برگزيده ایی از تاريخ پيامبر اسلام (ص)

برگزيده ایی از تاريخ پيامبر اسلام (ص)
برگزيده ایی از تاريخ پيامبر اسلام (ص)
130,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 149 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

مقدمه :
تحقيقي كه در دست داريد ، خلاصه و برگزيده اي است از تاريخ پيامبر اسلام (ص) كه از منابع و مأخذ مهم و معتبر از جمله «تاريخ پيامبر اسلام» تأليف استاد مرحوم «دكتر محمد ابراهيمي آيتي» جمع آوري شده است . در بعضي موارد نيز از راهنمايي اساتيد محترم و كتب ديگر نيز استفاده شده است . اميد است مورد لطف و تأييد شما استاد عزيز قرار گيرد .
 
اجداد رسول خدا
از رسول خدا(ص ) روايت شده است كه فرمود: اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا((هرگاه نسب من بـه عـدنان رسيد از ذكر اجداد جلوتر خوددارى كنيد ((1)) )) به اين جهت , شرح حال اجداد پيامبر اسلام (ص ) را از جد بيستم , يعنى ((عدنان )) شروع مى كنيم .
20 ـ عـدنـان : پـدر عـرب عـدنـانـى است كه در تهامه , نجد و حجاز تا شارف الشام وعراق مسكن داشـتـه انـد و آنان را عرب معدى , عرب نزارى , عرب مضرى , عرب اسماعيلى , عرب شمالى , عرب مـتـعـربـه و مـسـتـعـربـه , بـنـى اسـمـاعـيـل , بـنـى مشرق , بنى قيدارمى گويند و نسبشان به اسماعيل بن ابراهيم (ع ) مى رسد ((2)).
عدنان دو پسر داشت : ((معد)) و ((عك )) كه ((بنى غافق )) از ((عك )) پديد آمده بودند19 ـ معدبن عدنان : ((عدنان )) با فرزندان خويش به سوى يمن رفت و همان جا بودتاوفات يافت او را چند پسر بـود كه معد بر همه آنان سرورى داشت مادر معد از قبيله ((جرهم )) بود و ده فرزند داشت و كنيه معد ((ابوقضاعه )) بود ((3)).
بـه قـول ابـن اسحاق : معدبن عدنان چهارپسر به نامهاى , ((نزار)), ((قضاعه )), ((قنص )) و((اياد)) داشت .
18 ـ نـزاربـن مـعـد: سـرور و بـزرگ فرزندان پدرش بود و درمكه جاى داشت و او راچهار پسر به نـامهاى : ((مضر)), ((ربيعه )), ((انمار)) و ((اياد)) بود دو قبيله ((خشعم )) و((بجيله )) از انمار به وجود آمده اند و دو قبيله بزرگ ربيعه و مضر از نزار پديدارگشته اند.
17 ـ مضربن نزار: دو پسر داشت : ((الياس )) ((4)) و ((عيلان )) و مادرشان از قبيله ((جرهم )) بود از رسـول اكـرم (ص ) روايت شده است كه فرمود: ((مضر و ربيعه را دشنام ندهيد, چه آن دو مسلمان بوده اند ((5)) )) ((مضر)) سرور فرزندان پدرش و مردى بخشنده ودانا بود و فرزندانش را به صلاح و پرهيزگارى نصيحت مى كرد.
16 ـ الياس بن مضر: پس از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت و او را ((سيدالعشيرة)) لقب دادند, سه پـسـر به نامهاى : ((مدركه )), ((طابخه )) و ((قمعه )) داشت (نامشان به ترتيب : عامر, عمرو وعمير اسـت ) و مـادرشـان ((خـنـدف )) و نـام اصـلى وى ((ليلى )) بود وقبايلى را كه نسبشان به الياس مى رسد ((بنى خندف )) گويند.
قـبـيـلـه هـاى ((بـنـى تـمـيـم )), ((بـنـى ضبه )), ((مزينه )), ((رباب )), ((خزاعه )), ((اسلم )), ازالياس بن مضر منفصل مى شوند.
15 ـ مـدركـة بـن الـيـاس : نـامـش ((عـامـر)) ((6)) و كـنـيـه اش ((ابـوالـهـذيـل)) و ((ابـوخـزيـمـه ))بـود((مـدركـه )) چـهـارفـرزنـد داشـت : ((خزيمه )) و ((هذيل )), ((حارثه )) و ((غالب )) ((7)).
نسب قبيله ((هذيل )) و ((عبداللّه بن مسعود)) صحابى معروف به ((مدركة بن الياس ))مى رسد.
14 ـ خزيمة بن مدركه : مادرش ((سلمى )) دختر((اسدبن ربيعة بن نزار)) و به قول ابن اسحاق زنى از ((بنى قضاعه )) بود, بعد از پدر حكومت قبايل عرب را داشت و او راچهار پسر به نامهاى : ((كنانه )), ((اسد)), ((اسده )), ((هون )) بود.
13 ـ كنانة بن خزيمه : كنيه اش ((ابومضر)) و مادرش ((عوانه )) دختر ((سعد بن قيس بن عيلان بن مـضـر)) بـود از ((كنانه )) فضايل بى شمارى آشكار گشت و عرب او را بزرگ مى داشت فرزندانش عـبـارت بـودند از: ((نضر)), ((مالك )), ((عبدمناة )), ((ملكان )) و((حدال )) قبايل ((بنى ليث )) و ((بنى عامر)) از كنانة بن خزيمه پديد آمده اند.
12 ـ نضربن كنانه : مادرش به قول يعقوبى ((هاله )) دختر ((سويدبن غطريف )) و به قول ابن اسحاق و طـبرى و ديگران ((بره )) دختر ((مربن ادبن طابخه )) بود و فرزندان وى :((مالك )), ((يخلد)) و ((صلت )) و كنيه اش ((ابوالصلت )) بوده است .
يعقوبى مى گويد: نضربن كنانه , اول كسى است كه ((قريش )) ناميده شد و به اين ترتيب كسى كه از فرزندان نضربن كنانه نباشد ((قرشى )) نيست .
11 ـ مـالـك بـن نـضر: مادر وى ((عاتكه )) دختر ((عدوان بن عمروبن قيس بن عيلان )) وفرزند وى ((فهربن مالك )) بود.
10 ـ فهربن مالك : مادر وى ((جندله )) دختر ((حارث بن مضاض بن عمرو جرهمى ))بود و فرزندان وى : ((غالب )), ((محارب )), ((حارث )), ((اسد)) و دخترى به نام ((جندله ))مى باشند.
9 ـ غـالـب بـن فـهـر: مـادر وى ((لـيـلى )) دختر ((سعدبن هذيل )) بود و فرزندان وى : ((لؤى ))و ((تيم الادرم )) و فرزندان تيم بن غالب , ((بنوادرم بن غالب )) معروف شده اند.
8 ـ لـؤى بـن غـالب : مادر وى ((سلمى )) دختر ((كعب بن عمرو خزاعى )) بود وفرزندانش عبارت بودند از: ((كعب )), ((عامر)), ((سامه )), ((عوف )) و ((خزيمه )).
7 ـ كعب بن لؤى : مادر وى ((ماوية )) دختر ((كعب بن قيس بن جسر))بود و فرزندانش عبارت بودند از: ((مره )), ((عدى )) و ((هصيص )) و كنيه اش ((ابوهصيص ))بود.
كـعـب بـن لـؤى از هـمه فرزندان پدرش بزرگوارتر و ارجمندتر بود, وى اولين كسى است كه در خطبه اش ((امابعد)) گفت و روز جمعه را ((جمعه )) ناميد, زيرا پيش از آن ,عرب آن را ((عروبه )) مى ناميد.
6 ـ مـرة بـن كعب : مادر وى : ((وحشية )) دختر((شيبان بن محارب بن فهربن مالك بن نضر)) است و فرزندان وى : ((كلاب )), ((تيم )),((يقظه )),و كنيه اش ((ابويقظه )) مى باشد.
5 ـ كـلاب بـن مـره : مـادرش ((هـنـد)) دخـتـر ((سـريـربـن ثـعـلـبـة بـن حـارث بـن (فـهـربن ) مالك (بن نضر)بن كنانة بن خزيمه )) است و فرزندانش : ((قصى بن كلاب )) و ((زهرة بن كلاب )) ويك دختر, و كنيه اش ((ابوزهره )) و نامش ((حكيم )) است .
رسـول اكرم (ص ) درباره دو فرزند ((كلاب بن مره )) يعنى : ((قصى )) و ((زهره )) گفت :((دوبطن خالص قريش دو پسر كلاب اند)).
4 ـ قـصى بن كلاب : مادرش : ((فاطمه )) دختر ((سعد بن سيل )) است و فرزندانش :((عبدمناف )), ((عبدالدار)), ((عبدالعزى )) و ((عبدقصى )) و دو دختر, و كنيه اش ((ابوالمغيره )) ((8)) بود.
قصى بزرگ و بزرگوار شد در اين موقع دربانى و كليددارى خانه كعبه با قبيله ((خزاعه )) بود كه پس از ((جرهميان )) بر مكه غالب شده بودند و اجازه حج با قبيله ((صوفه )) بود.
((قـصـى ))زيـر بـار ((صوفه )) نرفت و پس از جنگى سخت بر آنان پيروز گشت و دست آنان را از اجـازه حـج كـوتـاه سـاخـت , ((خزاعه )) نيز حساب كار خويش كردند و از قصى كناره گرفتند و سرانجام ((قصى )) امور كعبه و مكه را به داورى ((يعمربن عوف بن كعب كنانى )) دردست گرفت و از آن روز ((شداخ )) ناميده شد.
((قصى )) مناصب را در ميان فرزندان خويش تقسيم كرد, آب دادن و سرورى را به ((عبدمناف )), ((دارالـنـدوه )) را بـه ((عـبـدالـدار)), پـذيرايى حاجيان را به ((عبدالعزى )) و دوكنار وادى را به ((عبدقصى )) واگذاشت ((9)).
قريش ازنظر بزرگوارى ((قصى بن كلاب )) مرگ وى را مبدا تاريخ خود قرار دادند.
3 ـ عـبـدمـناف بن قصى : مادرش : ((حبى )) دختر ((حليل خزاعى )) است و فرزندانش :((هاشم )), ((عـبـدشـمـس )), ((مطلب )), ((نوفل )), ((ابوعمرو)) و شش دختر كنيه اش ((ابوعبدشمس )) و نامش ((مغيره )) و او را ((قمرالبطحا)) مى گفتند.
2 ـ هـاشـم بـن عـبـدمناف : مادرش : ((عاتكه )) دختر ((مرة بن هلال بن فالج )) است وفرزندان وى : ((عـبدالمطلب )), ((اسد)), ((ابوصيفى )), ((نضله )) و پنج دختر, وكنيه اش :((ابونضله )) و نامش : ((عمرو)) و معروف به ((عمروالعلى )) بود.
نسب ((بنى هاشم )) عموما به ((هاشم بن عبد مناف )) مى رسد و مادراميرالمؤمنين (ع ) ((فاطمه )) دختر ((اسدبن هاشم )) است .
1 ـ عبد المطلب بن هاشم : مادرش : ((سلمى )) دختر ((عمرو بن زيد بن لبيد (بن حرام )بن خداش بـن عـامـر بـن غـنم بن عدى بن نجار, تيم اللا ت بن ثعلبة بن عمرو بن خزرج )) بودو فرزندانش ((عـبـاس )), ((حـمـزه )), ((عبداللّه )), ((ابوطالب )) (عبد مناف ), ((زبير)),((حارث )), ((حجل )) (غيداق ), ((مقوم )) (عبدالكعبه ), ((ضرارابولهب )) (عبدالعزى ),((قشم )) وشش دختر.
كنيه عبدالمطلب ((ابوالحارث )) و نامش ((شيبة الحمد)) و نام اولش ((عامر)) بوده است .
عـبـدالـمـطلب , سرور قريش بود و رقيبى نداشت وى پس از آن كه داستان اصحاب فيل به انجام رسيد, اشعارى گفت كه يعقوبى آن را نقل كرده است ((10)).
وفـات عبدالمطلب , در دهم ماه ربيع الاول (هشت سالگى رسول اكرم ) سال ششم عام الفيل اتفاق افـتـاد و صـدوبيست سال عمركرد ((11)) قبر او در ((حجون )) واقع شده كه به قبرستان ابوطالب معروف است .

پدر رسول خدا(ص )
عـبداللّه بن عبدالمطلب , مادرش : ((فاطمه )) دختر ((عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم )) است ((عبداللّه )) پدر رسول خدا(ص ) در بيست و پنج سالگى وفات كرد به قول مشهور, وفات وى پيش از مـيـلاد رسـول خـدا روى داد, اما يعقوبى , اين قول را خلاف اجماع گفته و به موجب روايتى از ((جعفربن محمد))(ع ) وفات او را دو ماه پس از ولادت رسول خدا دانسته است ((12)).
بـه قـول واقدى : از ((عبداللّه )) كنيزى به نام ((ام ايمن )) و پنج شتر و يك گله گوسفند وبه قول ابن اثير: شمشيرى كهن و پولى نيز به جاى ماند كه رسول خدا آنها را ارث برد ((13)).
مادر رسول خدا (ص )
((آمـنه )) دختر ((وهب بن عبدمناف بن زهرة بن كلاب )) كه ده سال و به قولى ده سال واندى پس از واقعه حفر زمزم و يك سال پس از آن كه ((عبدالمطلب ))براى آزادى ((عبداللّه )) از كشته شدن صـد شـتـر فـديـه داد, بـه ازدواج ((عـبـداللّه )) درآمد و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا ((14)) , در سفرى كه فرزند خويش را به مدينه برده بود تاخويشاوندان مادرى وى او را ببينند, هنگام بازگشت به مكه در سى سالگى در ((ابوا))وفات كرد.
رسول خدا(ص )
مـحـمـد بـن عـبـداللّه بن عبدالمطلب (شيبة الحمد, عامر) بن هاشم (عمروالعلى ) بن عبدمناف (مـغيرة )) بن قصى (زيد) بن كلاب (حكيم ) بن مرة بن كعب بن لؤى بن غالب بن فهر (قريش ) بن مالك بن نضر (قيس ) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة (عمرو) بن الياس بن نزار (خلدان ) بن معد بن عدنان عليهم السلام .

ميلاد رسول خدا(ص )
در تـاريخ ولادت رسول خدا(ص ) اختلاف است : مشهور شيعه هفدهم (ربيع الاول ,53 سال قبل از هجرت ) و مشهور اهل سنت دوازدهم ربيع الاول است و اقوال مختلف ديگر نيز بيان شده .
كـلينى دوازدهم ربيع الاول عام الفيل ((15)) (هنگام زوال يا بامداد) و مسعودى : هشتم ربيع الاول عام الفيل پنجاه روز پس از آمدن اصحاب فيل به مكه دانسته اند ((16)).
كـلـيـنـى مـى نـويـسـد: مـادر رسول خدا(ص ) در ايام تشريق (يازدهم و دوازدهم وسيزدهم ماه ذى الـحـجـه ) نـزد جـمره وسطى كه در خانه عبداللّه بن عبدالمطلب واقع بودباردار شد ((17))
و رسول خدا در ((شعب ابى طالب )) در خانه محمدبن يوسف در زاويه بالاكه هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع مى شود, از وى تولد يافت .
ابـن اسحاق روايت مى كند: ((آمنه )) دختر ((وهب )) مادر رسول خدا مى گفت كه : چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد: همانا تو به سرور اين امت باردار شده اى , پس هرگاه تولد يافت , بگو: اعيذه بالواحد من شر حاسد ((او را از شر هر حسد برنده اى به خداى يكتا پناه مى دهم )), سپس او را ((مـحمد)) بنام , چون رسول خدا تولد يافت , آمنه براى عبدالمطلب پيام فرستاد تا او را ببيند, عبدالمطلب آمد و او را در برگرفت و به درون كعبه برد و براى وى دست به دعا برداشت , آنگاه او را به مادرش سپرد و براى او درجستجوى دايه برآمد ((18)).
دوران شيرخوارگى و كودكى پيامبر(ص )
رسـول خـدا(ص ) هـفـت روز از مـادر خـود ((آمـنـه )) شـيـر خـورد ((19)) و روز هـفـتـم ولادت ,عـبـدالـمـطـلـب , قـوچـى بـراى وى عـقـيـقه كرد و او را ((محمد)) ناميد سپس كنيز ابـولـهـب ((ثـويبه )) كه پيش از اين , حمزة بن عبدالمطلب را شيرداده بود, چند روزى رسول خدا راشـيـر داد بـه گـفـتـه يـعـقوبى : ((ثويبه )) جعفربن ابى طالب را نيز شيرداده است ((20)) آنگاه سـعـادت شيردادن رسول خدا نصيب زنى از قبيله ((بنى سعدبن بكربن هوازن )) به نام ((حليمه )) دختر((ابوذؤيب : عبداللّه بن حارث )) شد.
حـلـيـمـه , دو سال تمام رسول خدا را شير داد و در دوسالگى او را از شير بازگرفت وحضرت در حـدود چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنى سعد اقامت داشت و قضيه ((شق صدر)) در همان جا روى داد ((21)) و در سال پنجم ولادت , ((حليمه )) او را به مادرش بازگرداند ((22)).
 
سفر رسول خدا به مدينه در شش سالگى
از عمر رسول خدا شش سال تمام مى گذشت كه مادرش ((آمنه )) وى را براى ديدن داييهايش به مدينه برد و هنگام بازگشت به مكه در ((ابوا)) درگذشت و همان جا به خاك سپرده شد بعد از آن ((ام ايمن )) رسول خدا را با همان دو شترى كه از مكه آورده بودند به مكه بازگرداند.
رسـول خـدا كـه در سـال حديبيه بر ((ابوا)) مى گذشت , قبر مادر خود را زيارت كرد وبر سر قبر گريست ((23)).
سفر اول شام
رسول خدا(ص ) نه ساله يا دوازده ساله و به قول مسعودى سيزده ساله بود ((24)) كه همراه عموى خـود ((ابـوطالب )) كه با كاروان قريش براى تجارت به شام مى رفت ,رهسپار شام شد اين سفر در دهـم ربـيـع الاول سال سيزدهم واقعه فيل اتفاق افتاد ((25)) و چون كاروان به ((بصرى )) رسيد, راهـبـى بـه نـام ((بـحـيرى )) كه از دانايان كيش مسيحى بود, ازروى آثار و علايم , رسول خدا را شناخت و از نبوت آينده وى خبر داد.
حوادث مهم در دوران جوانى قبل از بعثت
در ترتيب وقوع اين حوادث كم و بيش اختلاف است و مسعوى ترتيب و فاصله تاريخى آنها را چنين گـفته است : ميان ميلاد رسول خدا كه در عام الفيل بوده است و((عام الفجار)) بيست سال فاصله شد.
چـهار سال و سه ماه و شش روز بعد از ((فجار چهارم )), رسول خدا براى ((خديجه ))رهسپار سفر بازرگانى شام شد دو ماه و بيست و چهار روز بعد با خديجه ازدواج كرد.
فجار
در جـوانى رسول خدا(ص ) جنگ فجار, ميان قريش و بنى كنانه و بنى اسد بن خزيمه از طرفى , و بنى قيس بن عيلان از طرف ديگر روى داد ((نعمان بن منذر)) پادشاه حيره كاروانى با بار پارچه و مشك به بازار ((عكاظ)) فرستاد, در اين هنگام ((براض بن قيس )) از بنى كنانه به منظور كشتن وى رهسپار شد و بر او تاخت و او را كشت و چون اين قتل در ماه حرام بود ((فجار)) ناميده شد ((26)).
يـعقوبى مى گويد: در ماه رجب كه نزد آنان ماه حرام بود و در آن خونريزى نمى كردند, جنگيدند, بـه ايـن جـهت ((فجار)) ناميده شده است , چرا كه در ماه حرام ,فجورى (گناهى بزرگ ) مرتكب شدند ((27)).
رسـول خـدا بيست ساله بود كه در ((فجار)) شركت كرد ((28)) و جز ((يوم نخله )) درباقى روزها حاضر بود ((29)) و جنگ فجار در ماه شوال به پايان رسيد.
حلف الفضول
ابـن اثير از ابن اسحاق نقل مى كند كه : مردانى از ((جرهم )) و ((قطورا)) كه نامهايشان همه از ماده ((فـضـل )) مشتق بوده است فراهم شده و پيمانى بسته بودند كه در داخل مكه ستمگرى را مجال اقـامت ندهند و پس از آن كه اين پيمان كهنه شد و جز نامى از آن درميان قريش باقى نبود, ديگر بار به وسيله قبايل قريش تجديد شد و قريش آن را((حلف الفصول )) ناميد ((30)).
اول كسى كه در اين كار پيشقدم شد ((زبيربن عبدالمطلب )) بود كه طوايف قريش رادر دارالندوه فراهم ساخت و از آن جا به خانه ((عبداللّه بن جدعان تيمى )) رفتند و در آن جا پيمان بستند ((31)).
سفر دوم شام و ازدواج با خديجه
1 ـ ((خديجه )): دختر ((خويلد)) (ابن اسدبن عبدالعزى بن قصى ) كه پانزده سال پيش ازواقعه فيل تـولـد يـافـت ((32)) , زنى تجارت پيشه و شرافتمند و ثروتمند بود, مردان را براى بازرگانى اجير مى كرد و سرمايه اى براى تجارت در اختيارشان مى گذاشت و حقى برايشان قرار مى داد و چون از راسـتـگويى و امانتدارى رسول خدا خبر يافت , نزد وى فرستاد و به او پيشنهاد كرد كه همراه غلام وى ((ميسره )) براى تجارت ازمكه رهسپار شام شود, رسول خدا پذيرفت و به شام رفت ((33)) اين سفر چهارسال و نه ماه و شش روز پس از ((فجار)) چهارم روى داد رسول خدا در اين هنگام بيست و پنج ساله بود و چون به ((بصرى )) رسيد ((نسطور)) راهب وى را ديد و ((ميسره )) را به پيامبرى او مژده داد وميسره در اين سفر از رسول خدا كراماتى مشاهده كرد كه او را خيره ساخت , چون به مـكـه بازگشت , از آنچه از نسطور راهب شنيده و خود ديده بود, خديجه را آگاه ساخت وخديجه هـم در ازدواج با رسول خدا رغبت كرد ((34)) و علاقه مندى خود را به ازدواج باوى اظهار داشت رسـول خـدا نـيـز بـا عـمـوى خـود ((حـمزة بن عبدالمطلب )) نزد پدر خديجه رفت و خديجه را خواستگارى كرد ((35)).
بـرخـى گـفـتـه انـد كـه ((خـويـلـد)) پـدر خـديـجـه پـيـش از ((فـجـار)) مرده بود و عموى خـديـجـه ((عـمروبن اسد)) وى را به رسول خدا تزويج كرد ((36)) تاريخ ازدواج دو ماه و بيست و پنج روز پس از بازگشت رسول خدا از سفر شام بود ((37)).
رسـول خدا بيست شتر جوان مهر داد و خطبه عقد را ابوطالب ايراد كرد, پس ازانجام خطبه عقد, ((عـمـروبـن اسـد)) عـموى خديجه گفت : محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلب يخطب خديجة بنت خـويـلد, هذاالفحل لايقدع انفه يعنى : ((محمد پسرعبداللّه بن عبدالمطلب از خديجه دختر خويلد خواستگارى مى كند, اين خواستگاربزرگوار را نمى توان رد كرد)).
ام الـمـؤمـنين خديجه در چهل سالگى به ازدواج رسول خدا درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز ((ابراهيم )) از وى تولد يافتند.
خـديـجـه قـبـل از ازدواج بـا رسـول خـدا, نخست به ازدواج ((ابوهاله تميمى )) و بعد ربه ازدواج ((عـتـيـق ((38)) بن عائذ ((39)) بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم )) درآمده بود وى حدودبيست و پنج سال با رسول خدا زندگى كرد و در شصت وپنج سالگى (سال دهم بعثت )وفات كرد ((40)).
2 ـ ((سـوده )): دخـتـر ((زمـعـة بن قيس )) بود كه رسول خدا او را پس از وفات خديجه وپيش از ((عـايـشـه )) بـه عـقـد خـويـش درآورد ((سـوده )) نـخـسـت بـه ازدواج پـسـرعـمـوى خـويـش ((سـكران بن عمرو)) درآمد و با سكران كه مسلمان شده بود به حبشه هجرت كرد و پس ازچند ماه به مكه بازگشتند سكران پيش از هجرت رسول خدا در مكه وفات يافت و((سوده )) به ازدواج رسـول خـدا درآمـد ((41)) وى در آخـر خـلافـت ((عـمـر)) و يا در سال 54هجرى وفات كرد ((42)).
3 ـ ((عايشه )): دختر ((ابوبكر (عبداللّه ) بن ابى قحافه (عثمان ))) از ((بنى تيم بن مره ))كه در مكه و در هفت سالگى به عقد رسول خدا درآمد و در سال57 يا58 هجرى وفات كرد ((43)).
4 ـ ((حـفـصـه )): دخـتر ((عمر بن خطاب )) ابتدا به ازدواج ((خنيس بن حذافه سهمى ))درآمد, ((خـنـيـس )) پيش از آن كه رسول خدا به خانه ((ارقم )) درآيد اسلام آورد و در بدر واحد شركت كرد و در احد زخمى برداشت كه براثر آن وفات يافت .
((حـفصه )) بعد از عايشه , در سال سوم هجرت به ازدواج رسول خدا درآمد و درسال41 يا 45 و به قولى سال 27 هجرت وفات يافت ((44)).
5 ـ ((زيـنـب )): دختر ((خزيمة بن حارث )) از ((بنى هلال )) بود, او را ((ام المساكين ))مى گفتند, شـوهـرش ((عـبـداللّه بن جحش اسدى )) ((45)) در جنگ احد به شهادت رسيد, بعداز حفصه به ازدواج رسول خدا درآمد و پس از دو يا سه ماه در حيات رسول خدا وفات يافت .
6 ـ ((ام حـبـيـبـه )) رمـلـه : دخـتـر ((ابـوسـفـيـان )) از ((بـنـى اميه )) بود كه با شوهر مسلمان خـود((عـبـيـداللّه بـن جـحس )) به حبشه هجرت كرد, عبيداللّه در حبشه نصرانى شد و سپس از دنـيارفت ام حبيبه به توسط نجاشى پادشاه حبشه در همان جا به عقد رسول خدا درآمد وآنگاه به مـديـنه فرستاده شد گويند نجاشى از طرف رسول خدا چهارصد دينار كابين به وى داد و آن كه ام حبيبه را به ازدواج رسول خدا درآورد((خالدبن سعيدبن عاص ))بود ((46)).
7 ـ ((ام سـلـمـه )) هـنـد: دخـتـر ((ابـوامـيـه مـخـزومـى )) و شـوهـرش ((ابوسلمه )):عبداللّه بن عبدالاسدمخزومى )) پسرعمه رسول خدا بود ((ابوسلمه )) بر اثر زخمى كه درجـنـگ احد برداشته بود به شهادت رسيد, آنگاه ((ام سلمه )) به ازدواج رسول خدا درآمد وبين سالهاى 60 تا 62 بعد از همه زنان رسول خدا وفات كرد.
8 ـ ((زينب )): دختر ((جحش )) از ((بنى اسد)) دختر عمه رسول خدا بود كه به دستورآن حضرت به عقد ((زيدبن حارثه )) درآمد و آنگاه كه زيد او را طلاق داد پس از ام سلمه به همسرى رسول خدا سرافراز گشت وفات زينب در سال بيستم هجرى بوده است ((47)).
9 ـ ((جـويـريـه )): دخـتر ((حارث بن ابى ضرار)) از قبيله ((بنى المصطلق خزاعه )) بود كه در سال پنجم يا ششم هجرت در غزوه بنى المصطلق اسير شد, رسول خدا قيمت او را دادو او را آزاد كرد و به اختيار خودش به ازدواج رسول خدا درآمد وى در سال 50 يا 56هجرى از دنيا رفت .
10 ـ ((صـفـيـه )): دخـتـر ((حـيـى بـن اخـطب )) از يهوديان ((بنى الن ضير)), ابتدا همسر((سلا م بـن مـشـكم )) و سپس ((كنانة بن ربيع )) بود ((كنانه )) در جنگ خيبر (صفر سال هفتم هجرت ) كـشته شد و صفيه به اسارت درآمد و رسول خدا او را آزاد كرد و به زنى گرفت ودر سال پنجاهم هجرت در خلافت ((معاويه )) درگذشت .
11 ـ ((مـيـمـونـه )): دخـتـر ((حـارث بـن حـزن )) از ((بـنـى هـلال )) بـود كـه ابـتـدا بـه ازدواج ((ابـورهـم بـن عـبـدالـعـزى )) درآمـد, سـپـس در ذى الـقـعـده سـال هـفتم هجرى در سـفر((عمرة القضا)) به وسيله ((عباس بن عبدالمطلب )) در سرف به عقد رسول خدا درآمدوى در سال 51 يا 63 يا 66 هجرى در همان ((سرف )) درگذشت .
از ايـن يـازده زن : دو نفر (خديجه و زينب دختر خزيمه ) در حيات رسول خدا و نه نفر ديگر پس از وفات رسول خدا وفات يافته اند.
فرزندان رسول خدا (ص )
رسول خدا را سه پسر و چهار دختر بود كه عبارتند از:.
1 ـ قاسم : نخستين فرزند رسول خداست و پيش از بعثت در مكه تولد يافت و رسول خدا به نام وى ((ابوالقاسم )) كنيه گرفت او به هنگام وفات دوساله بود.
2 ـ زيـنب : دختر بزرگ رسول خدا بود كه بعد از قاسم در سى سالگى رسول خداتولد يافت و پيش از اسـلام بـه ازدواج پـسـرخاله خود ((ابوالعاص بن ربيع )) درآمد و درسال هشتم هجرت در مدينه وفات يافت .
3 ـ رقـيـه : پـيـش از اسـلام و بـعـد از زيـنـب , در مـكـه تـولـد يـافـت و پـيـش از اسـلام بـه عـقـد((عـتـبة بن ابى لهب )) درآمد, پيش از عروسى به دستور ابولهب از وى جدا گشت و سپس به عقد ((عثمان بن عفان )) درآمد وى در سال دوم هجرت در مدينه وفات يافت .
4 ـ ام كلثوم : در مكه تولد يافت و پيش از اسلام به عقد ((عتبة بن ابى لهب )) درآمد ومانند خواهرش پـيش از عروسى از عتبه جداگشت و به ازدواج ((عثمان بن عفان )) درآمدو در سال نهم هجرت وفات كرد.
5 ـ فـاطـمـه (ع ): ظاهرا در حدود پنج سال پيش از بعثت در مكه تولد يافت و درمدينه به ازدواج ((اميرمؤمنان على (ع ))) درآمد و پس از وفات رسول خدا به فاصله اى درحدود چهل روز تا هشت ماه وفات يافت و نسل رسول خدا(ص ) تنها از وى باقى ماند.
6 ـ عبداللّه : پس از بعثت در مكه متولد شد و در همان مكه وفات يافت .
7 ـ ابراهيم : از ((ماريه قبطيه )) ((48)) در سال هشتم هجرت در مدينه تولد يافت و در سال دهم , سه ماه پيش از وفات رسول خدا در مدينه وفات كرد.
ولادت فاطمه (ع ) دختر پيامبر(ص )
ولادت فـاطـمـه (ع ) را پـنـج سال پيش از بعثت رسول خدا, در سال تجديد بناى كعبه نوشته اند, كلينى در كتاب اصول كافى مى گويد: ولادت فاطمه (ع ) پنج سال بعد از بعثت روى داد ((49)).
دربـاره سـن فاطمه (ع ) به هنگام وفات اختلاف است , بعضى بيست و هفت سال وبعضى بيست و هـشـت سـال دانـسته اند و برخى گفته اند: در سى وسه سالگى وفات يافته است يعقوبى در تاريخ مـى نـويـسـد: كه سن فاطمه در هنگام وفات بيست و سه سال بود,بنابراين بايد ولادت او در سال بـعـثـت رسول خدا بوده باشد ((50)) و اين قول مطابق فرموده شيخ طوسى است كه : سن فاطمه (ع ) در موقع ازدواج با اميرمؤمنان (ع ), (پنج ماه بعد ازهجرت ) سيزده سال بود ((51)).
تجديد بناى كعبه و تدبير رسول خدا در نصب حجرالاسود.
رسـول خـدا سى و پنج ساله بود كه قريش براى تجديد بناى كعبه فراهم گشتند, زيراكعبه فقط چـهار ديوار سنگى بى ملاط داشت و ارتفاع آن , حدود يك قامت بود طوايف قريش كار ساختمان را ميان خود قسمت كردند تا ديوارها را بلندتر كنند و سقفى نيزبراى آن بسازند, تا به جايى رسيد كه مـى بـايـست ((حجرالاسود)) به جاى خود نهاده شود,در اين جا ميان طوايف قريش نزاعى سخت درگـرفـت و هر طايفه مى خواست افتخارنصب ((حجرالاسود)) نصيب وى شود و براى اين كار تا پـاى مـرگ ايـسـتادگى كردند, تاآنجا كه طايفه ((بنى عبد الدار)) طشتى پر از خون آوردند و با طـايـفـه ((بنى عدى بن كعب ))هم پيمان شدند و دست در آن خون فرو بردند و به ((لعقة الدم )) يـعنى ((خون ليسها))معروف شدند, تا آن كه ((ابواميه )) پدر ((ام سلمه )) و ((عبداللّه )) كه در آن روز از هـمـه رجـال قـريـش پـيـرتـر بود, پيشنهاد كرد كه تا قريش هر كه را نخست از در مسجد درآيـدمـيـان خـود حـكـم قـرار دهـنـد و هـر چـه را فـرمود بپذيرند اين پيشنهاد پذيرفته شد و نـخـسـتـيـن كـسى كه از در, درآمد رسول خدا بود, همه گفتند: هذاالامين , رضينا, هذا محمد ((اين امين است , به حكم وى تن مى دهيم , اين محمد است )) رسول خدا فرمود تا جامه اى نزدوى آوردنـد, آنگاه سنگ را گرفت و در ميان جامه نهاد و سپس گفت تا هر طايفه اى گوشه جامه را گـرفـتـند و سنگ را به پاى كار رسانيدند آنگاه رسول خدا آن را با دست خويش در جاى خودش نهاد ((52)).
على (ع ) در مكتب پيامبر(ص )
قـريش به قحطى و خشكسالى سختى گرفتار شدند و ((ابوطالب )) هم مردى عيالواربود, رسول خـدا بـه عمويش ((عباس )) كه از ثروتمندان بنى هاشم بود, گفت : بيا تا نزدبرادرت ((ابوطالب )) بـرويـم و از فرزندان او گرفته آنها را كفالت كنيم آنها نزد ابوطالب پيشنهاد خود را مطرخ كردند ابـوطـالـب گفت : ((عقيل )) را براى من بگذاريد و ديگر اختياربا شماست رسول خدا ((على )) را بـرگـرفـت و عـبـاس ((جعفر)) را به همراه برد على پيوسته با رسول خدا بود تا خدايش به نبوت برانگيخت در اين هنگام او را پيروى كرد و به وى ايمان آورد ((53)).
رسول خدا در كوه حرا
رسـول خـدا هـر سـال مـدتـى را در كـوه ((حـرا)) به عزلت و تنهايى مى گذراند و اين به گفته ((ابـن اسحاق )) در هر سال يك ماه و برحسب بعضى از روايات , ماه رمضان بود وچون اعتكافش به پـايـان مـى رسـيـد, بـه مكه بازمى گشت و پيش از آن كه به خانه اش بازگردد هفت بار يا هرچه مى خواست گرد كعبه طواف مى كرد و آنگاه به خانه اش مى رفت ((54)).
بعثت رسول خدا (ص )
در تـاريـخ بـعثت رسول خدا(ص ) قول مشهور شيعه اماميه بيست و هفتم ماه رجب وقول مشهور فرق ديگر مسلمين ماه رمضان است و او در زمان بعثت چهل سال تمام داشت .
مسعودى مى نويسد: بعثت رسول خدا(ص ) در سال بيستم پادشاهى خسروپرويزبوده است ((55)) و از ابى جعفر(باقر) روايت شده است كه در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در كوه حرا, فرشته اى بر رسـول خـدا كـه در آن روز چـهـل سـالـه بود, نازل شد وفرشته اى كه وحى بر وى آورد جبرئيل بود ((56)).
آغاز دعوت
برخى گفته اند كه : جبرئيل در روز دوم بعثت رسول خدا براى تعليم وضو و نماز,نازل شد ((57)) يعقوبى مى نويسد: نخستين نمازى كه بر وى واجب گشت نماز ظهر بود,جبرئيل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و چنان كه جبرئيل وضو گرفت , رسول خدا هم وضو گرفت , سپس نماز خـواند تا به او نشان دهد كه چگونه نماز بخواند آنگاه خديجه رسيد و رسول خدا او را خبر داد, پس وضـو گـرفت و نماز خواند, آنگاه على بن ابى طالب رسول خدا را ديد و آنچه را ديد انجام مى دهد, انجام داد ((58)).
ابن اسحاق مى نويسد: نماز ابتدا دوركعتى بود, سپس خداى متعال آن را در حضرچهار ركعت تمام قرار داد و در سفر بر همان صورتى كه اول واجب شده بود باقى گذاشت .
از ((عـمـربن عبسه )) روايت شده است كه مى گفت : در آغاز بعثت نزد رسول خداشرفياب شدم و گـفـتـم : آيا كسى در امر رسالت , تو را پيروى كرده است ؟ گفت : آرى , زنى و كودكى و غلامى , و مقصودش خديجه و على بن ابى طالب و زيدبن حارثه بود ((59)).
ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: پـس از زيدبن حارثه , ((ابوبكر: عتيق بن ابى قحافه )) و بر اثردعوت وى : ((عـثـمـان بـن عـفـان بـن ابـى الـعـاص )), ((زبـيـربـن عـوام )),((عبدالرحمان بن عوف زهرى )), ((سـعدبن ابى وقاص )) و ((طلحة بن عبيداللّه )) اسلام آوردندو نماز گزاردند اين افراد در پذيرفتن اسـلام (بـعد از خديجه و على و زيدبن حارثه ) برهمگى سبقت جسته اند ((60)) سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دين اسلام درآمدند ((61)).
اسلام جعفربن ابى طالب
ابن اثير مى نويسد كه : ((جعفربن ابى طالب )) اندكى بعد از برادرش ((على ))(ع ) اسلام آورد و روايت شـده است كه ابوطالب , رسول خدا(ص ) و على (ع ) را ديد كه نمازمى خوانند و على پهلوى راست رسـول خـدا(ص ) ايـستاده است , پس به ((جعفر)) گفت :((تو هم بال ديگر پسرعمويت باش و در پـهلوى چپ وى نمازگزار ((62)) )) و جعفر همين كاررا كرد ((63)) و اسلام جعفر پيش از آن بود كه رسول خدا(ص ) به خانه ((ارقم )) درآيد و در آن جا به دعوت مشغول شود.
اسلام حمزة بن عبدالمطلب
داسـتـان اسـلام آوردن ((حمزة بن عبدالمطلب )) را ابن اسحاق به تفصيل آورده , لكن تاريخ آن را تـعـيـين نكرده است ((64)) , اما ديگران تصريح كرده اند كه ((حمزه )) در سال دوم بعثت ((65)) و بـرخـى ديـگـر اسـلام حـمـزه را در سال ششم بعثت و بعد از رفتن رسول خدا(ص ) به خانه ارقم مى نويسند ((66)).
دارالتبليغ ارقم
تـا مـوقـعـى كـه دعوت آشكار نگشته بود, اصحاب رسول خدا(ص ) نماز خود را پنهان ازقريش در دره هـاى مـكـه مـى خـواندند روزى ((سعد بن ابى وقاص )) با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز مى گزارد كه چند نفر از مشركين با آنها به ستيز برخاستند و جنگ درميان آنان درگرفت سعد, مـردى از مـشـركـان را با استخوان فك شترى زخمى كرد و اين نخستين خونى بود كه در اسلام ريخته شد ((67)) پس از اين واقعه بود كه رسول خدا و يارانش در خانه ((ارقم )) پنهان شدند تا اين كه خداى متعال فرمود تا رسول خدا دعوت خويش راآشكار سازد.
علنى شدن دعوت
سـه سـال بعد از بعثت , براى علنى شدن دعوت , دو دستور آسمانى رسيد, بعضى گفته اند اين دو دسـتـور نزديك به هم بوده , اما با توجه به ترتيب نزول سوره هاى قرآن ,يقين است كه مدتى ميان اين دو دستور فاصله بوده است ((68)).
انذار عشيره اقربين
يـعـقـوبى مى نويسد: خداى عزوجل رسول خدا(ص ) را فرمان داد كه خويشان نزديكتر خود را بيم دهد, پس بر كوه ((مروه ((69)) )) ايستاد و با صداى بلند قبايل مختلف رافراهم آورد و همه طوايف قـريـش نزد وى گرد آمدند, آنگاه در يكى از خانه هاى بنى هاشم آنان را مجتمع ساخت و سپس به استناد آيه شريفه : وانذر عشيرتك الا قربين ((70)) ,آنان را بيم داد و به آنان اعلام كرد كه : خدا آنان را برترى داده و برگزيده و پيامبر خود رادر ميانشان مبعوث كرده و او را فرموده است كه بيمشان دهـد, اما پيش از آن كه رسول خدا(ص ) سخن بگويد, ابولهب او را به ساحرى نسبت داد و جمعيت متفرق شدند ((71)).
روز ديـگـر رسول خدا(ص ) به على (ع ) گفت : اين مرد با سخنانى كه گفت و شنيدى جمعيت را مـتـفـرق سـاخت و نشد كه با آنان سخن بگويم , بار ديگر آنان را نزد من فراهم ساز ((على ))(ع ) با فـراهـم كردن مقدارى خوراكى آنان را جمع كرد, همگى خوردند وآشاميدند, آنگاه رسول خدا به سخن آمد و گفت : اى فرزندان عبدالمطلب , به خدا قسم هيچ جوان عربى را نمى شناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده ام , براى قوم خودآورده باشد, براستى كه من خير دنيا و آخرت را براى شـما آورده ام و خداى مرا فرموده است كه شما را به جانب او دعوت كنم اى بنى عبدالمطلب ! خدا مرا بر همه مردم عموماو بر شما بالخصوص مبعوث كرده و گفته است : وانذر عشيرتك الا قربين , و مـن شـما را به دو كلمه اى كه بر زبان , سبك و در ميزان سنگين است دعوت مى كنم , به وسيله ايـن دوكلمه عرب و عجم را مالك مى شويد و امتها رام شما مى شوند و با اين دو كلمه واردبهشت مى شويد و با همين دو كلمه از دوزخ نجات مى يابيد: گفتن لااله الااللّه و گواهى برپيامبرى من .
آخرين دستور
با نزول آيه هاى : فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين اناكفيناك المستهزئين ((پس تو به صداى بـلـنـد آنـچـه مـامـورى بـه خـلـق بـرسان و از مشركان روى بگردان , همانا تو را ازشر تمسخر و اسـتهزاكنندگان مشرك (كه چند نفر از اشراف قريش بودند) محفوظمى داريم )) در سوره حجر (آيات 94 و 95), رسول خدا(ص ) دستور يافت تا يكباره دعوت خويش را علنى و عمومى سازد و از آزار مشركان نهراسد و كارشان را به خداواگذارد.
رسـول خـدا(ص ) بـه فـرمـان پروردگار دعوت خود را آشكار و علنى ساخت و در((ابطح )) به پا ايـسـتاد و گفت : ((منم رسول خدا, شما را به عبادت خداى يكتا و ترك عبادت بتهايى كه نه سود مـى دهـنـد و نـه زيـان مـى رسـانـند و نه مى آفرينند و نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند دعوت مى كنم )).
بـعـضـى روايـت كرده اند كه رسول خدا(ص ) در بازار ((عكاظ)) به پاخاست و گفت :((اى مردم ! بـگـوييد: لااله الااللّه تا رستگار و پيروز شويد ناگهان مردى به دنبال او ديده شدكه مى گفت : اى مـردم ! ايـن جـوان بـرادرزاده مـن و بـسيار دروغگوست , پس از او برحذرباشيد پرسيدند اين مرد كيست ؟ گفتند: اين مرد ((ابولهب بن عبدالمطلب )) عموى اوست ((72)) ولى رسول خدا بى پرده و بى آن كه از مانعى بهراسد, امر خويش را آشكارساخت .
سرسخت ترين دشمنان پيامبر اسلام
الف : از بنى عبدالمطلب .
اـ ابولهب , 2 ـ ابوسفيان بن حارث .
ب : از بنى عبدشمس بن عبد مناف .
1 ـ عـتـبـة بـن ربـيعه , 2 ـ شيبة بن ربيعه (برادر عتبه ), 3 ـ عقبة بن ابى معيط, 4 ـابوسفيان بن حرب , 5 ـ حكم بن ابى العاص , 6 ـ معاوية بن مغيره .
ج : از بنى عبدالدار بن قصى .
1 ـ نضر بن حارث بن علقمه .
د :از بنى عبدالعزى بن قصى .
1 ـ اسود بن مطلب , 2 ـ زمعة بن اسود, 3 ـ ابوالبخترى .
ه: از بنى زهرة بن كلاب .
1 ـ اسود بن عبد يغوث (پسر خالوى رسول ((73)) خدا).
و : از بنى مخزوم بن يقظة بن مره .
1 ـ ابـوجـهـل , 2 ـ عـاص بن هشام (برادر ابوجهل ), 3 ـ وليد بن مغيرة بن عبداللّه , 4 ـابوقيس بن وليد, 5 ـ ابوقيس بن فاكه بن مغيره , 6 ـ زهير بن ابى اميه (پسر عمه رسول خدا), 7 ـ اسود بن عبد الا سد, 8 ـ صيفى بن سائب ((74)).
ز : از بنى سهم بن هصيص بن كعب بن لؤى .
1 ـ عاص بن وائل , 2 ـ حارث بن عدى ((75)) , 3 ـ منبة بن حجاج , 4 ـ نبيه (برادرحجاج ).
ح : از بنى جمح بن هصيص .
1ـ امـيـه بـن خـلف , 2 ـ ابى بن خلف (برادر اميه ), 3 ـ انيس بن معير, 4 ـ حارث بن طلاطله , 5 ـ عـدى بن حمرا ((76))
, 6 ـ ابن اصدى هذلى ((77)) , 7 ـ طعيمة بن عدى , 8 ـحارث بن عامر, 9 ـ ركانة بن عبد, 10 ـ هبيرة بن ابى وهب , 11 ـ اخنس بن شريق ثقفى .
پيشنهادهاى قريش به رسول خدا(ص )
روزى عـتـبـة بـن ربـيـعـة بـن عـبـد شمس كه يكى از اشراف مكه بود, رسول خدا را ديد كه در مسجدالحرام نشسته است , پس به قريش گفت : مى خواهم نزد محمد بروم وپيشنهادهايى بر وى عـرضـه كـنـم بـاشـد كه قسمتى از آنها را بپذيرد گفتند: اى ابووليد! برخيزو با وى سخن بگوى ((عـتـبـه )) نزد رسول خدارفت و گفت : برادرزاده ام ! تو با امرى عظيم كه آورده اى , جماعت قوم خود را پراكنده ساختى و خدايان و دينشان را نكوهش كردى و پدران مرده ايشان را كافر ناميدى , اكـنـون پـند مرا بشنو و آنها را نيك بنگر, باشد كه قسمتى از آنها را بپذيرى رسول خدا گفت : اى ابووليد! بگو تا بشنوم گفت : اگر منظورت از آنچه مى گويى مال است , آن همه مال به تو مى دهم تـا از هـمـه مـالـدارتـر شـوى ((78)) و اگر به منظور سرورى قيام كرده اى , تو را بر خود سرورى مـى دهـيم و هيچ كارى را بى اذن تو به انجام نمى رسانيم و اگر پادشاهى بخواهى , تو را بر خويش پـادشـاهـى دهـيم و اگر چنان كه پيش مى آيد يكى از پريان برتو چيره گشته و نمى توانى او را از خويشتن دورسازى , پس تو را درمان مى كنيم و مالهاى خويش بر سر اين كار مى نهيم .
رسـول خـدا گفت : اكنون تو بشنو, گفت : مى شنوم رسول خدا آياتى از قرآن مجيد ((79)) بر وى خـوانـد و عـتـبه با شيفتگى گوش مى داد تا رسول خدا به آيه سجده رسيدو سجده كرد و سپس گفت : اى ابووليد! اكنون كه پاسخ خود را شنيدى هر جا كه خواهى برو عتبه برخاست و با قيافه اى جـز آنـچه آمده بود نزد رفقاى خويش بازگشت و گفت : به خدا قسم گفتارى شنيدم كه هرگز مـانند آن نشنيده بودم اى گروه قريش ! از من بشنويد ودست از ((محمد)) بازداريد, زيرا گفتار وى داسـتـانـى عـظـيم در پيش دارد و اگر پيروز شود,سربلندى او سربلندى شماست و شما به وسيله او از همه مردم خوشبخت تر خواهيدبودگفتند: اى ابووليد, به خدا قسم كه تو را هم با زبان خويش سحر كرده است , گفت :نظر من همين است كه گفتم .
قريش به رسول خدا گفتند, اى محمد! اكنون كه از پيشنهادهاى ما چيزى رانمى پذيرى , با توجه بـه كـمـى زمـين و كم آبى , از پروردگارت بخواه تا اين كوهها را از مادور كند و سرزمينهاى ما را هـمـوار سـازد و رودخـانـه اى پديد آورد و پدران مرده ما را زنده كند تا از آنها بپرسيم كه آيا آنچه مـى گـويـى حق است يا باطل ((80)) ؟ و اگر آنها تو راتصديق كردند, به تو ايمان مى آوريم رسول خـدا گفت : ((براى اين كارها بر شما مبعوث نشده ام و آنچه را بدان مبعوث گشته ام از طرف خدا براى شما آورده ام و رسالتى را كه برعهده داشتم به شما رساندم , اكنون اگر آن را بپذيريد در دنيا و آخرت بهره مند خواهيدشد و اگر هم آن را رد كنيد, براى امر خدا شكيبايى مى كنم تا ميان من و شما داورى كند))به اين ترتيب قريش از رسول خدا تقاضاهاى ديگرى كردند از قبيل نزول فرشته وبـاغ و زر و سـيـم و نـزول عـذابـهـاى آسـمـانـى و امـثـال آن , و گفتند تا چنين نكنى ما به تو ايمان نمى آوريم رسول خدا گفت : ((اين كارها با خداست , اگر بخواهد خواهد كرد)).
رسـول خـدا افـسرده خاطر برخاست و از نزد ايشان رفت و ابوجهل بعد از سخنرانى كوتاه تصميم خود را براى كشتن رسول خدا اعلام داشت و قريش هم آمادگى خود رابراى پشتيبانى وى اظهار داشـتـنـد فـردا كـه رسـول خـدا بـه عادت هميشه ميان ((ركن يمانى ))و ((حجرالاسود)) رو به بـيـت الـمـقدس به نماز ايستاده و كعبه را نيز ميان خود وشام قرارداده بود, ابوجهل در حالى كه سـنـگـى به دست داشت با تصميم قاطع رسيد و هنگامى كه رسول خدا به سجده رفت , فرصت را غـنـيـمـت شـمرده , پيش تاخت , اما خدا نقشه وى رانقش برآب ساخت و با رنگ پريده , به نتيجه نارسيده بازگشت ((81)).
نـضـربن حارث و عقبه از طرف قريش به مدينه رفتند و از دانايان يهود راهنمايى خواستند دانايان يـهـود گـفـتـنـد: سـه مساله از وى بپرسيد تا صدق و كذب وى معلوم شود: ازاصحاب كهف , از ذوالقرنين و روح .
نضر و عقبه به مكه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسش كردند ورسول خدا هر سه پرسش را پاسخ گفت ((82)) , اما در عين حال ايمان نياوردند.
شكنجه هاى طاقت فرسا
شـكنجه و آزار قريش نسبت به مسلمانان بى پناه و بردگان شدت يافت و آنان را به حبس كردن و زدن و گـرسـنگى شكنجه مى دادند, از جمله : عماربن ياسرعنسى كه مادر او((سميه )) نخستين كـسى است كه در راه اسلام با نيزه ((ابوجهل )) به شهادت رسيد وهمچنين برادرش ((عبداللّه )) و نيز پدرش ((ياسر)) در مكه زير شكنجه قريش به شهادت رسيدند.
بـلال بـن ربـاح را ((امية بن خلف )) گرفت و او را در گرماى شديد نيمروز (در بطحاى مكه ) به پـشـت خـواباند و سنگى بزرگ بر سينه اش نهاد تا به ((محمد)) كافر شود, ولى اوهمچنان در زير شكنجه ((احد احد)) مى گفت .
ديگر كسانى كه با وسايل و عناوين مختلف مورد شكنجه هاى شديد قرار گرفتند به نامهاى زيرند:.
1 ـ عـامـر بـن فهيره , 2 ـ خباب بن ارت , 3 ـ صهيب بن سنان رومى , 4 ـ ابو فكيهه , 5ام عبيس (يا ام عنيس ), 6 ـ زنيره (كنيز رومى ), 7 ـ تهديه و دخترش , 8 ـ لبيبه .
فـشـار طـاقـت فـرسـاى قـريـش بـه جايى رسيد كه پنج نفر از اسلام برگشتند و بت پرستى را از سـرگـرفـتـنـد, آنان عبارتند از: 1 ـ حارث بن زمعه , 2 ـ ابوقيس بن فاكه , 3 ـابوقيس بن وليد, 4 ـ عـلـى بـن اميه , 5 ـ عاص بن منبه , كه اينان در بدر كشته شدند و خداى متعال درباره ايشان آيه اى نازل كرد ((83)).
چـون رسـول خدا(ص ) ديد كه اصحاب بى پناهش سخت گرفتار و درفشارند ونمى تواند از ايشان حـمايت كند به آنان گفت : ((كاش به كشور حبشه مى رفتيد, چه در آن جا پادشاهى است كه نزد وى بـر كـسى ستم نمى رود, باشد كه از اين گرفتارى براى شمافرجى قرار دهد)), پس جمعى از مسلمانان رهسپار حبشه گشتند و اين نخستين هجرتى بود كه در اسلام روى داد.
نخستين مهاجران حبشه
درمـاه رجـب سـال پـنـجـم بـعـثـت جـمـعـا 15 نـفـر مـسـلـمـان (11 مـرد و 4 زن ) بـه سـرپـرستى ((عثمان بن مظعون )) پنهانى از مكه رهسپار كشور مسيحى حبشه شدند ((84)) , آنها عبارت بودند از:.
1 ـ ابوسلمة بن عبدالاسد, 2 ـ ام سلمه دختر ابى اميه , 3 ـ ابوحذيفه , 4 ـ سهله دخترسهيل بن عمرو, 5 ـ ابـو سـبـرة بـن ابـى رهـم , 6 عـثـمان بن عفان , 7 ـ رقيه , دختر رسول خدا,همسر عثمان , 8 ـ زبيربن عوام , 10 ـ عبدالرحمن بن عوف , 11 ـ عثمان بن مظعون جمحى ,12 ـ عامربن ربيعه , 13 ليلى دختر ابوحشمه , 14 ـ ابوحاطب , 15 ـ سهيل بن بيضا.
اينان ماه شعبان و رمضان را در حبشه ماندند و چون شنيدند كه قريش اسلام آورده اند درماه شوال به مكه بازگشتند, ولى نزديك مكه خبر يافتند كه اسلام اهل مكه دروغ بوده است , ناچار هر كدام به طور پنهانى در پناه كسى وارد مكه شدند ((85)) و بيش از پيش به آزار و شكنجه عشيره خويش گرفتار آمدند و رسول خدا ديگر بار آنان را اذن داد تا به حبشه هجرت كنند.
مهاجران حبشه در نوبت دوم
مـهـاجـران حـبـشه در اين نوبت كه به گفته بعضى : پيش از گرفتار شدن بنى هاشم در((شعب ابـى طالب )) و به قول ديگران : پس از آن به سرپرستى ((جعفربن ابى طالب ))رهسپار كشور حبشه گشته اند, هشتاد وسه مرد بودند و هجده زن ((86)).
كـسانى كه عماربن ياسر را جز مهاجران ندانسته اند هشتاد و دو مرد گفته اند, پانزده نفر مهاجران اولـيـن كه دوباره نيز هجرت كردند, ظاهرا در اين نوبت هم پيش از ديگران رهسپار كشور حبشه شـدند و هشتادو شش نفر ديگر كه ((جعفربن ابى طالب )) سرپرست آنان بود بتدريج بعد از آنان به حبشه رفتند.
مبلغان قريش
چـون قـريش از رفاه و آسودگى مهاجران در حبشه خبر يافتند بر آن شدند كه دو مردنيرومند و شكيبا از قريش نزد نجاشى فرستند تا مسلمانان مهاجر را از كشور حبشه براند وبه مكه بازگرداند تـا دسـت قـريـش در شـكـنـجـه و آزار آنـان بـازشـود بـديـن مـنظور((عبداللّه بن ابى ربيعه )) و ((عمروبن عاص بن وائل )) را با هديه هايى براى نجاشى و وزراى او فرستادند.
((ابوطالب )) با خبر يافتن از كار قريش اشعارى براى نجاشى فرستاد و او را برنگهدارى و پذيرايى و حمايت از مهاجران ترغيب كرد ((87)).
عـبداللّه و عمرو به حبشه آمدند و دستور قريش را اجرا كردند و هداياى نجاشى راتقديم داشتند و بـه وى گـفتند: پادشاها! جوانانى بى خرد از ما كه كيش قوم خود را رهاكرده و به كيش تو هم در نـيامده و دينى نو ساخته آورده اند كه نه ما مى شناسيم و نه تو, به كشورت پناه آورده اند كه اكنون بـزرگـان قوم يعنى پدران و عموها و اشراف طايفه شان مارا نزد تو فرستاده اند, تا اينان را به سوى آنان بازگردانى , چه آنان خود به كار اينان بيناترو به كيش نكوهيدهشان آشناترند نجاشى گفت : نـه به خدا قسم , آنان را تسليم نمى كنم تااكنون كه به من پناه آورده و در كشور من آمده و مرا بر ديـگـران بـرگزيده اند, آنان رافراخوانم تا از گفتارتان پرسش كنم نجاشى اصحاب رسول خدا را فـراخـواند و كشيشها رانيز فراهم آورد, رو به مهاجران مسلمان كرد و گفت : اين دينى كه جدا از قوم خودآورده ايد و نه كيش من است و نه كيش ديگر ملل جهان , چيست ؟.
جـعـفـربـن ابى طالب سخن خود آغاز كرد و گفت : ((پادشاها! مخالفت دينى ما باايشان به خاطر پيغمبرى است كه خدا در ميان ما مبعوث كرده است و او ما را به رهاكردن بتها و ترك بخت آزمايى دستور داده و به نماز و زكات امر فرموده و ستم و بيداد وخونريزى بى جا و زنا و ربا و مردار و خون را بـر مـا حـرام فرموده , و عدل و نيكى باخويشاوندان را واجب ساخته و كارهاى زشت و ناپسند و زورگويى را منع كرده است )).
نجاشى گفت : خدا عيسى بن مريم را هم به همين امور برانگيخته است , سپس جعفربن ابى طالب به درخـواسـت نجاشى به تلاوت سوره مريم مشغول شد و چون به اين آيه رسيد: و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا فكلى واشربى و قرى عينا ((اى مريم ! شاخ درخت را حركت ده تا از آن بـراى تـو رطـب تـازه فروريزد (و روزى خودتناول كنى ) پس , از اين رطب تناول كن و از اين چـشـمـه آب بياشام ((88)) )) نجاشى گريست و كشيشهاى او نيز گريستند, آنگاه نجاشى رو به ((عـمـرو)) و ((عـبداللّه )) كرده گفت : اين سخن و آنچه عيسى آورده است هر دو از يك جا فرود آمده است , برويد كه به خدا قسم : اينان را به شما تسليم نمى كنم و هداياى آنان را پس فرستاد و به مسلمانان گفت : برويد كه شما درامانيد ((89)).
نگرانى شديد قريش 

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه