بررسی مبحث عدل

بررسی مبحث عدل
بررسی مبحث عدل
90,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 115 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

اصول عقائد (2) عدل
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمدللّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين
در اين مقاله به دومين اصل اعتقادى نزد شيعه يعنى عدل الهى مى‏پردازيم:
صفات خدا
خداوند متعال همه صفات پسنديده را داراست و از تمامى صفات ناپسند پاك و منزّه است. صفات پسنديده‏اى كه در خدا وجود دارد، صفات جمال يا صفات ثبوتيّه و صفات ناپسندى كه خداوند از آنها مبرّاست، صفات جلال و يا صفات سلبيّه ناميده مى‏شود.
صفات ثبوتيّه نيز دو قسم است: صفات ذات و صفات فعل.
صفات ذات: صفاتى است كه عين ذات خداست و قابل جدا شدن از خدا نيست، مانند عالم بودن، زنده بودن و قادر بودن.
صفات فعل: صفاتى است كه مربوط به فعل خداست و مى‏توان بود يا نبودشان را به خدا نسبت داد، مانند خالق بودن، زيرا خداوند هم مى‏تواند خلق كند و هم مى‏تواند خلق نكند. به عبارت ديگر؛ هر صفتى كه بشود ضدّش را به خدا نسبت داد، صفت فعل است، مانند رضايت خدا كه در برابر غضب خدا قرار دارد و هر صفتى كه نتوان ضدّش را به خدا نسبت داد، صفت ذات است.
راه آشنايى با صفات خدا
راه آشنايى با صفات خدا مانند راه آشنايى با خود خداست، همان گونه كه شما از يك نوشته به نويسنده آن پى مى‏بريد، از چگونگى الفاظ و كلمات، مقدار آشنايى نويسنده آن را با لغات به دست مى‏آوريد، از انشاى آن قدرت نويسندگى او را مى‏فهميد و از مطالبش متوجّه روحيّه و هدف نويسنده مى‏شويد. پس هر آفريده‏اى مى‏تواند دو كار انجام دهد:
1- آفريدگار خود را بشناساند.
2- صفات و حالات و هدف آفريدگار خود را بفهماند.
نقش ايمان به صفات خدا
ايمان به هر يك از صفات خدا نقش مثبت و ارزنده‏اى در گفتار، روش و منش انسان و بالطبع در زندگى فردى و اجتماعى او دارد.
ايمان به اينكه خداوند عزيز و نفوذناپذير است، «انّ العزّة للّه جميعاً» (1) و همه قدرت‏ها و توانايى‏ها از اوست، «انّ القوّة للّه جميعاً» (2) و پديد آورنده و برگشت دهنده همه اوست، «انّا لِلّه و انّا اليه راجعون» (3) به انسان اعتماد، وقار و اميد مى‏دهد و او را از خود برتربينى، خود كم‏بينى و ترس و وحشت از آينده نجات مى‏دهد.
چرا عدل از اصول است؟
با اينكه خدا صفات زيادى دارد - از قبيل رحمت، حكمت، قدرت، خالقيّت، علم و... - چرا تنها عدل از اصول دين شمرده شده است؟
پاسخ: اين انتخاب، هم ريشه تاريخى دارد و هم‏ريشه سياسى.
ريشه تاريخى آن به قرون اوليه اسلام بر مى‏گردد. آن گاه كه گروه كوچكى از مسلمانان - فرقه اشعرى - عادل بودن خدا را لازم نمى‏دانستند و مى‏گفتند: هر كارى كه خدا خواست و انجام داد همان درست است، گرچه از نظر عقل از كارهايى باشد كه مسلّماً قبيح و زشت و ستم محسوب شود! مثلاً مى‏گفتند: اگر خداوند اميرمؤمنان على‏عليه السلام را به دوزخ و قاتل او - ابن ملجم - را به بهشت ببرد مانعى ندارد. ولى ما اين منطق را نمى‏پذيريم و طبق منطق عقل و آيات قرآن مى‏گوييم تمام كارهاى خدا حكيمانه است و هرگز كارى كه ظلم و قبيح باشد از او سر نمى‏زند.
البتّه خدا بر هر كارى قدرت دارد، امّا كار خلاف حكمت نمى‏كند؛ چنانكه ما قدرت داريم چشم خود را كور كنيم ولى چنين نمى‏كنيم چون اين عمل، حكيمانه نيست، پس استفاده از قدرت مربوط به آن است كه عمل با عدل وحكمت و وعده‏هاى قبلى هماهنگ باشد. خدايى كه وعده داده است مؤمنان را به بهشت و فاسقان را به دوزخ ببرد اكنون اگر خلاف كند، خلف وعده مى‏شود واين عمل، قبيح است و هرگز خداوند كار زشت نمى‏كند. ما كه مى‏گوييم: خدا ظلم نمى‏كند قدرت او را محدود نكرده‏ايم بلكه اين حكمت است كه موجب مى‏شود قدرت در جاى مناسب به كار گرفته شود. و امّا ريشه سياسى آن به دوران بنى‏اميّه و بنى‏عبّاس برمى‏گردد، آنها براى آن كه با اعتراضات و شورش‏هاى مردمى مواجه نشوند، اين گونه تبليغ مى‏كردند كه همه چيز به خواست خداست و كسى حقّ ندارد در برابر اراده خدا حرفى بزند. اگر ما حاكم شده‏ايم به خواست خدا بوده و كسى حقّ اعتراض ندارد، زيرا آنچه بر جهان حاكم است جبر است و انسان هيچ اختيارى ندارد و اين جبر مورد رضايت خداست و چون رضاى خدا در آن است پس هركارى كه او انجام دهد عدل است. در واقع اين نظريّه پشتوانه سياسى خوبى براى بنى‏اميّه و استمرار حكومت و رياستشان بود.
معنى و مفهوم عدل
واژه عدل در لغت در مقابل ظلم و جور آمده و به معناى قراردان هرچيز در جاى خود و يا انجام دادن هركارى به نحو شايسته است. چنانكه حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «العدل يضع الامور مواضعها» (4) عدل است كه هر امرى را در جايگاه خودش قرار مى‏دهد. اينكه مى‏گوييم خداوند عادل است، يعنى هم در نظام تكوين و طبيعت هر چيزى را تحت نظامى خاص و مناسب آفريده است، «بالعدل قامت السموات و الارض» (5) و هم در عالم قانون‏گذارى و تشريع، تمام قوانين او عادلانه و به جا و با هدف خلقت هماهنگ بوده و هيچ گونه تبعيض و تفاوت ناروايى در آن قرار نداده است. چنانكه حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «و ارتفع عن ظلم عباده و قام بالقسط فى خلقه و عدل عليهم فى حكمه» (6) خداوند از ستم بر بندگان خود منزّه است و درباره آفريدگان خود به عدل رفتار مى‏كند و در مورد آنان به عدل حكم مى‏كند. بنابراين مقتضاى عدل الهى اين است كه خداوند هر انسانى را به اندازه استعدادش مورد تكليف قرار دهد، «لا يكلّف الله نفساً الا وسعها» (7) و سپس با توجّه به توانايى و تلاش اختيارى وى درباره او قضاوت كند، «و قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون» (8) و سرانجام پاداش يا كيفرى در خور كارهايش به او عطا فرمايد. «فاليوم لا تظلم نفس شيئاً و لاتجزون الا ما كنتم تعملون» (9) 
عدل و قسط
هرچند عدل وقسط معمولاً در كنار يكديگر ويا به جاى يكديگر بكار مى‏روند امّا تفاوت‏هايى نيز با هم دارند و موارد كاربرد متفاوتى پيدا مى‏كنند.
گاهى عدل در برابر ظلم به كار مى‏رود و قسط در برابر تبعيض.
گاهى قسط را در تقسيم عادلانه به كار مى‏برند، امّا عدل اعمّ از تقسيم عادلانه و هر كار عادلانه ديگر است.
گاهى عدل در مورد حكومت وقضاوت به كار مى‏رود و قسط در مقام تقسيم حقوق.
آثار ايمان به عدل خدا
ايمان به عدالت خداوند، از جهات مختلف اثر عجيبى در سازندگى انسان دارد:
1- از جهت كنترل خود در برابر گناهان. اگر انسان بداند كه گفتار و كردارش زير نظر است و جزاى هر نيك و بدى را خواهد ديد، خود را در اين جهان رها و بى قيد و شرط نمى‏داند.
2- خوش‏بينى و دورى از يأس و نااميدى. انسانِ معتقد به عدل الهى، به نظام آفرينش خوش‏بين است و چون خداى جهان را عادل مى‏داند، حوادث تلخ نيز برايش شيرين است و در هيچ حالى گرفته خاطر و مأيوس نيست.
3- استقرار عدالت در زندگى فردى و اجتماعى. كسى كه به عدل خداوند عقيده دارد آماده پذيرفتن عدالت در زندگى شخصى و اجتماعى خويش است.
ريشه‏هاى ظلم
ما با نيروى عقل و انديشه‏اى كه خدا به ما عنايت كرده، خوبى‏ها و بدى ها را درك مى‏كنيم و مى‏فهميم كه ستم، بد و عدالت خوب است و معتقديم خدا كار قبيح نمى‏كند و ظلم و ستم در او نيست زيرا تمام ظلم و ستم‏هايى را كه در انسان مشاهده مى‏كنيم از يكى ازمنابع زير سرچشمه مى‏گيرد:
1-    جهل: گاهى جهل و نادانى ريشه ظلم است، مثلاً كسى كه نمى‏داند نژاد سفيد و سياه با هم فرقى ندارد، به خيال برترى، به سياه پوست ظلم مى‏كند، ريشه اين ظلم، ناآگاهى يا خودخواهى است.
بنابراين انسان ممكن است با گمان‏هاى پوچ و كج فهمى‏ها و نادانى‏ها به كارهايى دست بزند كه نتيجه‏اش جز ظلم نيست ولى از خدايى كه جهل در او راه ندارد و علم او بى‏نهايت است چگونه ممكن است ظلم سر زند؟
2- ترس: گاهى انگيزه ظلم ترس است، مثل اينكه يك قدرتى از قدرت رقيب خود به وحشت مى‏افتد ومى‏ترسدكه اگر حمله نكند به او حمله شود وبراى پيشگيرى، به او ظلم مى‏كند و يا طاغوت‏ها براى تحكيم پايه‏هاى قدرت خود و تسلّط بر آزاديخواهان به زور و ظلم متوسّل مى‏شوند؛ امّا مگر خدا رقيبى دارد يا به تحكيم قدرت نياز دارد؟
3- نياز و كمبود: گاهى عامل ظلم، نياز است، نيازهاى مادّى يا روانى كه ممكن است كسى را وادار كند كه به عمل زشتى دست زند و بر ديگرى ستم كند.
4- خباثت درونى. برخى ظلم‏ها به خاطر خباثت درونى افراد است؛ بعضى ساديسم دارند و از رنج دادن ديگران يا رنج كشيدن آنان لذّت مى‏برند.
5 - عقده. گاهى فردى به اذيّت و آزار ديگران مى‏پردازد چون عقده دارد. او بر اثر ظلم ديگران و يا شكست‏ها و يا به دليل برآورده نشدن انتظارات و توقّعاتش به ديگران ستم مى‏كند وبدين وسيله مى‏خواهد انتقام بگيرد وخود را آرامش دهد.
اكنون كه با ريشه‏هاى ظلم آشنا شديد كداميك را در خدا مى‏يابيد تا كسى بتواند تصوّر كند انگيزه ظلم در خداوند وجود داشته باشد؟ در حالى كه خداوند ذرّه‏اى ظلم نمى‏كند، «انّ اللّه لايظلم النّاس شيئا» (10) به هيچ كس ظلم نمى‏كند، «و لايظلم ربّك احدا» (11) حتّى به اندازه رشته باريكى كه در وسط هسته خرما قرار دارد ظلم نمى‏كند. «لا يظلمون فتيلا» (12)
خداوند نه تنها به احدى ظلم نمى‏كند، حتّى اراده ظلم نسبت به هيچ موجودى ندارد. «و ما اللّه يريد ظلماً للعالمين» (13) خدايى كه به ما فرمان عدالت مى‏دهد، «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان» (14) چگونه ممكن است خود ظلم كند؟ او كه علم مطلق، حكمت مطلق و لطف مطلق است، چگونه ممكن است به انسان ضعيف كه در طوفان غرائز سركش به سر مى‏برد دستور دهد كه دشمنى ها وناراحتى‏هايى كه از قومى‏دارد موجب بى عدالتى او نشود، «و لايجرمنّكم شنئان قوم على ألاّ تعدلوا» (15) ولى خود با آن قدرت بى نهايت كه تحت تأثير هيچ غريزه‏اى نيست ظلم كند؟!
پاسخ به شبهات
در بحث عدل، شبهات و پرسش‏هاى بسيارى مطرح است؛ اگر خدا عادل است، علّت اين همه تفاوت در آفرينش موجودات به خصوص انسان‏ها چيست؟ اگر جهان بر پايه عدل استوار است، مشكلات و ناگوارى‏ها و امراض و ناقص الخلقه‏ها براى چيست؟ چرا لحظه‏اى گناه، گاهى عذاب ابدى به دنبال دارد؟
براى پاسخ‏گويى، با استفاده از آيات و روايات نكاتى را گوشزد مى‏كنيم. هر يك از اين نكات، كليدى است براى حلّ معمّاها و پاسخى است به چراها و شبهه‏ها.
نكته اول: هيچ موجودى از خدا طلبكار نيست
خدا عادل است، يعنى حقّ هيچ موجودى را پايمال نمى‏كند و به هر موجودى طبق نظام حكيمانه هستى لطف مى‏كند. ظلم، پايمال كردن حقّ است و عدل و ظلم در جايى معنا پيدا مى‏كند كه حقى در كار باشد.
اكنون مى‏پرسيم آيا كسى از خدا طلبى دارد و آياموجودات از قبل حقّى داشته‏اند تا پايمال شده باشد و ظلمى صورت گرفته باشد؟ مگر ما قبلاً بوده‏ايم يا از خود چيزى داشته‏ايم تا از ما گرفته، يا پايمال شده باشد؟ البتّه تفاوت‏هايى در جهان هست، يكى جماد است، يكى گياه، يكى حيوان است وديگرى انسان، ولى هيچ موجودى قبلاً وجودى نداشته تا از او گرفته باشند. اگر يك قالى بزرگ را پاره پاره كنند، مى‏توان گفت: اين قالى قبلاً بزرگ بوده و اكنون با پاره شدن بزرگى خود را از دست داده است ولى اگر ما از اول يك قاليچه كوچك بافتيم، قاليچه حقّ ايراد ندارد كه چرا من كوچكم؟ زيرا او پيش از اين هيچ بود واصلاً از خود بزرگى نداشت تا كسى آن را گرفته باشد وبه او ظلمى كرده باشد. يا مثلاً حرف دال، زمانى مى‏تواند از نويسنده خود شكايت كند كه چرا او را كمر خميده قرار داده كه قبلاً صاف نوشته مى‏شد، در آن صورت بود كه يك كمال را از او گرفته بود و او حقّ اعتراض داشت. بنابراين اگر خدا به يك نفر كه هيچ طلبى از او نداشته، چيزى بدهد و به فرد ديگرى از همان چيز، دو عدد بدهد، هرگز ظلم نيست. علاوه بر اينكه خداوند به آن كسى كه نعمت بيشترى داده مسئوليّت بيشترى نيز سپرده است.
نكته دوم: تبعيض ظلم است نه تفاوت
خداوند، تمام موجودات را با تفاوت‏هايى حكيمانه آفريد و براى هر موجودى راهى مناسب براى رسيدن به كمال مقرّر كرد و در تكليف و فرمان يا اجر و كيفرى كه به دنبال آن معيّن ساخت، ميان نژادى با نژاد ديگر يا امّتى با امّت ديگر يا فردى با فرد ديگر هيچ تبعيضى قايل نشد. انگشت‏هاى يك دست باهم تفاوت دارند، امّا اين ظلم نيست چون هركدام خاصيّت ويژه‏اى دارند. سلّول استخوان با سلّول چشم فرق مى‏كند امّا اين بى‏عدالتى نيست، بلكه عين عدالت است. چنانكه قُطر و ضخامت ستون‏ها و تيرآهن‏ها در طبقات پايين ساختمان بيشتر از طبقات بالاست، در اينجا نيز تفاوت وجود دارد، امّا ظلم نيست. فرق است ميان تبعيض و تفاوت؛ تبعيض يعنى در شرايط مساوى ميان افراد و موجودات فرق گذاردن كه اين ظلم است امّا تفاوت مربوط به شرايط مختلف است، مثلاً: اگر تمام شاگردان يك كلاس به طور مساوى درس استاد را فراگرفته‏اند و معلّم ميان نمره آنان فرق بگذارد اين تبعيض و ظلم است امّا اگر تفاوت نمره‏هاى معّلم به خاطر تفاوت آشنايى شاگردان با درس باشد مانعى ندارد. كارخانه‏اى را فرض كنيد كه هم پيچ و مهره كوچك مى‏سازد و هم تاير ماشين بزرگ، آيا به خود اجازه مى‏دهيد به خاطر تفاوت ميان پيچ و مهره و تاير به مؤسس كارخانه نسبت ظلم دهيد؟ و آيا خود پيچ و مهره حقّ اعتراض دارد؟ شكّى نيست كه جواب منفى است، زيرا زمانى هيچ يك از اين دو نبودند و مؤسس كارخانه طبق مصلحت، اين دو را براى دو كار مختلف ساخته است. در اينجا فقط يك صورت براى ظلم باقى مى‏ماند و آن اينكه ما كار تاير را از پيچ و مهره بخواهيم، امّا اگر هر قطعه براى كارى ساخته شد و بيش از ظرفيّت هم چيزى بر آن تحميل نشد، در اين صورت ظلمى قابل تصوّر نيست.
تفاوت‏ها، رمز خداشناسى
چنانكه گذشت، تفاوت‏هاى حكيمانه در آفرينش نه تنها ظلم نيست، بلكه عين عدالت است، علاوه بر آنكه رمز خداشناسى نيز هست، قرآن درسوره روم مى‏فرمايد: «و مِن آياته خَلقُ السَّمواتِ و الارضِ و اختِلافُ اَلسِنَتِكُم و ألوانِكُم» (16) اختلاف زبان‏ها و رنگ‏هاى شما انسان‏ها، نشانه قدرت خداست.
اگر يك نقّاش، دائماً يك چيز را نقاشى كند و معمار يا مهندسى تنها يك طرح ساختمانى بدهد يا شاعرى تنها يك نوع شعر بسرايد، اينها دليل بر ضعف و محدوديّت اوست، امّا اگر كسى هر روز و هر ساعت طرحى نو داد اين دليل بر توان و قدرت بالاى اوست.

تفاوت‏ها، رمز شكوفايى كمالات
اگر همه مردم از همه جنبه‏ها يكسان باشند، رشد و كمالى به وجود نخواهد آمد. اگر همه داراى يك شكل و يك تُنِ صدا و كاملاً شبيه يكديگر باشند، نمى‏توان آنها را شناخت. اساساً نظام تعاون، همكارى، هميارى و سوز و محبّت، در زمانى است كه تفاوتى وجود داشته باشد. توانمند دست ناتوان را مى‏گيرد و ثروتمند دست تهيدست را. اگر همه مردم درآمد مساوى داشته باشند، سخاوت و انفاق معنا پيدا نمى‏كند و سخى و بخيل شناخته نمى‏شوند. من كه رانندگى بلد نيستم، تواضع مى‏كنم و از يك راننده ياد مى‏گيرم، او نيز براى مسايل شرعى خود نزد من مى‏آيد و آنها را مى‏آموزد. هركس در يك رشته شاگردى مى‏كند.
تفاوت‏ها و جامعه‏سازى
تفاوت‏ها نقش بسيار مهمى در زندگى اجتماعى انسان داراست. براى بيان اهميّت آن، پذيرش چند نكته لازم است:
الف. زندگى انسان اجتماعى است. ما مثل يك گياه خودرو نيستيم كه خود به خود سبز يا خشك شويم وبه ديگرى كارى نداشته باشيم. البتّه در فلسفه اجتماعى بودن انسان دو نظريه وجود دارد: نخست اينكه نيازهاى زندگى، انسان را به زندگى اجتماعى وادار مى‏كند. دوم اينكه انسان طبعاً به زندگى اجتماعى مايل و از زندگى انفرادى متنفّر است، امّا در هر دو صورت، انسان موجودى اجتماعى است.
ب. زندگى اجتماعى جز از راه همكارى قابل تداوم نيست و همكارى، تنها در صورت وجود تفاوت‏هاست، كه هر كسى در يك حرفه و هنر و رشته‏اى توانا و در رشته‏هاى ديگر ضعيف باشد؛ تفاوت در قدرت‏ها و ذوق‏ها و حوصله‏ها سبب پيدايش نياز مى‏شود و نياز هم عامل پيدا شدن اجتماع است تا هر دسته و فردى نياز ديگرى را بر آورد. بنابراين، تفاوت‏ها نيازآفرين است و نيازها جامعه‏ساز و رشد انسان در سايه اجتماع است.
تفاوت در تكليف
قرآن در مورد تكليف انسان‏ها مى‏فرمايد: «لا يكلّف اللّه نفساً الاّ وسعها» (17) خداوند هيچ كس را به انجام كارى مكلّف نمى‏كند، مگر به اندازه توانائيش و در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «لايكلّف اللّه نفساً الاّ ما آتاها» (18) خداوند هيچ كس را به انجام كارى مكلّف نمى‏كند، مگر به اندازه امكاناتى كه به او داده است.
در آيه اول حدّ ومرز تكليف، توانايى انسان است. هرچه توان دارى! در آيه دوم حدّ و مرز تكليف، امكانات انسان است. هرچه پول و ثروت دارى!
واضح است كسى كه از توانايى جسمى‏و امكانات مالى برترى برخوردار است با كسى كه از چنين امكاناتى برخوردار نيست، تكليف يكسانى ندارند و اين عدل و عدالت است.
تفاوت در پاداش
مزد افراد نيز بر اساس ميزان امكانات و كارى كه انجام مى‏دهند، متفاوت است و عدل نيز همين را ايجاب مى‏كند. بنده كه سالم هستم، به راحتى وضو مى‏گيرم، به مسجد مى‏روم و نماز مى‏خوانم، امّا انجام اين كارها براى انسان بيمار مشقّت دارد و زمان طولانى‏ترى را بايد صرف اقامه نماز كند و بديهى است كه در اين صورت از پاداش بيشترى نيز برخوردار گردد.
نكته سوم: هميشه عدل به معناى مساوات نيست
توجّه به اين نكته ضرورى است كه عدل در همه جا و هميشه به معناى مساوات و برابرى نيست؛ اگر معلّم به همه شاگردان - بدون در نظر گرفتن مقدار استحقاق آنان - نمره مساوى دهد ظلم است. ظلم به دانش آموزانى كه درس خوانده‏اند.
اگر پزشك بدون در نظر گرفتن حال بيماران به همه آنان از يك دارو و به مقدار مساوى بدهد ظلم است. عدالت پزشك و معلّم دراين دو مثال، در آن است كه نمره و داروى متفاوت بدهند و اين تفاوت‏ها غير از تبعيض است، اين تفاوت‏ها بر اساس توصيه و سفارش و نور چشم‏بازى نيست، بلكه حكيمانه است. بنابراين هرگونه نابرابرى و تفاوت تا از مدار حكمت بيرون نرود، ظلم نخواهد بود.
نكته چهارم: حقوق جامعه بر حقوق فرد اولويّت دارد
فرض كنيد دولت اسلامى به خاطر نياز منطقه و رفاه عمومى، دستور احداث خيابانى را مى‏دهد. وجود اين خيابان در ارتباط با نيازها و تراكم جمعيّت و وسايل نقليّه ضرورت دارد ولى در احداث هر خيابانى خانه عدّه‏اى خراب مى‏شود و آنان تا پول خانه را از دولت بگيرند و خانه ديگرى تهيه كنند، بايد زحماتى را متحمّل شوند. در اينجا به خاطر رنج چند نفر نبايد اساس نياز ملّت و رفاه مردم را ناديده گرفت، در اسلام با همه اهميّتى كه مالكيّت و حقوق فرد دارد، حقوق اجتماع بيشتر مورد توجّه قرار گرفته است.
اميرمؤمنان على‏عليه السلام به مالك اشتر مى‏فرمايد: كسانى كه اموال مورد نياز مردم را احتكار كرده‏اند احضار كن و پس از موعظه و نهى از منكر اگر به عمل خود ادامه دادند با آنها با شدّت و خشونت رفتار كن. سپس مى‏فرمايد: عمل احتكار گرچه به نفع فرد است ولى براى اجتماع ضرر دارد. (19)
در جاى ديگر مى‏فرمايد: در اداره حكومت، توجّه تو به رفاه و رضاى عموم باشد گرچه به قيمت ناراحتى خواص تمام شود.
نكته پنجم: علم و آگاهى ما محدود است
در بسيارى مواقع چيزهايى را شرّ مى‏پنداريم كه خير ما در آنهاست و گاهى چيزى را خير مى‏دانيم كه براى ما مايه شرّ است. قرآن نيز ما را متوجّه همين مطلب كرده و مى‏فرمايد: «عسى‏ أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم» (20) و در آيه ديگرى اندك بودن دانش و اطلاعات ما را يادآور مى‏شود: «و ما اوتيتُم من العلم الاّ قليلا» (21) در قرآن نمونه‏هاى فراوانى از اين دست بيان شده است:
1-    در ماجراى قارون آمده است: وقتى كه مردم به زرق و برق و تشريفات و تجمّلات قارون نگاه مى‏كردند، مى‏گفتند: اى كاش آنچه قارون داشت ما هم مى‏داشتيم! خوشا به حال او! عجب لذّتى مى‏برد! چندى بعد كه سرنوشت تلخ او را ديدند گفتند: خوب شد كه ما مثل قارون نبوديم. (22) 2- هنگامى كه حضرت موسى از خضرعليه السلام درخواست كرد تا اجازه دهد همراه او باشد و در جهت رشد خود علومى را از او بياموزد، پس از پذيرش مشروط حضرت خضر، آن دو بر كشتى سوار شدند، خضر شروع كرد به سوراخ كردن كشتى، حضرت موسى به او اعتراض كرد در حالى كه قبلاً قول داده بود به كارهاى خضر اعتراض نكند. آنها پس از پياده شدن از كشتى به راه خود ادامه دادند تا رسيدند به كوچه‏اى كه تعدادى از بچّه‏ها مشغول بازى بودند. خضر يكى از بچّه‏ها را كشت. فرياد موسى بلند شد كه چرا يك انسان بى‏گناه را كشتى! خضر گفت: مگر بنا نبود اعتراض نكنى؟! من كه گفتم تو صبر ندارى! موسى‏عليه السلام قول داد كه ديگر هيچ اعتراضى نكند وچنانچه اعتراضى نمود خضر از او جدا شود. آنان همچنان به راه خود ادامه دادند و در حالى كه تشنه و گرسنه بودند به روستايى رسيدند، از مردم آن روستا غذا خواستند، امّا آب و غذايى به آنها ندادند. آنان در آن روستا متوجّه ديوارى شدند كه كج شده و ممكن بود هر آن فرو ريزد. خضر شروع به تعمير آن ديوار كرد، مجدّداً موسى اعتراض كرد كه مردم اين روستا به ما نان وغذا ندادند وحالا شما ديوار آنها را تعمير مى‏كنيد؟! اى كاش مزدى از آنها مى‏گرفتيد! پس از اين اعتراض كه به جدايى آنها انجاميد، حضرت خضر انگيزه‏ها و دلايل كارهاى به ظاهر خلاف خود را براى موسى شرح داد. (23) آرى گاهى پيامبرى چون حضرت موسى كه پيامبر اولوا العزم است بر اثر بى‏اطلاعى اعتراض مى‏كند؟
نكته ششم: قضاوت‏هاى ما عجولانه است
قرآن در آيات متعدّد به ما هشدار مى‏دهد كه اى انسان! بسيارى از خيال‏ها و گمان‏هاى تو اساس درست و صحيحى ندارد، چه بسيار كارهايى كه به نظر شما بد است و از آنها كراهت داريد ولى در واقع به نفع شماست، و چه بسا چيزهايى را كه دوست داريد ولى در واقع براى شما شرّ است، چنانكه شما در تشخيص ابتدايى و سطحى خود، جهاد را بد مى‏دانيد ولى در واقع براى شما خوب است. «كُتِبَ عليكم القِتال و هو كُرْهٌ لَكُم و عسى أنْ تَكرَهوا شَيئاً و هو خيرٌ لَكُم و عَسى‏ أنْ تُحِبُّوا شَيئاً و هو شَرٌّ لَكُم» (24) جنگ و جهاد، گرچه به ظاهر سخت و داراى عوارضى بد مى‏باشد، ولى استعدادها را شكوفا مى‏كند و لياقت‏ها را بروز مى‏دهد و به فرموده امام خمينى‏قدس سره جوهره وجود انسان در جنگ رشد مى‏كند. در زمان جنگ و درگيرى صفوف افرادى كه تنها شعار مى‏دهند از صفوف كسانى كه اهل عمل هستند جدا مى‏شوند. جنگ، نيروهاى همفكر و هدفدار را با هم منسجم و متّحد مى‏كند، جنگ به انسان ارزش و شرف مى‏دهد و اساساً نشانه حيات يك ملّت مبارزه با ستمگران است.در قرآن نيز مى‏خوانيم كه چه بسا شما چيزى را ناگوار مى‏دانيد ولى خدا خير كثير در آن قرار داده است. «فَعَسى‏ أن تَكرَهوا شَيئاً و يَجعَل اللّهُ فيه خيراً كثيراً» (25) اگر به واژه «حُسبان» و مشتقّات آن در قرآن دقّت كنيم، خواهيم ديد كه قرآن پى در پى به ما اخطار مى‏كند كه بسيارى از خيالات و تصوّرات و گمان‏هاى شما باطل است، پس چنين خيال نكنيد، چنان فكر نكنيد، اين نحوه گمان نبريد و امثال اين تعبيرات كه همه نشان دهنده انتقاد از ديدهاى سطحى و عجولانه است.نمونه‏اى ديگر در قرآن مى‏خوانيم كه فرشتگان هنگام خلقت حضرت آدم (چون آگاهى عميقى نسبت به انسان نداشتند) به خدا عرض كردند: ما تو را تسبيح مى‏كنيم و با وجود عبادت ما چرا انسان مفسد را خلق مى‏كنى؟! ولى خداوند با اعطاى علومى به انسان و اعطاى مقام جانشنى خود به او، به فرشتگان ثابت كرد كه قضاوت آنها درباره انسان سطحى و عجولانه بوده است. كوتاه سخن اينكه اگر ما در بحث عدل خدا دچار شبهه‏اى شديم كه اگر خدا عادل است پس چرا چنين و چرا چنان؟ بايد توجّه داشته باشيم كه بسيارى از مسايل و اسرار بر ما پوشيده است. ما هم از نظر علمى و هم از نظر فكرى و هم از نظر تجربى محدوديم. اگر ما كتابى را كه مطالبى عالى و ارزنده دارد مطالعه كنيم و در هر چند سطر به كلمه‏اى برسيم كه معناى آن بر ما مجهول باشد نبايد زود قضاوت كنيم و نسبت ناروا به نويسنده بدهيم، بلكه بايد در فهم خود تجديدنظر كنيم.
شخصى در منزل سگى داشت، براى خريد از خانه بيرون رفت و كودك شيرخوار خود را تنها گذاشت به اميّد اينكه زود برمى‏گردد، چون بازگشت، سگ با پوزه خونين به استقبالش آمد، با خود فكر كرد كه حتماً سگ به كودك حمله كرده و او را دريده است، در حالى كه عصبانى بود با اسلحه خود به سگ شليك كرد و با شتاب به درون خانه دويد، امّا با صحنه‏اى كه تصوّرش را نمى‏كرد مواجه شد. ماجرا از اين قرار بود كه گرگى به خانه آنان - كه در خارج شهر قرار داشت - وارد شده و به داخل اطاق‏ها مى‏آيد و به كودك حمله مى‏كند، سگ از كودك حمايت كرده با تلاش زياد و با چنگ و دندان گرگ را به عقب مى‏راند و خود، خون آلود مى‏گردد، امّا قضاوت عجولانه صاحبخانه موجب شد كه به جاى سپاسگزارى، سگ را بكشد! صاحبخانه از كار خود پشيمان شد و به سوى سگ آمد تا شايد او را از مرگ برهاند ولى كار از كار گذشته و سگ از بين رفته بود و پشيمانى سودى نداشت. مى‏گويد: به چشم‏هاى سگ كه باز بود نگاه كردم و اين فرياد را از چشم‏هاى باز اين سگ با گوش دل شنيدم كه اى انسان! چقدر عجولى و چه زود قضاوت مى‏كنى؟! چرا به درون خانه نرفته و خبر نگرفته مرا كشتى؟! او پس از اين جريان تأسّف آور مقاله‏اى نوشت با عنوان «اى انسان چه زود قضاوت مى‏كنى!»
نكته هفتم: قضاوت مقطعى ممنوع
قضاوت كردن ما نبايد با توجّه به يك زمان خاص صورت پذيرد، مثلاً جيغ و داد كودك در هنگام آمپول زدن نبايد مبناى قضاوت ما باشد، بلكه ما بايد دردكشيدن‏هاى قبلى كودك و سلامتى بعدى او را در نظر داشته باشيم، آنگاه قضاوت كنيم و يا فقط درد و رنج هنگام زايمان يك زن را در نظر نگيريم بلكه رنج بى‏بچّگى و لذت بچّه‏دار بودن و نتايج بعدى آن را در نظر بگيريم، آنگاه قضاوت كنيم. همين طور ديد ما نسبت به دنيا و مشكلات آن بايد ديدى كلّى و همه جانبه باشد. از يك روزنه باريك به دنيا نگاه نكنيم، مانند كسى كه از پشت ديوار و از شكاف آن قافله‏اى را نگاه مى‏كند؛ او ابتدا سر شترى را مى‏بيند و بعد گردن شتر را، امّا اگر از پشت ديوار بيرون آيد، قافله شتر را مى‏بيند. حضرت موسى در جريان همراهى خود با خضر، ساختن ديوارى را مى‏بيند براى مردمى كه هيچ كمكى به آنان نكردند، لذا اعتراض مى‏كند. امّا حضرت خضر آنچه را موسى نمى‏بيند مى‏بيند و به موسى مى‏گويد: زير اين ديوار گنجى است كه متعلّق به دو كودك يتيم است. به خاطر نيكوكارى پدرشان، اين گنج بايد محفوظ بماند تا آنان بزرگ شده و از آن استفاده كنند. پس مأموريم اين ديوار را تعمير نماييم. پدر در گذشته خوبى كرده است، فرزند او در آينده نيكى مى‏بيند. قرآن مى‏گويد: به يتيمان مردم ستم مكنيد، شايد مرگ به سراغ شما بيايد و فرزندان شما نيز يتيم شوند و ديگران به آنها ظلم كنند. پس گذشته، حال و آينده را بايد باهم ديد، دنيا و آخرت را بايد با هم ديد، آنگاه قضاوت كرد. روايت داريم خداوند در روز قيامت به افرادى پاداش مى‏دهد و مى‏فرمايد: اين پاداش براى آن دعايى است كه درخواست كردى ولى مستجاب نكردم، زيرا در آن وقت، مصلحت تو نبود كه دعايت مستجاب شود. آرى، گاهى كودكى گريه مى‏كند و مرتّب اصرار مى‏كند كه پدر براى او اسباب بازى و خوراكى بخرد، امّا پدر پاسخ مثبتى نمى‏دهد، بچّه بسيار زجر مى‏كشد و مى‏گويد: تو بسيار باباى بدى هستى چون هرچه خواستم نخريدى! پس از گذشت چند سال پدر مى‏گويد: فرزندم! به جاى چيزهايى كه از من درخواست نمودى، پس انداز نمودم و مثلاً يك قطعه زمين برايت خريده‏ام. در اينجا قطعاً همه بچه‏هايى كه پدر براى آنها اسباب بازى و... خريده، مى‏گويند: اى كاش پدر ما نيز به جاى آن چيزها، چيزى كه مورد نياز واقعى ما بود مى‏خريد.
در مملكت‏دارى نيز مسأله به همين صورت است. گاهى مردم يك كشور و يا منطقه بايد براى مدّتى، فشارى را تحمّل كنند و عنايت داشته باشند كه خير و صلاح كشور و مردم در چيست؟
در امر پزشكى نيز مسأله همين طور است. گاهى دستى را قطع مى‏كنند تا تن سالم بماند.
در بحث عدل خدا نيز لحظه‏اى و مقطعى قضاوت نكنيم و به تمام جوانب توجّه نماييم. اگر امروز به خيرى رسيديم، آن را مقطعى نبينيم، شايد نتيجه دعاى انسان تشنه‏اى باشد كه پدرم به او يك ليوان آب گوارا داد و او دعا كرد كه ان شاءاللّه خير ببينى، ان شاءاللّه بچّه‏هايت خير ببينند!
نكته هشتم: از نقش خود غافل نشويم
ما از نقش خود در به وجود آوردن ناگوارى‏ها غافليم و بى‏جهت همه را به حساب خدا مى‏گذاريم و شروع به اشكال مى‏كنيم كه خدايا! اگر تو عادلى پس چرا فلان ناراحتى براى من پيش آمد؟ ناگفته پيداست كه بسيارى از ناگوارى‏ها به دست خود ماست، مراعات بهداشت نمى‏كنيم، به بيمارى دچار مى‏شويم. جلو فساد را با نهى از منكر نمى‏گيريم، اشرار بر ما مسلّط مى‏شوند و ديگر دعا و فرياد ما هم بى‏اثر مى‏ماند. مواظب بچّه خود نيستيم، در آب حوض غرق مى‏شود و ما داد و فرياد مى‏كنيم. درس نخوانديم، مردود شديم، سعى و تلاش نكرديم، پيشرفت نداشتيم. در انتخاب همسر دقّت نكرديم، زجر مى‏كشيم. در انتخاب دوست دقّت نكرديم، معتاد شديم. مقرّرات راهنمايى و رانندگى را مراعات نكرديم، تصادف نموديم. خواب آلود پشت فرمان نشستيم، چپ كرديم. در حالت مستى آميزش انجام داديم، بچه ناقص به دنيا آورديم. شنا نياموختيم، غرق شديم، در همه اين موارد جز خود ما چه كسى مقصّر است؟ اگر كار امروز من پيچ مى‏خورد، شايد نتيجه تاب دادن به كار ديگران باشد. در حديث مى‏خوانيم: «مَن حَفر بئراً لاخيه وقع فيها» (26) هركس براى برادرش چاهى را حفر كند، خود در آن مى‏افتد. قرآن در آيات متعدّد به اين موضوع اشاره كرده و مى‏فرمايد: «وَ ما اَصابَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت اَيديكُم» (27) هر سختى و مصيبتى كه به شما مى‏رسد به خاطر دست‏آورد كار خودتان است.
«وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْديهِمْ اِذا هُمْ يَقْنَطُونَ» (28) اگر به خاطر اعمال و رفتار خلاف مردم به آنان ناگوارى رسد، از لطف ما مأيوس مى‏شوند. «وَامّا اِذا مَا ابتَلاهُ فَقَدَرَ عَليهِ رِزقَهُ فَيَقُولُ رَبّى اَهانَنِ» (29) همين كه خداوند انسان را در بوته آزمايش قرار داد وگرفتار كمبودهايى نمود فريادش بلند مى‏شود كه خدا به من اهانت نموده ولطفش را نسبت به من كم كرده است. در صورتى كه هرگز خداوند بدون جهت رزق و روزى كسى را قطع نمى‏كند، پس دليل و رمز اين كمبودها را بايد در رفتار خود جستجو كرد. چنانكه در ادامه آيه مى‏خوانيم: «كلاّ بَل لا تُكرِمُون اليَتيمَ و لا تَحاضُّون عَلى طَعامِ المسكينِ» (30) اگر به سختى افتاده‏ايد به خاطر آن است كه شما به يتيم احترام نكرديد و ديگران را براى كمك رسانى و اطعام محرومان جامعه تشويق ننموديد. اين روح بى‏تفاوتى شما سبب قهر و غضب خداوند شده است و در واقع علّت اين تفاوت‏ها در چگونگى عملكرد شماست. «فَكَفرتْ بِاَنعُمِ اللّهِ فَأذاقَها اللّهُ لِباسَ الجُوع و الخَوف» (31) قريه‏اى كه نعمت‏هاى فراوانى داشت ولى مردم آن در مورد اين نعمت‏ها كفر ورزيدند، خداوند هم آنان را به ترس و گرسنگى مبتلا كرد. كفر گاهى در برابر خداست وگاهى در برابر فرمان خدا وگاهى در برابر نعمت‏هاى خدا. در مورد سوم كه معمولاً از نعمت‏ها درست و بجا استفاده نمى‏شود، كفران گفته مى‏شود. اين آيات به روشنى بيان مى‏كنند كه عامل بسيارى از گرفتارى‏ها، عملكرد بد خود ماست.
بررسى يك سؤال
سؤال: در دوران زندگى افرادى را مشاهده مى‏كنيم كه از هيچ گونه ظلم و ستمى فروگذار نيستند امّا در رفاه و خوشى زندگى مى‏كنند! اگر ناگوارى‏ها به خاطر اعمال بد ماست پس چرا كسى كه اعمالش از اعمال ما زشت‏تر و سوءسابقه‏اش بيشتر است به دردسرها و ناراحتى‏هاى ما گرفتار نشده و در رفاه و آسايش به سر مى‏برد؟! پاسخ: با توجّه به آيات و روايات، حساب همه افراد و گروه‏ها نزد خدا يكسان نيست و آنان وضعيّت متفاوتى دارند: خداوند گروهى از مردم را فورى گوشمالى مى‏دهد. گروهى را تا مدّتى مهلت مى‏دهد. دسته ديگر را تا آخر عمر مهلت داده و در رفاه مى‏گذارد و كيفر آنان را به روز قيامت مى‏گذارد، چون ما در جهان بينى خود، دنيا را جداى از قيامت بررسى نمى‏كنيم. البتّه اين تفاوت‏ها از طرف خداوند حكيمانه است، زيرا افراد خطاكار و نوع عمل و روحيّه آنها با هم يكسان و برابر نيست تا حساب مساوى داشته باشند. گاهى معلّم نسبت به خلافكارى يك شاگرد ممتاز عكس‏العمل شديدى نشان مى‏دهد، چون از او توقّع چنين كارى را ندارد، در صورتى كه با شاگردان معمولى و بد با اين شدّت رفتار نمى‏كند. در قرآن مى‏خوانيم: خداوند اوليا و پيامبران را گاهى به خاطر يك عمل كه حتّى گناه هم نيست و به اصطلاح ترك اولى مى‏باشد، شديداً مورد انتقاد قرار مى‏دهد، زيرا از آن بزرگواران توقّع چنين كارى نيست، و در مورد افرادى با اينكه گنهكارند، ولى به آنان فرصت داده مى‏شود: «جَعَلنا لِمَهلِكِهِم مَوعِداً» (32) قرآن در مورد درخواست تعجيل عذاب كفار مى‏فرمايد: «وَ يَستَعجِلُونَكَ بِالعَذابِ وَ لَن يُخلِفَ اللّهُ وَعدَهُ» (33) وقتى تاريخ و سرنوشت هلاكت بار اقوام و ملّت‏هاى كافر ستمگر را بيان مى‏كنيم، كفّار مى‏گويند: چرا ما عذاب نمى‏شويم و همچنان با آن همه كفر و ستم در رفاه هستيم؟ ولى اينها نسبت به قهر و عذاب خدا عجله مى‏كنند در حالى كه خدا به وعده خود عمل خواهد كرد ولى هنوز زمان آن نرسيده است. بنابراين، گاهى خداوند نسبت به افراد ستم پيشه عكس العمل فورى نشان نمى‏دهد و مى‏فرمايد: «فَاَملَيتُ لِلّذينَ كَفَرُوا ثُمَّ اَخَذْتُهُم» (34) من به كافران را مهلت مى‏دهم و سپس آنان را مى‏گيرم. و علّت مهلت را هم چنن بيان مى‏كند: «لا يَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا اَنّما نُمْلى لَهُم خَيْرٌ لاَنفُسِهِم اِنَّما نُمْلى لَهُم لِيَزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهينٌ» (35) آنها كه كافر شدند ( و راه طغيان را پيش گرفتند ) تصوّر نكنند اگر به آنان مهلت مى‏دهيم به سود آنهاست، ما به آنان مهلت مى‏دهيم تا بر گناهان خود بيافزايند و پيمانه آنها پر شود، سپس عذاب خواركننده و رسوايى در كمين آنهاست. يزيد پس از به شهادت رساندن امام حسين‏عليه السلام و يارانش، خود را موفّق و پيروز مى‏دانست، ولى حضرت زينب‏عليها السلام همين آيه را براى او خواند كه آزادى و پيروزى و رفاه و قدرت فعلى تو به خاطر آن است كه بار گناهت سنگين‏تر شود و اساساً همين رفاه موقّت بهترين وسيله عذاب است، زيرا قرآن مى‏گويد: ما به افرادى رفاه زياد مى‏دهيم تا خوب علاقه‏مند به آن شوند، سپس ناگهان از آنان مى‏گيريم تا در حسرت آن بسوزند. «فَلَمّآ نَسُوا ما ذُكِّروا بِه فَتَحْنا عَلَيهِم اَبوابَ كُلِّ شَى‏ءٍ حَتّى اِذا فَرِحُوا بِما اُوتوا اَخَذناهُم بَغتَةً فَاذاهُم مُبلِسُون» (36) چون پندها و تذكّرات ما را فراموش كردند و عملاً به دستورات ما بى اعتنايى نمودند ما، درِ هر چيزى را به روى آنان باز كرديم. خوشى و رفاه از هر سو برايشان فرستاديم تا شاد و خوشحال و دلبسته شوند، سپس يك مرتبه غافلگيرانه همه خوشى‏ها را كه به آن دل بسته بودند مى‏گيريم تا تحيّر و يأس و اندوه، آنان را از درون بسوزاند. مَثل اين گونه افراد مثل كسى است كه هر قدر از درختى بالا رود به خيال خود موفّق‏تر است ولى با سقوط او معلوم مى‏شود همه آن بالا رفتن‏ها مقدّمه عذاب او بوده است. البتّه اگر خداوند نسبت به بعضى افراد اين گونه معامله مى‏كند، درباره گروه ديگرى كه آمادگى اصلاح شدن دارند و روزنه اميدى در آنها هست مى‏فرمايد: «لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرجِعُونَ» (37) ما كيفر تلخ قسمتى از كارهاى خلاف آنان را به آنها مى‏چشانيم، شايد برگردند و اصلاح شوند. روايات متعدد به ما هشدار مى‏دهد كه اگر شما پى در پى گناهانى مرتكب مى‏شويد ولى آثارى از قهر و غضب خدا در زندگى خود مشاهده نمى‏كنيد، بترسيد كه مبادا از مدار قابليّت و تنبّه خارج شده باشيد و تنها چاره كارتان سوء عاقبت و دوزخ باشد. همان گونه كه گاهى حال مريض به جايى مى‏رسد كه ديگر پزشك او را رها مى‏كند و مى‏گويد: بگذاريد هر چه ميل دارد بخورد و ديگر دستورى نمى‏دهد، زيرا از درمان و نجات او نا اميد شده است. افرادى هستند كه از بس مرتكب گناه شده‏اند، خدا با آنها قهر كرده و مى‏گويد: «اِعمَلُوا ما شِئْتُم» (38) هر كارى كه ميل داريد انجام دهيد. پيامبران هم كه از اثرپذيرى و هدايت مردم مأيوس مى‏شدند، به آنها خطاب مى‏كردند: «يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ» (39) هر كارى كه مى‏خواهيد بكنيد.

 نكته نهم: سختى‏ها عامل رشد است
اساساً راه رشد و تكامل ما و همه موجودات، از لابلاى ناگوارى‏ها و سختى‏ها مى‏گذرد. گندم بايد مراحل دشوارى را پشت سر گذارد تا به نان تبديل شده، گواراى وجود انسان گردد. اگر به اين گندم اجازه شكايت داده شود به نزد قاضى رفته و از دست ما انسان‏ها در موارد متعدّدى شكايت مى‏كند:
1- من در كنار مادرم زمين بودم، انسان مرا با داس درو واز او جدا كرد.
2- پر و بالم را شكست و از خانه‏اى كه در آن آرميده بودم خارج كرد.
3- زير سنگ سنگين آسيا مرا له كرد و آرد نمود.
4- مرا با آب و خميرترش مخلوط كرده، با مشت به جانم افتاد و خمير كرد.
5 - نانوا مرتّب بر سرم كوبيد و به تنورم چسباند و پشت و صورتم را سوزاند.
6- در نهايت، انسان‏ها مرا در زير دندان‏هاى خود له كردند.
آرى، گندم مراحل سختى را پشت‏سر مى‏گذارد تا قوت وغذايى براى انسان گردد. بديهى است اگر موادّ مختلف زمين بخواهند جزء بدن آدمى‏و سلّولى از سلّول‏هاى او گردند بايد اين مراحل را طى كنند. «از جمادى مردم و نامى شدم»
نقش ناگوارى‏ها در خودسازى
قرآن مى‏گويد: برخورد با حوادث تلخ زنگ بيدار باش انسان است، زندگى يك‏نواخت، انسان را سست و تن‏پرور بار مى‏آورد، مى‏گويند: اگر جادّه‏اى سراسر صاف و يكدست و مستقيم باشد راننده خوابش مى‏برد، در روايات مى‏خوانيم: خداوند بندگان شايسته‏اش را بيشتر دچار ناگوارى مى‏كند:
امام صادق‏عليه السلام فرمودند: «اِنَّ اَشَدَّ النّاس بَلاءً الاَنبياءُ ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُم ثُمّ الاَمثَلُ فَالاَمثَل» (40) در ميان انسان‏ها سخت‏ترين ناگوارى‏ها نصيب پيامبران مى‏شود؛ سپس پيروان آنان و كسانى كه بيشتر ارتباط مكتبى با انبيا دارند.

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
    نظر سنجي
    نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
    •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
    •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
    •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
    •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
    نظرنتيجه