي است  ………………… 95
    ـ تجربة ديني ارائه نوعي تبيين مافوق طبيعي است  ……………………… 98
  نمونه‌هاي تجربة ديني ………………………………………………………… 104
  آيا تجربه‌هاي ديني هستة مشتركي دارند …………………………………… 118
  تجربه‌هاي عرفاني ……………………………………………………………… 120
    ـ آيا تجارب عرفاني معرفت‌زا است ……………………………………… 131

  آيا تجربة‌ ديني مي‌تواند اعتقاد ديني را توجيه كند ………………………… 135
فصل سوم
  نگاهي نقادانه به موضوع ……………………………………………………… 149
    ـ تقدم شرك بر يكتا پرستي………………………………………………… 164
    ـ موهوم پنداري باورهاي ديني  …………………………………………… 165
    ـ گناه نخستين………………………………………………………………… 166
    ـ خداي پدرگونه  …………………………………………………………… 167
    ـ مفهوم جنسيت   …………………………………………………………… 168
    ـ تعميم ناروا  ………………………………………………………………… 170
فهرست منابع و مآخذ (فارسي) …………………………………………… 180
فهرست منابع و مآخذ (انگليسي) ………………………………………… 184
چكيده انگليسي………………………………………………………………… 185


مقدمه
مسئله دين و دينداري در طول تاريخ زندگي بشر همواره به عنوان مسأله‌اي قابل بحث و مورد توجه ، مطرح بوده و علي رغم اينكه نقش غير قابل انكار و بسزايي در زندگي بشر داشته و دارد ولي بحث و مجادله بر سر اين موضوع كه آيا اصلاً دين در زندگي نقشي را ايفا مي‌كند و يا مقوله‌اي جدا و مستقل از ساير جنبه‌هاي زندگي مي‌باشد ؛ هميشه نقل مجالس علما و صاحب نظران و موضوع هميشگي مجادلات فلسفي و كلامي بوده است . تاريخ نشان مي‌دهد دينداري و اعتقاد به موجودي ماورائي از آغاز تاريخ زندگي انسان ، ذهن او را به خود مشغول كرده به طوري كه انسان ، بدون خدا و بدون اعتقاد به موجودي ماورائي و داراي قدرت برتر ، وجود نداشته است لكن كيفيت بروز اين اعتقاد و نمادهايش در هر زمان برحسب نوع تفكر و روش زندگي و فرهنگ و آداب مردمان آن دوران تفاوت داشته است .
دينداري امري فطري و دروني بوده و هست اما بروز و ظهور آن نيازمند زمينه و بستر مناسبي است كه اين زمينه و شرايط براي افراد مختلف متفاوت خواهد بود .
          در دوران پس از قرون وسطي غرب و به طور اخص مسيحيت ، با تعارض آشكار و وسيع ميان عقايد (كه به نحو شديدي تحريف آميز و خرافي شده و عملاً پايبندي به آن مانع پيشرفت علمي و فرهنگي جامعة انساني مي‌شد) و علم و تكنولوژي (كه دوران فترت و ركود را پشت سر گذاشته و به طور فزاينده‌اي رو به پيشرفت و ترقي نهاده بود)
مواجه شد . به طوري كه متدينين كه خود را مدافع احكام ديني مي‌دانستند ، علم و تمدن را نوعي كفر و بي‌ديني به شمار آورده و علما و دانشمندان نيز در معرض اتهامات كفر آميز قرار داشته و پايبندي به اصول اعتقادي و مباني عقيدتي مسيحيت را مانع تحقيق و پيشرفت فكري خود و جامعه مي‌دانستند .
لذا فيلسوفان و دانشمندان علم كلام بر آن شدند تا با تفسير و تعبيري تازه و نو از دين آن را از صحنة اجتماعي زندگي بشر رانده و به حيطة شخصي و فردي اشخاص ارجاع دهند و از اين طريق تعارض و تضاد ميان علم با نمودهاي مذهبي را از ميان بردارند . از اواخر قرن هيجدهم ميلادي زمزمه‌هاي اين جدايي و اين برداشت تازه از دين ، از طريق توجه به جنبة رواني و دروني دين توسط روانشناسان شنيده شد .
“ هر چند كاربرد واژة روان‌شناسي دين به عنوان حوزه‌هاي خاص پژوهش علمي ابتدا در اروپاي قرن نوزدهم ظاهر شد ، پديده‌هايي كه اين دو واژه به آنها اشاره دارد يعني مصداق آنها و محتواي آنها به قدمت انسان است و تأمل در باب آنها به طليعة تاريخ مدون بشر باز‌مي‌گردد .”
اين گستره در اثر مفهوم سازي‌هاي منفي پيشگامان روان‌شناسي در خصوص دين ، همچنين عكس‌العمل منفي نهادهاي ديني مدتي در حاشيه قرار گرفت ؛ اما با تلاش روان‌شناسان و متألهان در قرن حاضر روان‌شناسي دين مجدداً از حاشيه وارد صحنه شده و در دنياي فرامدرنيسم امروز به عنوان ابزاري در جهت تجربه‌نگري ديالكتيك مابين ديدگاه هاي مختلف در خصوص دين ، به حركت و تحول خود ادامه مي‌دهد .
اين گستره به دليل جايگاه ممتاز دين در سازمان روان‌شناختي انسان و همچنين هدف كلي علم روان‌شناسي كه همانا مطالعة رفتار انساني است ، به عنوان يكي از شاخه‌هاي روان‌شناسي مورد توجه مي‌باشد .
از طرف ديگر ، دين پژوهان و متألهان عصر جديد كه بيشتر تابع عيني نگري و پوزيتيويسم مي‌باشند ، به دليل اينكه پديدارشناسانه از دين سخن گفته‌اند ، خود را از تأملات روان‌شناسانه بي‌نياز نديده‌اند .
روان‌شناسي دين علاوه بر اينكه در مجموعة علوم روان‌شناختي نمود مي‌يابد ، ديگر دانش هاي مربوط با دين پژوهي را نيز در اين زمينه بهره‌مند مي‌سازد . “ براي مثال تبيين مفاهيم اساسي تفكر ديني در كلام جديد … كه با بهره‌گيري از يافته‌هاي روان‌شناسي دين قادر به ترسيم تجربي نقش دينداري در زندگي است ؛ و يا در خصوص احياء انديشة ديني متكلم با تكيه بر يافته‌هاي روان‌شناسي دين در جهت‌گيريهاي دينداري ، ديندارهاي اصيل را از ديندارهاي محرّف متمايز مي‌سازد و امكان بازنگري در آموزش‌هاي ديني را در ساية يافته‌هاي روان‌شناسي فراهم مي‌كند .
همان‌گونه كه روان‌شناسان مخالف دين نيز در نقد تجربي فرضيات خود در خصوص دين به گسترة روان‌شناسي دين روي مي‌آورند ؛ در واقع روان‌شناسي به عنوان ابزاري در جهت تأييد و درك ايمان ديني ، و يا چالشي برضد آن ، در پوشش روان‌شناسي دين بكار مي‌رود . اين گستره علاوه بر اين مي‌تواند مبنا و ملاك گفتگوي ميان اديان در سطحي تجربي گردد . تحقيقات اين گستره كه با ابزارها و روش‌هاي گوناگون در جوامع با اديان متعدد صورت مي‌گيرد ، شناخت تحقيقي اديان را امكان پذير مي‌سازد . در واقع تحقيقات روان‌شناسي دين گرايش‌ها و پيامدهاي مشترك و متمايز دينداري در نمونه‌هاي مورد بررسي برمبناي اديان مختلف را آشكار ميسازد و فرايند گفتگوي ميان اديان را تسهيل مي‌كند ، و بر همين اساس مي‌تواند يكي از مباني و محورهاي گفتمان بين اديان گردد . استفاده از روان‌شناسي دين در اين زمينه دامنة گفتگوي ميان اديان را از سطح نظري به سطح تجربي مي‌كشاند .”
اينكه چرا برخي از افراد عميقاً ديندارند در حالي‌كه برخي ديگر هيچ‌گاه به دين توجهي نمي‌كنند ؟
چرا برخي مسلمان ، زرتشتي ، بودايي هستند و برخي ديگر يهودي ، مسيحي و …؟
ايمان ديني چگونه ظاهر مي‌شود و به چه ترتيبي در طول زندگي تحول پيدا مي‌كند ؟
چرا برخي دينداران تجربه‌هاي ديني عميقي دارند ، در حالي‌كه برخي ديگر از اين تجارب بي‌بهره‌اند ؟
چرا دينداري گروهي به سلامت هيجاني و رفتاري مي‌انجامد و دينداري گروهي ديگر به اختلالات متعدد روان‌شناختي ؟
و …
از جمله سؤالاتي هستند كه در گسترة روان‌شناسي دين مورد توجه قرار مي‌گيرند و علت انتخاب چنين موضوعي براي تحقيق و ارائه رسالة پايان دوره ، توجهي بود كه هميشه به امثال اين مسائل داشته و دارم .
تعارض و تضادي كه در طول تاريخ ميان دين و نمودهاي ديني با علم و دانش رو به پيشرفت بشري مشهود بوده و هست ، هميشه اين سؤال را در ذهنم تداعي مي‌كرده است كه مگر دين و دينداري ، داعية تكامل و ياري انسان و رشد و شكوفايي معنوي او را ندارد ، پس چرا هر جا سخن از رشد و پيشرفت علمي و ارتقاي تمدن و دانش بشري است ، دين را به عنوان مانعي در جهت رسيدن به اين هدف معرفي كرده و عملاً آن را از صحنة زندگي پس زده و به گوشة عزلت كشانده‌اند ؟
البته اين روند در ميان جوامع غربي و مسيحي به وضوح ديده مي‌شود چرا كه قوانين كليسا و مضامين كتاب مقدس ، گاهي چنان بي‌اساس و نامعقول‌اند كه در توجيه آن براي عقل قلمرويي جدا منظور مي‌كنند و راه عقل را از راه ايمان جدا مي‌دانند . “ همين است كه تاريخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخير به دو عصر متفاوت ،‌ ايمان و علم تقسيم كرده‌ است و اين دو را در مقابل يكديگر قرار داده است در حالي كه تاريخ تمدن اسلامي ، به عصر شكوفايي كه عصر علم و ايمان است و عصر انحطاط كه علم و ايمان توأماً‌ انحطاط يافته‌اند ، تقسيم مي‌شود .
در اسلام عقل از بيشترين ارزش برخوردار است . تمام اعتقادات اسلامي متكي به عقل است . قرآن انسانها را به تعقل و تفكر فراخوانده است . در مجامع روايي ما اولين كتاب ، كتاب عقل است . موسي بن جعفر (ع) تعبيري فوق‌العاده زيبا دارند ، مي‌فرمايند :
خداوند دو حجت در ميان مردم دارد : حجت دروني كه عقل انسان است و حجت بيروني كه انبياء هستند .
 دربارة تفكر و انديشه نيز كتاب و سنت همواره توصيه و ترغيب نموده است …
قرآن قصه آدم و حوا را بسيار زيبا مطرح مي‌كند . خداوند همة‌ اسماء را به آدم آموخت و آنگاه كه آدم معرفت و آگاهي يافت ، شايستة سجود فرشتگان شد … شيطان وسوسه‌گر همواره برضد عقل و مطابق هواي نفس وسوسه مي‌كند و آنچه در وجود انسان مظهر شيطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمي .”
نظر به منشأ اين رشته ، كل اين روند از محصولات آكادميك غربي است . البته اين رشته مدام فرهنگ‌هاي آسيايي را چنان‌كه بايد و شايد به حساب آورده و به بررسي گرفته
است . ولي در اين صورت هم اين رشته يك روش تحليلي است كه براي سنت‌هاي غير غربي بيگانه بوده و حداكثر اينكه مي‌تواند به عنوان يك ساختار اكتشافي براي بازخواني و بازبيني آنها اطلاق گردد . در واقع كوشش‌هاي دستگاه‌مندانه براي ايجاد روان‌شناسي‌هاي دين كه بر مدل‌هاي غير غربي فلسفه ، دين و طب استوار باشد وجود خارجي ندارد .
يكي از جريان‌هاي روش‌مندانه در اين باب ، ارائه تجربة ديني به عنوان گوهر و اساس دين مي‌باشد ، كه بررسي آن امروزه به محوري‌ترين موضوع مورد بررسي در روان‌شناسي دين تبديل شده است .
“ در زماني كه اعتقاد به آفريدگار متعالي و تعاليم متافيزيك ، از سوي بسياري مردود شناخته شده است ، شيوه‌هاي تفسير كه بوسيلة همان اعتقادات به‌وجود آمده است در الگوهاي فرهنگي انديشه ، عمل و احساس بطور جدي تثبيت شده و حفظ مي‌شوند .
زماني اعتقاد به خدا به عنوان آفريدگار ، براي چنين عواطف و اعمالي زمينة توجيه كننده‌اي بود . حال جهت توجيه عكس شده است ، با تجارب و عواطف در صدد دفاع از عقايدند . درك بي‌نهايت ، احساس وابستگي مطلق ، عمل پرستش و قواعد حاكم بر كاربرد واژة خدا ، به همة اينها توسل پيدا مي‌كنند تا گزاره‌هاي ديني را توجيه كنند ، گزاره‌هايي كه اگر نباشند ، اين درك ، احساس ، عمل و قواعد قابل فهم نيست .”
بنابراين بحث روان‌شناسي دين در عين حالي‌كه نگاهي تازه و زيبا از دريچه‌اي نو به دين داشته و در بسياري از موارد موفق به حل معضل عدم توافق و توازي علم و دين شده است اما بايد به اين نكته نيز اذعان داشته باشيم كه فرهنگ غني اسلام ، بي‌نياز از تمام
 تحويلي نگري‌هاي موجود در علوم مختلف ديني بوده و القائات و توجيهات فلسفة غرب در راستاي به گوشه كشاندن دين و محدود كردن آن به قلمرو شخصي و فردي انسان‌ها را كه از نتايج اولية آن مي‌توان به بحث‌هاي داغ محافل امروزي چون پلوراليسم ديني ، سكولاريسم ، پوزيتيويسم جديد ، پست مدرنيسم و … مي‌باشد ، به راحتي پاسخ‌گو بوده و در اين زمينه تنها نياز به مفسرين و تحليل‌گران توانمند علوم ديني دارد . از طرف ديگر مي‌دانيم كه هر چه يك پديده براي فرد مهم‌تر باشد ، احتمال دروني سازي ، شخصي سازي و تعيين مرز كردن خودي و ناخودي در خصوص آن پديده بيشتر مي‌شود . تاريخ تحول بشر گواهي داده‌ است كه دين از چنين خاصيتي برخوردار است . دين ، هم در سطح فردي و هم در سطح فرهنگي تفسيرهاي بي‌شماري را برمي‌انگيزد كه به زمان و مكان خاص آن وابسته است . دين جنبة‌ مهمي از واقعيت‌هاي تاريخي ، فرهنگي ، اجتماعي و روان‌شناختي‌اي است كه انسان در زندگي روزمرة خود با آنها روبرو مي‌شود .
چنين پديده‌اي با توجه به شرايط كنوني جامعة ما اهميتي دوچندان دارد و همين امر ضرورت توجه و گسترش مطالعات روان‌شناختي در خصوص دين ، به عنوان يكي از اضلاع مهم دين‌پژوهي را مورد تأكيد قرار مي‌دهد . اما واقعيت اين است كه در خصوص انگيزه‌ها ، شناخت‌ها ، و تجارب ديني در فرهنگ ما تا به حال پژوهشي نظام دار و با پشتوانه‌هاي نظري محكم صورت نگرفته است .
در حالي‌كه امروزه در اكثر جوامع ، روان‌شناسي دين به طرز فراگيري در حال پيشرفت است ، اما اين گستره در ايران از موضوع چند پايان‌نامه ، آن‌هم در رشته‌هاي روان‌شناسي و به صورتي جسته و گريخته ، فراتر نرفته است .
همين امر موجب شده است كساني كه حول محور موضوعات ديني و فلسفي ـ كلامي به بررسي و تحقيق در ‘ روانشناسي دين ’ مي‌پردازند (كه البته بنده نيز از اين قافله مستثني نيستم) با محدوديت شديد منابع و كتب مرجع روبرو مي‌باشند .
گذشته از اينكه براي دستيابي به تحليل و بررسي درست موضوع ، نياز به مطالعه و كنكاش در مباحث روان‌شناسي وجود دارد كه اين مقوله براي دانشجويان و فارغ‌التحصيلان رشته‌هاي الهياتي و ديني ، به دليل جدا بودن اين دو حوزه در رشته‌‌هاي دانشگاهي از يكديگر ، مشكلات خاص خود را به همراه دارد .
لذا ، ضمن پوزش از صاحب‌نظران ، متألهان و روان‌شناسان محترم ، از ايشان تقاضا دارم ماحصل تلاش اينجانب را با ديدة اغماض نگريسته و كم و كاستي‌هاي فراوان آنرا بر اين حقير ببخشايند .
همچنين در اين راستا ، جسورانه از سازمان‌ها و نهادهاي مختلف پژوهشي مي‌خواهم موضوعات روان‌شناسي دين را يكي از محورهاي پژوهشي خود سازند ، و نظام آموزش عالي در رشته‌هاي روان‌شناسي و الهيات نيز برنامه‌ريزي براي درس روان‌شناسي دين را در اولويت قرار دهند .
رابطه روان‌شناسي و دين
تولد روان‌شناسي دين به ابتداي قرن حاضر باز مي‌گردد . اين گستره در آغاز قرن حاضر توجه بسياري از محققين روان‌شناسي را به خود جلب كرده ، چنان‌كه پيش از آن كانت تجربه يا احكام ديني را با تحليل حيات اخلاقي تبيين نمود و دين را بر مقتضيات قانون اخلاق بنا نهاد ، و يا دكارت كه همه چيز از جمله دين را با زبان رياضي تبين نمود . اما در آستانه قرن نوزدهم ديگر اين بحث‌هاي ذهن‌شناسي ، توانايي پاسخگويي به سؤالات اساسي طرح شده را نداشت . و از آنجائي‌كه علم روان‌شناسي دين را يك مقوله انساني مي‌دانست لذا سعي كرد با تحليل رواني انسان، ريشه پيدايش دين را مورد مطالعه قرار دهد.
به گفته يونگ  (1875-1961) :“ پديده دين نمودگاري بشري است كه روان‌شناسي نمي‌تواند و نبايد ناديده‌اش بگيرد ”.
 يونگ مي‌گويد :“ روح يا جان آدمي فطرتاً داراي كاركرد ديني است … اما اگر اين واقعيت تجربي وجود نداشت كه در روح آدمي ارزش‌هاي والايي نهفته است به روان‌شناسي كوچكترين علاقه‌اي نمي‌داشتم ، چرا كه در آن حال روح و جان آدمي جز نجاري ناچيز و بي‌اهميت نمي‌بود . حال آنكه از صدها آزمون و تجربه علمي دريافته‌ام كه اصلاً چنين نيست و برعكس جان آدمي حاوي همة آن چيزهايي است كه در احكام و دُگم‌هاي  ديني آمده است و چه بسا بيش از آن نيز … من به روح كاركرد ديني نسبت نداده‌ام ، بل فقط واقعياتي را برشمرده‌ام كه ثابت مي‌كند روح داراي طبيعت ديني است يعني صاحب كاركرد ديني است ”. 
“در واقع كلمة روان‌شناسي خود دلالت بر بعضي روابط با بعضي از ابعاد تجربه انساني دارد كه از ديرباز، آن را ‘ديني’ ناميده اند. وقتي كه در طي قرن هيجدهم، اين واژه رواج يافت، به عنوان بخشي از سنت فلسفي كه با نظريه هاي ادراك مربوط است، مطرح گرديد و با الهيات يا دين ربطي مهجور داشت . رفته رفته كه مطالعة ادراكات ، هرچه بيشتر از رهيافت پيشيني (ماقبل تجربي) معرفت شناسي متعالي فاصله گرفت و جاي خود را به روان‌شناسي ‘علمي’تر كه مبتني بر روش‌هاي زيست‌شناسي و فيزيك بود داد ، پيوندهاي بين روان‌شناسي و دين باز هم ضعيف‌تر شد . بنابراين راه روان‌شناسي و دين ، راهي هموار و آشنا و روشن ، چنان كه امروزه تصور مي شود ، نبود .”
“پيدايش روان‌شناسي دين را بعيد است كه بتوان به كار يك فرد يا گروهي از متفكران نسبت داد ، همچنين اين رشته به‌طور طبيعي از هيچ سنت خاصي برنيامده است . از سوي ديگر اصولاً مشكل بتوان از تولد يا زايش و پيدايش دفعي اين رشته سخن گفت ، بلكه مي توان گفت كه روان‌شناسي دين ، برخاسته از فضاي فكري و فرهنگي خاصي است كه در آن روش علمي و دين پژوهي به نحوي پخته و پيشرفته شدند كه چون هر دو در معرض پرسش‌هاي مختلفي قرار گرفتند ،‌ به يكديگر نزديك شدند . به اين معني ، روان‌شناسي دين براي دين‌پژوهي همان قدر انگيزه اي تازه بود كه براي علم روان‌شناسي . فقط تأملات گذشته نگرانة يك نسل بعد ، منشأ خدماتي شد و مواجهه اين دو رشته را تحقق بخشيد و اين رشته سرآغازي پيدا كرد ؛ گو اينكه در اين باب هم اتفاق نظر حاصل نيست .”

اما بايد بدانيم كه روان‌شناسي نمي‌تواند به همه وجوه و جنبه‌هاي دين توجه كند (چون اساساً روان‌شناسي چنين شأني را ندارد) و تنها به جنبه‌هاي رفتاري آن مي‌پردازد .
“ اما اگر كسي گمان برد همة دين يعني همين تجربه‌هاي ديني ، نگاهي تحويل گرايانه (Reduction) به دين كرد ، و دين را به چيزي كمتر از آن ارجاع داده است ”.

تعريف دين
تعريف‌هايي كه از دين بازگو شده آنقدر فروان است كه حتي ارائه فهرست ناقصي از آنها غيرممكن است و ما در اينجا به ذكر چند تعريف از روان‌شناسان و فيلسوفان مورد نظر (بدليل مناسبت موضوع با تعاريف و شخصيت‌هاي آنها) اكتفا مي‌كنيم .
فرويد (1856-1939) مي‌گويد :“دين كاوش انسان براي يافتن تسلّي دهنده‌هاي آسماني است تا او را در غلبه بر حوادث بيمناك زندگي كمك كند . همچنين وي به دين به عنوان يك اغفال مي‌نگرد و تجربه‌اش را به عنوان مشاركت در بيماري‌هاي همگاني دخالت مي‌دهد”.
جيمز  (1842-1910) روان‌شناس و فيلسوف معروف آمريكايي درباره دين چنين مي‌گويد : “ بي‌گمان من مي‌توانم يك قسمت از موضوع مذهب را براي شما روشن سازم ، نمي‌توان براي مذهب يك تعريف مطلق و منجزي پيدا كرد كه مخالف و موافق آن را بپذيرند . از تمام معاني مختلف كه براي مذهب آورده‌اند ، و از همة جهاتي كه براي آن قائل شده‌اند من يك قسمت و يك جهت از آنرا انتخاب كرده و طبق قرارداد همين قسمت را ‘مذهب’ مي‌نامم . بنابراين مذهب عبارت خواهد بود از تأثرات و احساسات و رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همة بستگي‌ها بر او روي مي‌دهد . به‌طوريكه انسان از اين مجموعه در مي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه آنرا ‘ امر خدايي ’ مي‌نامد رابطه‌اي برقرار است ”.
از نظر يونگ  (1875-1961) دين عبارتست از ‘ تفكر از روي وجدان و با كمال توجه’ ، يونگ مي‌گويد : “ دين يكي از قديمي‌ترين و عمومي‌ترين تظاهرات روح انساني است و بنابراين واضح است كه هر گونه روان‌شناسي كه سر و كارش با ساختمان رواني شخصيت انسان باشد لااقل نمي‌تواند اين حقيقت را ناديده بگيرد كه دين تنها يك پديده اجتماعي و تاريخي نيست ، بلكه براي بسياري افراد بشر حكم يك مسئله مهم شخص رادارد ”.
 
شلاير ماخر   (1768-1834) ، دين را با احساس و بطور جزئي با احساس وابستگي ربط مي‌دهد . وي تعريف خود را از دين بصورت ‘ اساس تعلق مطلق ’ مي‌آورد .
“ آلپورت  (1897-1967) ، روان‌شناس برجسته آمريكايي برآنست كه احساسات ديني نه ماهيتي صرفاً عقلاني دارند و نه كاملاً غير عقلاني ، بلكه بيشتر تلفيقي از احساس و تفكر منطقي است . در واقع دينداري فلسفه‌اي از زندگي براي فرد ارائه مي‌كند كه نه تنها ماهيتي عقلاني دارد بلكه به لحاظ احساسي و هيجاني نيز ارضا كننده است ”.
در كنار اين تعاريف نظريه ديگري نيز قابل ذكر است :
“ تمام اديان مبتني بر اعتقادات هستند ، اعتقاداتي كه ناظر به ماهيت واقعيت متعالي  ، واكنش مناسب نسبت به آن و بعضي موضوعات مربوطه مي‌باشند . اعتقادات هر دين اعمال خاصي را كه آن دين مقبول مي‌داند و عواطفي را كه برمي‌انگيزد ، توجيه مي‌كنند . ممكن است اين اعتقادات رسميت بيابند و بصورت اصول اعتقادي  درآيند يا ممكن است كه تا حدي بطور ضمني در اعمال ديني روزانة آن دين وجود داشته باشند . البته اعتقادات اساسي هر دين دربارة حقيقت غايي در متن زندگي واقعي مورد تعبير و تفسير قرار مي‌گيرند .
واضح است كه جزئيات فراوان اديان به چگونگي اين تعبير و تفسير بستگي دارد . چنين اعتقاداتي را ‘ اعتقادات ديني ’ مي‌خوانيم كه مانند تمام اعتقادات مي‌توانند از حيث سازگاري دروني  ، انسجام  ، مقبوليت  و صدق مورد ارزيابي قرار بگيرند ”.
علامه محمدتقي جعفري ضمن توضيح مفصلي كه در مورد تعاريف مزبور داده و ايراداتي كه بر هر يك از آنها عنوان كرده معتقد است كه هر متفكري آن بعد از حقايق مزبور را براي تعريف دربارة آنها انتخاب مي‌كند كه شرايط ذهني و محيطي او ايجاب مي‌كند . و بايد براي شناخت دين از هر دو قطب درون ذاتي و برون ذاتي استفاده كرد زيرا اگر بخواهيم دين را تنها با دريافت‌هاي دروني انسانها مورد شناسايي قرار داده و آن را تعريف كنيم ، بديهي است كه تفكيك آنها از توهمات و تخيلات و انواع انگيزه‌هاي غير ديني درون اگر محال نباشد ، لااقل بسيار دشوار خواهد بود . و اگر بخواهيم براي تعريف دين ، تنها به پديده‌هاي بروني كه به انگيزگي دين و با علامات و نشانه‌هاي آن ، در جهان عيني نقش بسته كفايت كنيم بديهي است كه اكثريت چشمگير پديده‌هاي عيني ، علل و شرايط و هدف‌گيريهايي را بطور مشخص ارائه نمي‌كنند زيرا آن پديده‌ها با نظر به علل بوجود آورندة آنها در معرض احتمالات متعدد مي‌باشند .

“ ما مجبوريم براي بدست آوردن تعريفي از دين كه تا حدودي قابل توجه ، جامع افراد و مانع اغيار باشد از دو قلمرو اساسي استفاده كنيم :
يك ـ واقعيات دروني كه مردم متدين آنها را چه از راه تعقل و چه از راه شهود دريافته و پذيرفته‌‌اند و با انگيزگي آنها حيات خود را تفسير و توجيه مي‌نمايند .
دو ـ واقعيات بروني مانند اعمال عبادي و انجام تكاليف و ايفاي حقوق كه به انگيزگي واقعيات دروني در جهان عيني نمودار مي‌گردند .” 
به نظر مي‌رسد بيشتر متفكرين و دين پژوهان غربي (و چه بسا شرقي و اسلامي) جنبه عقلاني دين را در عين ضروري و غير قابل اجتناب دانستن آن ، در درجه دوم اهميت قرار داده و ابتداءً جنبه دروني و رواني دين را قابل لمس و ادراك و داراي اهميت بيشتر مي‌دانند . چنانكه ويليام جيمز معتقد بود كه اگر كسي در حوزه دين تحقيق كند به تفاوت عظيمي در افكار و مشابهتي در احساس و سلوك خواهد رسيد .
 
او اين واقعيت را براي اثبات اينكه نظريه‌هاي ديني امري ثانوي بوده و احساسات و سلوك ، امري ثابت و در نتيجه عناصر ذاتي دين هستند مطرح نمود .
بر اين اساس و با دقت نظر بيشتر مي‌بينيم كه پرداختن به جنبه‌هاي مختلف دين و بررسي كامل مسئله دين كاري است بسيار مشكل كه در بحث ما نمي‌گنجد و ما تنها به جنبه رواني آن پرداخته و از اين منظر آن را مورد بررسي قرار مي‌دهيم .
 
بررسي تئوري‌هاي روان‌شناسانه دين
پيشگامان روان‌شناسي دين از جمله فرويد ، در زمينه بررسي فرآيند تحول روان‌شناختي دين به تبيين ريشه‌هاي تاريخي دينداري آدمي پرداختند كه غالباً ماهيتي فراسوي روان‌شناختي  داشت . اما امروزه روان‌شناسان ديگر توجهي به تبيين ريشه‌هاي تاريخي دين نمي‌كنند و در مقابل سعي دارند ريشه‌ها و فرآيند تحول دينداري در انسان امروز را مورد بررسي قرار دهند .
روان‌شناسي دين دو مسأله عمده را مورد بحث قرار مي‌دهد . علل گرايش به دين و پيامدهاي اين گرايش . روان‌شناسان در تحليل هر دو مسأله دو گروه هستند : گروه نخست بنيان‌گذاران نظرات عام (ماكروتئوريسين‌ها) هستند كه با ارائه تئوري‌هاي عام فراتجربي به تحليل دين مي‌پردازند . مانند : فرويد ، ويليام جيمز ، يونگ ، آلپورت و … . گروه دوم روان‌شناسان متأخر هستند كه پس از سپري شدن دوران ارائة نظريه‌هاي عام در روان‌شناسي بر روشهاي تجربي دقيق در تحليل دينداري ـ در چارچوب نظريه‌هاي عام ـ تاكيد مي‌كنند : پي‌‌جي واتسون و جي نيلمن از مهمترين روان‌شناسان تجربي دين پژوه هستند .
تحول روان شناختي فرد از تولد تا مرگ ديدگاه وي نسبت به خدا و جهان را نيز دگرگون مي‌سازد . تمايز درك ايمان ديني كودك ، بزرگسال و سالخورده تابعي از جايگاه آنها در فرآيند تحول روانشناختي است . ايمان ديني يك كودك ماهيتي ساده دارد و به موازات تحول وي ارزش‌هاي اخلاقي ، مفاهيم قدسي و فوق طبيعي و اعمال ديني نيز متحول مي‌گردد .
برخي از روان‌شناسان دين در اين زمينه سعي كرده‌اند فرآيند تحول دينداري را در چارچوب تئوري‌هاي تحولي روان‌شناسي تبيين كنند :

تئوري تحولي پياژه :
“ الكايند ( Elkind ) ، با استفاده از تئوري تحولي پياژه فرآيند تحول درك كودك از خدا و دين را مورد بحث قرار داده است . براساس نظر وي شكل‌گيري ‘ شيئ دائم’  كه در نظام پياژه بين 6 الي 8 ماهگي ظاهر مي‌شود ، اين معنا را دارد كه خارج شدن شيئ از ميدان ادراكي كودك دالّ بر از بين رفتن شيئ نيست . چنين توانايي شناختي كودك را آمادة درك اين مفهوم مي‌كند كه خدا علي‌رغم اينكه ديده نمي‌شود وجود دارد . همچنين درك كودك از بقاء و زندگي پس از مرگ با ظهور ‘ نگهداري‌هاي ذهني ’  كه بر پايداري ماده ، وزن و حجم علي‌رغم جابجا شدن و تغيير شكل ظاهري و ادراكي آنها دلالت مي‌كند ، قابل تبيين مي‌شود . وقتي كودك چنين توانايي شناختي را در سنين 8 الي 12 سالگي كسب مي‌كند آمادة پذيرش وجود بقاء پس از مرگ مي‌گردد .
پس از سنين نوجواني و استقرار تفكر صوري  ـ تفكري كه ممكن است در برخي هيچ‌گاه ظاهر نشود ـ فرد آمادة ورود به مرحلة ديگري از دينداري مي‌شود . عمليات صوري رهايي انديشه از عينيت و امكان تفكر بر مبناي امور انتزاعي و ممكنات را فراهم مي‌سازد . اين دوره از تحول شناختي با چهار توانايي عمليات تركيبي ، منطق قضايا ، جدايي صورت از ماده ، و تفكر فرضي ـ استنتاجي مشخص مي‌شود . عمليات تركيبي پايه استدلال علمي است كه در آن فرد مانند يك دانشمند در حل يك مسئله با ثابت نگه‌داشتن ساير عوامل و تغيير نظامدار يك عامل به عمل مي‌پردازد تا با استدلال درست به نتيجه برسد و در اين كار تمامي تركيب‌هاي ممكن براي ثابت و دستكاري كردن متغيرها را بررسي مي‌كند . در منطق قضايا فرد از حداقل دو مقدمه مستقل ، نتيجه‌اي را كه از فرآيند تركيب دو مقدمه حاصل مي‌شود و به تنهايي در هر يك از مقدمه‌ها نيست انتزاع مي‌كند . جدايي صورت از ماده دالّ بر توانايي فرد در به‌كارگيري منطق بدون وابستگي به ماده و با استفادة صرف از صورت است . تفكر فرضي استنتاجي نيز بر فرض كردن يك مسئله و نتيجه‌گيري از آن دلالت مي‌كند . در اين توانايي فرد انديشة خود را در خصوص هر مسئله فرضي و غير عيني بكار مي‌گيرد و خروج از چارچوب واقعيت را ممكن مي‌سازد . در اينجا فرد فرض محال را ممكن مي‌انگارد و عمليات منطقي را در آن به‌كار مي‌اندازد .
با شكل‌گيري اين دوره از تحول شناختي ، مواجهه با مفاهيم انتزاعي ديني نيز امكان‌پذير مي‌گردد . مطالعات متعدد نيز نشان دادند كه در نوجواني فرد با تفكر انتزاعي در خصوص مفاهيم ديني درآميخته مي‌شود . اغلب تغييرهاي ديني كه در آنها فرد پيرو يك دين رسمي مي‌شود در اين سنين رخ مي‌دهد . چرا كه در اين دوران فرد با به‌كارگيري تفكر انتزاعي و عمليات صوري امكان بررسي باورهاي كودكي خود بدست مي‌آورد .”

تئوري اريكسون :
از ديگر تئوري‌هايي كه براي تبيين تحول دينداري مورد توجه قرار گرفته است ، تئوري تحول رواني ـ اجتماعي اريكسون  است . اريك اريكسون كه يك نو فرويدي است نسبت به دين موضع‌گيري مثبتي دارد . وي معتقد است بين نهادهاي اجتماعي بوجود آمده در طول تاريخ زندگي انسان و نيازهاي روان‌شناختي او ارتباط وجود دارد . به نظر اريكسون دين به عنوان يك نهاد اجتماعي در طول تاريخ در خدمت ارضاء ‘ اعتماد اساسي ’ بشر بوده است . اريكسون برخلاف فرويد دين را به عنوان بازگشت به دورة كودكي ندانسته و آن را براي تأمين نياز اعتماد اساسي بشر ضروري مي‌داند .
“ در تئوري اريكسون 8 مرحلة تحول در سراسر زندگي وجود دارد كه هر يك از آنها با يك پيوستار تعارضي مشخص مي‌شوند . فرد در هر يك از اين مراحل در رويارويي با اين تعارضات سرنوشت روان‌شناختي خود را رقم مي‌زند . استل ( steele ) (1986 ، به نقل از ورتينگتون ، 1989) معتقد است برمبناي اولين مرحله تحولي اريكسون كه از تولد تا يك سالگي است ، رويارويي كودك با تعارض اعتماد در برابر عدم اعتماد زمينه پديدايي و شكل‌گيري ايمان را بوجود مي‌آورد .
براساس تئوري اريكسون فرد در سنين نوجواني با تعارض كسب هويت در مقابل آشفتگي نقش كه با كشف استعدادها و تجربه نقش‌ها همخوان است روبرو مي‌شود . وايتهد -1979- اظهار مي‌دارد كه هويت در سه محور كار ، روابط اجتماعي و ايدئولوژي شكل مي‌گيرد كه هويت ديني بخش عمده‌اي از هويت ايدئولوژيك را تشكيل مي‌دهد . اگر نوجوان با موفقيت ، تعارض هويت در برابر پراكندگي نقش را حل كند ، تعهد ايماني محكمي نيز در وي شكل مي‌گيرد . اين تعهد اعتماد و توانايي پايبندي فرد به يك ايدئولوژي را مهيا مي‌سازد و همين امر در عين حال نوجوان را در برابر همادگري (Tolalism) كه برانعطاف ناپذيري سازمان شخصيتي فرد و آسيب پذيري در برابر ايدئولوژي‌هاي افراطي و نظام‌هاي توتاليتر دلالت مي‌كند ، قرار مي‌دهد .”
 
بعضي از محققين سعي كرده‌اند كه به صورت اختصاصي و نه در پرتو تئوري‌هاي عام تحولي در مورد تحول دينداري نظريه‌پردازي كنند :

آلپورت :
برمبناي نظر گوردون آلپورت  (1897-1967) روان‌شناس برجسته آمريكايي ، احساسات ديني  ، باورهاي ديني اشباع از عواطف و احساسات هستند . آلپورت معتقد است كه احساسات ديني با يك زودباوري خام آغاز مي‌شود كه در آن كودك هر آنچه را كه در خصوص دين مي‌شنود باور مي‌كند . چنين باورهايي با اقتدارگرايي غير عقلاني و كودكانه بودن مشخص مي‌شود . در مرحله دوم شك همه وجود فرد را فرا مي‌گيرد و در نهايت اين شك در برخي افراد به ايمان بالغانه و در برخي ديگر كه شك غلبه مي‌كند به ناباوري و در برخي ديگر كه شك و باور نيرويي برابر پيدا مي‌كنند به لادري‌گري  مي‌انجامد .   (به نقل از ورتينگتون .1989)
 “ آلپورت بر آن است كه احساسات ديني نه ماهيتي صرفاً عقلاني دارند و نه كاملاً غير عقلاني بلكه بيشتر تلفيقي از احساس و تفكر منطقي است . در واقع دينداري ، فلسفه‌اي از زندگي براي فرد ارائه مي‌كند كه نه تنها ماهيتي عقلاني دارد بلكه به لحاظ احساسي و هيجاني نيز ارضاء كننده است . بنابراين آلپورت نتيجه مي‌گيرد كه تمام اديان بزرگ دنيا نوعي جهان بيني  براي پيروان خود به ارمغان مي‌آورند كه هم سادگي منطقي دارد و هم زيبايي هارمونيك  . آلپورت در بحث از بلوغ ديني اظهار مي‌دارد كه ايمان ديني بالغانه ، به رغم ماهيت تقليدي و اقتباسي ، خصلتي پويا دارد . البته به رغم وي همة دينداري‌ها از عدم بلوغ روان‌شناختي ـ يعني از مشكلات جسماني ، تمايلات خود
محورانه ، تفسيرهاي كودكانه و … - ريشه گرفته‌اند ، اما آلپورت معتقد است كه احساسات ديني مي‌توانند در فرآيند تحول خود بر چنين ريشه‌هاي نابالغانه‌اي غلبه يابند و برانگيزه‌هايي كه از آنها سرچشمه گرفته‌اند چيره شوند . با وقوع چنين پديده‌اي ، دين
‘ انگيزه برتر ’ در زندگي فرد مي‌شود . به عبارت ديگر احساسات ديني به يك كُنش‌وري خود مختار در چارچوب شخصيت دست مي‌يابند . آلپورت توضيح مي‌دهد كه احساسات ديني بالغانه با ثبات اخلاقي‌اي همراه است كه فلسفة جامعي براي زندگي عرضه مي‌كند و به سمت يك الگوي توحيد يافتة هماهنگ سازمان بندي مي‌شود و در نهايت باورهايي راهگشا ، فرضيات كارآمد در عرصة حيات است كه امكان عمل در شرايط مبهم و ترديدآميز را فراهم مي‌سازد .”
آلپورت در تحقيقات بعدي به ابداع دو مقياس جهت گيري ديني پرداخت . مقياس
‘ دينداري بيروني ’ با هدف ارزيابي آنچه آلپورت قبلاً تحت عنوان دينداري نابالغانه شرح داده بود ، طرح ريزي شد . افراد با يك جهت‌گيري دينداري بيروني به لحاظ نظري داراي باروهاي ديني‌اي هستند كه فقط اهدافي ابزاري دارند . با چنين انگيزه‌اي ، دين ابزار ارضاي نيازهاي اوليه فرد خواهد بود . يعني به تعبير متألهانه ديندار ‘ بيروني ’ به سمت خداوند مي‌رود بدون آنكه خود را فراموش كند .
… دينداري بيروني ابعاد غير روحاني و سكولار زندگي را براي فرد مقدم‌تر از ابعاد روحاني و الهي مي‌نمايد .
مقياس ‘ دينداري دروني ’ براي ارزيابي ايمان بالغانه طراحي شده است . در چنين جهت‌گيري‌اي دين كُنش وري خود مختار و مستقلي مي‌يابد و انگيزة برتر مي‌شود . براي اشخاصي كه داراي دينداري دروني هستند ، نيازهاي غيرديني هر چقدر هم كه مهم باشد ، اهميت غايي كمتري دارند . اين افراد سعي مي‌كنند تا آنجا كه ممكن است اين نيازها را با باورها و تكاليف ديني خود هماهنگ سازند . معتقد بودن به يك آيين ، فرد را براي دروني ساختن و پيروي كامل از آن بر‌مي‌انگيزد . افراد با چنين انگيزه‌اي از دينشان استفاده نمي‌كنند. بلكه با آن زندگي مي‌كنند . (آلپورت وراس ص 434)

يونگ :
كارل گوستاو يونگ  (1875-1961) از نظريه پردازاني است كه دين شناسي وي به دليل مسبوقيتش به دين شناسي فرويد و عطف توجه به ابعاد گوناگون دين پژوهي حائز اهميت است . يونگ “ روان‌شناسي تحليلي ” خود را كه ‘نظام زوريخ’ خوانده مي‌شود بنا نهاد .
“ يونگ دانشمند موثر در تاريخ روان‌شناسي و الهيات نوين مسيحي بوده است . شولتس  از روان‌شناسان نيروي دوم مي‌گويد : نظريه او يكي از بحث انگيزترين و مبارزه جويانه‌ترين نظريه‌هايي است كه تا كنون عرضه شده است . روان‌شناسي تحليلي يونگ آميزه‌اي از پژوهش‌هاي باليني ، انديشه‌هاي فلسفي و حتي ديني است اما برخلاف فرويد ادعاي علمي بودن ندارد . مهمترين عنصر روان‌شناسي تحليلي جستار از طريق فراسوي علم و فلسفه براي دستيابي به افق لايتناهي انسانيت است .
يونگ با كشف ‘ ناهشيار جمعي ’  توانسته است به دستيابي بشر به آنچه از طريق معرفت تجربي صرف و تحليل‌گرايي محض ناممكن است كمك كند . طريقي كه وي در شناخت افق‌هاي پنهان طبيعت آدمي و فهم تجربه‌هاي قدسي ، انديشه‌هاي ديني و زندگي پس از مرگ بكار گرفت .”
“ دين با درونه‌هاي ناآگاه جمعي در ارتباط سر راست است . ولي مهم اين است كه اين درونه‌ها يا محتويات را چگونه مي‌توان شناخت ؟ اين درونه‌ها را مي‌توان از راه مكاشفه شناخت . مكاشفه‌اي كه مسيحايي نيست . يعني مستلزم تجلي خدايي كه وجودش خارج از انسان و جهان است ، بر من نيست . در واقع مكاشفه يونگ پديده‌اي است شخصي و يگانه كه هر كس اگر قادر باشد مي‌تواند آن را تجربه كند . اين تجربه يگانه رازهاي پنهان نهفته در ن

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه