گزيده ايی از زندگی و خاطرات فروغ

گزيده ايی از زندگی و خاطرات فروغ
گزيده ايی از زندگی و خاطرات فروغ
40,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات: 46 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

گزيده أي از زندگي و خاطرات فروغ:
فروغ فرخزاد 12 سال پيش از درگذشتش اولين شعرش را به مجلة روشنفكر سپرد و همان هفته بود كه صدها هزار نفر با خواندن شعر بي پرواي او با شاعره أي آشنا شدند كه چندي بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت، و در همان روزها بود كه يكي از شاعران معروف، او را در بي پروائي و دريدن پردة رياكاران به حافظ تشبيه كرد و نوشت:« كه اگر در قدرت كلام هم به پاي لسان الغيب برسد، حافظ ديگري خواهيم داشت.»1
فروغ با آن موهاي طلائي فرفري، با چشمهاي درشتي كه سپيديش زيادتر از تيرگيش بود، و با آن لبهاي درشتي كه زيبائي خاصي داشت، در واقع هميشه دو نفر بود.
فروغ شيطاني كه از در و ديوار بالا مي رفت. مثل پسرها روي نوك درختها مي نشست و مثل شيطانك ها با كارهايش ديگران را به خنده مي انداخت.2
فروغ بسيار پر حركت و شيطان و بي آرام بود، عجيب آزار مي داد.
در مدرسه هم كه بود با بچه ها نمي جوشيد. اغلب بچه ها با او بد بودند و مي زدندش و او در مقابل، فرياد مي كشيد.
فضول بود و همه جا را باز مي كرد. حتي توي كاغذها و كتابهاي بابا هم سرك مي كشيد و جستجو مي كرد و براي اين كار كتك مي خورد.
. . . آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزها هر سايه رازي داشت
هر جعبة سربسته گنجي را نهان مي كرد
هر گوشة صندوقخانه، در سكوت ظهر
گوئي جهاني بود.
                                            تولدي ديگر، « آن روزها»، ص 12
فروغ يك چهرة ديگر هم داشت: فروغ غم زده. بهانه گير، لجوج و حساسي كه با كمترين بهانه، ساعتها با صداي بلند گريه مي كرد و به قول مادر بزرگ، خانه را روي سرش مي گذاشت.
عاشق قصه بود، مادر بزرگ فصه هاي قشنگي مي دانست و فروغ يك لحظه مادر بزرگ را آرام نمي گذاشت، به قصه ها گوش مي داد. دچار ماليخوليائي خاصي مي شد.
اين شخصيتهاي دوگانه؛ درست مثل مهماني كه از در خانه وارد مي شود؛ يك يا چند روز در آنجا مي ماند و باز از همان در بيرون مي رود؛ خودشان را نشان مي دادند و بعد مي رفتند.
اصلاً بهتر است همه چيز را از پدرم شروع كنم، چرا كه او واقعاً همان نقطه اصلي و مبداءتمام پرسش ها است.
چهره اش هميشه از يك خشونت عجيب مردانه پر بود. او تلخ تلخ، سرد سرد و خشن خشن بود. يك سرباز واقعي با يك چهره قراردادي يا بهتر بگويم با يك ماسك فرار دهنده و هميشه همينطور بود. يادم مي آيد به محض اينكه صداي مهميز چكمه هايش بلند مي شد. همه ما از حالي كه بوديم بيرون مي آمديم و مثل موشهايي كه بوي گربه را شنيده باشند، خودمان را از ديدرس و دسترس او دور مي كرديم. ولي همين پدر خشني كه ما را حتي با صداي پاهايش فراري مي داد، گاه گاهي كه به خود مي آمد و ماسك از چهره اش فرو مي افتاد، با شديدترين احساسات ما را در آغوش مي گرفت و زيباترين اشكها از گوشه چشمش سرازير مي شد.
چرا او نمي توانست هميشه خودش باشد، سؤالي است كه ما خواهرها و برادرها بارها از هم كرده ايم و شايد هم اين بزرگترين سؤال زندگي فروغ بود كه براي هميشه بي جواب ماند.      
و از همين جا است كه تا اندازه زيادي حالات مختلف روحي فروغ، آشفتگي ها، اضطراب ها، تهديدها، شك ها و سرانجام بي قراري هاي او به تجزيه و تحليل گرفته مي شود. و جواب همه چراها به آساني به دست مي آيد، زيرا كه بچه ها هميشه دنباله رو پدرهاي خود هستند و فروغ نيز دنباله رو پدر، و حاصل همه انديشه ها، افكار و احساسات او بود.
پدر عاشق شعر بود و هست. پدر جز مطالعه هيچ سرگرمي ديگري نداشت و ندارد. پدر همه عمر به دنبال كشف و تحقيق بود و هست.
تمام خانه را به كتابخانه تبديل كرده بود و هنوز هم تعدادي از آن كتابها با بي نظمي در اطاق خاك گرفته اش انباشته شده است. شايد اگر دنبال دانسته ها و استعدادهايش را مي گرفت چيزي مي شد، اما كاري را كه او نكرد فروغ كرد.1
و فروغ اگرچه احساس تند، قدرت مطالعه و تحقيق و استعدادهاي شعري خود را از پدر گرفت، از مادر هم صفا و مهرباني و ساده دلي را گرفت و آن كه دلش حتي براي باغچه هم مي سوخت در واقع مادر بود كه در فروغ تجلي مي كرد.
اين پدر نظامي خلق و خوي عجيبي داشت.
فكر مي كرد بچه ها بايد به سختي هاي زندگي عادت كنند تا در آينده سرسخت و مقاوم بار بيايند. اين است كه بچه ها را گاه گداري لاي پتوي زبر و خشن سربازي مي خواباند، با اينكه در خانه تشك و لحاف نرم و گرم بود.
براي اينكه وقت بچه ها در تعطيلات تابستاني به بطالت نگذرد، بچه ها را وا مي داشت تا از كاغذهاي باطله دفترچه هاي مشقشان، پاكت درست كنند. آنوقت مصدر، پاكت ها را مي برد و به بقال محل مي فروخت و پولش را به بچه ها مي داد كه هر طور كه دلشان مي خواهد؛ خرج كنند!
پدر از بچه ها فاصله مي گرفت، با آنها زياد حرف نمي زد. مگر وقتي كه نصيحتش گل مي كرد آنوقت آنها را از رختخواب بيرون مي كشيد، و نصيحتشان مي كرد.

 

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه