پوشاک و نگاهی به سير تاريخی پیدایش آن

پوشاک و نگاهی به سير تاريخی پیدایش آن
پوشاک و نگاهی به سير تاريخی پیدایش آن
90,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 99 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

فصل اول
نگاهي به سير تاريخي پيدايش پوشاك
لباس همان سطح هر چيزي است و در لايه هاي اوليه، هر فاعل شناسان با آن درگير مي‌شود در مفهوم عربي معناي ستر كردن، پوشاندن، مخفي كردن، و حتي بدل كردن را يادآوري مي شود و پوشاننده شده را آن طور به نمايش مي گذارد كه اقتضاي ظاهري‌ اش باشد.
اين امر كه بشر، براينشان دادن خود را از قديم الايام مانند حيوانات (كه در زمان هاي خاص مثل جفت گيري يا نزاع تغيير ظاهر مي دهند) مبدل شده، با هنر نقش اندازي اولين قدم د ر راه مفاهيم جديد پوشش را برداشته است، ما را به اين گفته ويل دورانت كه «هنر در ميان قبايل وحشي از نقش تزئيني و لباس پوستي و خال كوبي برخاسته» راهنما مي‌شود. بشر نخستين، در مراسم خاص، بدن خود را با رنگ ها يا نقوشي زينت مي داده تا در «جلب نظر» يا «جعل نظر» خود را نوع خاصي نشان دهد. به مرور  استفاده از رنگ به دليل عدم ثبات از ميان رفت و خال كوبي (Taboo) با هزار نيش سوزن جايگزين آن شد، سير آرايش بدن پس از استفاده از پوست حيوانات كم كم به دوران جديدتري رسيد و بشر با دستيابي به تكنولوژي نساجي الياف را به صورت پارچه توليد كرد و مفاهيم پوشش را تحت تاثير قرار داد. در اين سير تكامل آن نقوش و رنگهايي كه با خالكوبي و رنگ كردن بدن يا با استفاده از پوست حيوانات و قطعات بدن آنها يا شاخ و برگ گياهان، انسان را به نحوي ديگر نشان مي داد يا مي پوشاند به منسوجات منتقل مي شد و پيشرفت فن آوري، ظواهر و نقوش جادويي، ديني، خانوادگي، طبقه بندي حرف، سطوح اجتماعي و غيره ... را به سوي توليد شكل يافته تر منسوج و البسه سوق داد و رسوم و آداب اجتماعي و نيز تكنولوژي نساجي و پوشاك را به سمت اشاعه و حفاظت از معاني و ظواهر كشاند.
هزاره دهم ق.م دوره اي است كه اصطلاحاً دوران نوسنگي نامگذاري شده است و معمولاً با نامهايي چون عصر استقرار، عصر دهكده نشيني، عصر كشاورزي  و عصر دامداري نيز شهرت داشته و به عنوان يكي از ادوار مهم تاريخ تكامل بشر از بعد فني و معنوي محسوب مي شود. بايد گفت، پيش  از تاريخ اطلاع دقيقي از جوامع انساني در دست نيست و آنچه گفته شد بيشتر بر اساس حدس و گمان بوده است. به نظر مي رسد، پيش از اين تاريخ انسان ها همانند گله هاي حيواني در رفت و آمد بوده اند و از آنان آثار مادي ملموسي جز اشياي سنگي به دست نيامده است. و اما در مورد پوشاك، بافت و تاريخ آن، كه محور اصلي موضوع است و شايد بتوان آنرا به دوران پيش از نوسنگي نسبت داد، دوره اي كه با نامهاي ميان سنگي، پارينه سنگي و يا دوره پيش از تاريخ نامگذاري شده و از دو تا هفت ميليون سال پيش آغاز و تا ده هزار سال پيش (آغاز دوره نوسنگي) ادامه داشته است. براي شناخت دقيق تر از تاريخ بافت و پوشاك آنرا در سه مقوله:
1- پارچه و طرح        2- فرم و شكل            3- دوخت لباس
مورد بررسي قرار مي دهيم.
1-    پارچه و طرح لباس
احتمال داده مي شود اولين لباس ها توسط گروه هاي انساني كه به ويژه در مناطق سردسير زندگي مي كردند تهيه شده است. آنها بعد از آن كه حيواناتي مانند گوزن، ماموت، گاو و حتي اسب را شكار مي كردند كم كم به اين نتيجه رسيدند كه مي توان از پوست آنها براي پاپوش و يا تن پوش استفاده كرد و قطعاً فيزيك اين حيوانات و تناسب آن با يك نيم تنه براي انسان تبلور اين انديشه را در ذهن آنها بيشتر كرد كه مثلاً بعد از شكار يك حيوان بزرگ، با كندن پوست آن مي شود از اين پوست به عنوان تن پوش استفاده نمود. هنوز هم اين عادت در بعضي از انسان ها (پاره اي قبايل در آفريقا و آمريكاي لاتين) وجود دارد كه علاقه مندند خود را به شكل حيوانات درآورده و نقشي را ايفا نمايند. حتي در نقش برجسته هاي باستاني نيز گاهي موجوداتي با پيكر انسان و سر حيواني و يا بالعكس حيواناتي كه سر انسان دارند، ديده مي شود.
پس اين احتمال وجود  دارد كه تفكرات اين گونه، ريشه در دوران بسيار قديم داشته باشند، يعني زماني كه بشر از پوست حيوانات براي تهيه تن پوش استفاده مي كرده است.
همانگونه كه پيداست فرم پوست به صورتي است كه گويا يك خط از زير گردن تا انتهاي بدن كه به پاها و باسن ختم مي شود ادامه دارد كه مي توان پس از جدا كردن سر، از همان خط روي پوست را برش داد، پس پوست، خود راهنماي بسيار مناسبي بود و طبيعت، خود به انسان كمك كرد تا چگونه از پوست حيوانات به عنوان البسه استفاده كند. اين روش هنوز هم در بسياري از مناطق سردسير از جمله مناطق عشاير نشين شمال خراسان و يا اسكيموهاي قطب شمال ديده مي شود كه از پوست حيوانات براي خود لباس تهيه مي كنند.
آنچه مسلم است تاريخ استفاده از پوست براي تهيه پوشاك به دوران خيلي گذشته مي رسد كه مطمئناً بافت در آن هنوز جايگاهي نداشته و در آغاز دوران نوسنگي مي‌توان حدس زد كه انسان كماكان از همان تجربه هاي گذشته استفاده مي كرده است. ولي در نمونه هايي كه از نقاط باستاني «علي كش» ، «گنج دره» و «تپه سيلك»، از سال هاي هفت، هشت و نه هزار قبل از ميلاد به دست آمده آثاري از بافت ديده مي شود كه با توجه به قدرت آن مي توان گفت اين فن قبل از هنر سفال گري شكل گرفته است. براي نمونه در كف اتاق هاي اين مناطق خطوط متقاطع و ضربدري به صورت بافت هاي بسيار ساده (يكي از رو يكي از زير) به چشم مي خورد كه آثاري از الياف  بافته شده هستند و مي‌توان از اينها به عنوان نخستين نمونه هاي بافت نام برد.
باستان شناسان بر اين گمان اند كه همزمان با استفاده از الياف گياهاني مانند ني، (كه هنوز هم در شمال ايران رواج دارد) سبد بافي با استفاده از تركه هاي بيد نيز معمول بوده است و به نظر مي رسد كه آنها براي غير قابل نفوذ كردن و يا جلوگيري از خلل و فرج اين سبدهاي حصيري كه عمدتاً بافت شطرنجي داشته اند ، بيرون و داخل آن را گل مي زدند تا بتوانند مواد غذايي خود را در آن نگهداري كنند. باستان شناسان همچنين معتقدند كه اولين اشكال نيز با همان دستي كه با گل روي اين سبدها كشيده شده، به وجود آمده است. به اين صورت سطح بيروني و داخل سبدهاي بيدي بعد از گل ماليدن شكل سفال پيدا مي كرده و خطوط متوازي به هم را نشان مي داده است. علاوه بر اين نقش هاي شطرنجي را نيز مي توان ديد كه نمونه هايي از آن در نقش هايي كه در ظرف كشف شده در «سيلك» به دست آمده و همان بافت را دارند، (به شكل خطوط افقي و عمودي) قابل مشاهده مي باشد. پس اولين نمونه هاي قطعات منسوج (بافت) به حدود هشت هزار سال ق.م. مي رسد. بنابراين انسان تا آن زمان فقط اين فن را تا حدي مي‌دانسته است كه بتواند از ني و بيد براي بافت استفاده كند. اما تجربه استفاده از ساير الياف مربوط به زماني است كه انسان ها گوسفند و بز را اهلي كردند و با پشم آشنا شدند. در هزاره هفتم ق.م. انسان متوجه شد بعضي گوسفندها نمونه هاي گوشتي خوبي هستند و بعضي پشم مناسبي دارند و فهميد كه مي توان با پشم اين حيوانات كارهاي ديگر كرد و بالاخره در هزاره ششم قبل از ميلاد انسان استفاده از پشم را به صورت بافت و البته به صورتي خيلي ساده و ابتدايي آغاز نمود. ولي هنوز به دليل نداشتن ابزار قادر به چيدن نبود. در نخستين لوحه هاي به دست آمده كه متعلق به چهار هزار سال قبل از ميلاد است نيز به واژه «پشم كني» به جاي «پشم چيني» اشاره شده است و به نظر مي‌رسد كه در آن زمان بشر به كمك دست يا تيغ سنگي موي گوسفندان را مي كنده است.
آشنايي با فلز در هزاره پنجم قبل از ميلاد، انسان را قادر به ساختن اشياي فلزي كرد و احتمال مي رود كه ابزاري مانند قيچي نيز در اين زمان ساخته شده باشد، ليكن تا هزاره چهارم ق.م. در گل نوشته هاي به دست آمده، اشاره اي به واژه «پشم چيني» نشده بود و اين، احتمال ساخت قيچي را در هزاره قبل كم مي كرد، اما قطعاً در اين دوران دوك را مي‌شناختند. دوك اولين و اساسي ترين وسيله براي بافت بود و كار ريسيدن پشم را با آن انجام مي دادند. دوك هاي سفالي و چوبي اولين دوك هاي به دست آمده مربوط به هزاره پنجم و ششم ق.م. است (آثار به دست آمده در تپه سيلك، تپه قيچي ،‌ شهر سوخته و نيز كشورهاي همجوار).
در 3500 قبل از ميلاد تحول تازه اي به وجود آمد و آن تشكيل نخستين جوامع شهر نشين بود. در اين دوره كارها شكل تخصصي به خود گرفتند و همانطور كه در گل نوشته هاي به دست آمده چه از «شوش» و چه در «ارك» (واقع در جنوب بين النهرين) نيز اشاره شده، بر فراواني و توليد محصولات پارچه اي توجه بسياري مي شده است.
يعني جامعه قادر بوده كارگاه هايي به وجود آورد كه در آن از گروه هايي از دختران و زنان براي پارچه بافي استفاده كند. در مورد چگونگي بافت قطعاً آنها تكنيك هاي خيلي ساده اي براي داشته اند كه هنوز هم آن تكنيك ها در مناطق عشايري و بعضي شهر ها مانند يزد و كرمان رواج دارد.
در مهرهاي «شوش» و «چغاميش» و به طور همزمان در «جنوب بين النهرين» كه از مراكز اصلي بافت بوده است، نقش دارهاي زميني بافت را با خانمي كه در حال ريسيدن نخ است و نيز نقش دو زن كه در طرفين يك دار زميني نشسته اند و به نظر مي رسد در حال بافتن پارچه يا يك منسوج ديگر مثل گليم باشند را مي توان مشاهده نمود. ولي قطعاً در هزاره چهارم ق.م. بافندگي در ايران به صورت كارگاهي، به كار گروهي و يك صنعت زنانه تبديل شده بود و معابد در بين النهرين و شوش كه منابع اقتصادي در اختيارشان بوده است در اعتلاي بافندگي تلاش ويژه اي مي كردند. در «خوزستان» (هسته تمدن ايلام) و يا در بين النهرين  امور بافندگي يك تخصص حرفه اي براي كسب درآمد و فروش شده بود و معابد، كارگاه هاي مختلفي داشتند كه از زن ها و دخترها به صورت گروه هاي متخصص در بافت استفاده مي كردند.
در مورد چگونگي تكنيك هاي به كار رفته در بافندگي، با توجه به اين كه پارچه هاي به دست آمده از آن دوران كم است،‌اطلاعات زيادي در دست نيست. در شوش پيكره بانويي با سر گاو و نيم تنه زن به دست آمده كه روي تن اين پيكره كه از جنس نقره است، پارچه اي با طرح هاي هندسي رسم شده كه بر اساس آن مي توان گفت هنرمندان پارچه باف در 3000 ق.م. با نقش هاي هندسي در بافت آشنا شده بودند. نقوش هندسي با كار بافت تناسب بسياري دارد. بافت از يكسري حركات عمودي و افقي تشكيل شده كه تار و پود نام دارد و در واقع يك شبكه شطرنجي يا يك تصوير هندسي را تشكيل مي دهد كه از بهترين و ساده ترين نقوش است كه آن را در بدن اين پيكره ها مي توان ديد. همچنين با بررسي هاي انجام شده و آثار به دست آمده مي توان نتيجه گرفت كه بافندگان آن زمان قادر بودند الياف را رنگ كنند و با آن پارچه هاي طرح دار درست كنند. در متوني كه از سه هزار سال قبل از ميلاد از مناطق «عراق» و «شوش» و «جنوب ايران» به دست آمده به كرات نشان مي دهند كه مردم اين نقاط پارچه هايي را كه توليد مي نمودند براي فروش به نقاط مختلف به ويژه تمدن هاي «شرق ايران» و «هند» صادر و در ازاي آنها ادويه جات، عطريات، سنگ هاي قيمتي و پرنده هاي ناياب وارد مي كردند.
همزمان با استفاده از پشم در بين النهرين و ايران، «مصري ها» پي به الياف كتان بردند و علاقه مند شدند كه پارچه هايشان كتاني باشد. چون پارچه هاي كتاني مناسب با آب و هواي مصر و محل رويش طبيعي آن بود. پس دومين اليافي كه انسان پي به استفاده از آن برد كتان بود. به هر حال از طريق مبادلات و تجارت، مردم آسياي جنوب غربي با الياف كتاني آشنا شدند و به نظر مي آيد در سه هزار سال ق.م. كشت كتان در «شهرهاي جنوبي» و «فارس» شروع شد. البته تكنيك بافت مصري ها تفاوتي با بقيه نداشت و خوشبختانه آنها در بسياري از نقاشي هاي ديواري خود فرم هاي بافت يا دارهاي بافندگي و يا شكل بافت را مطرح كرده اند. سومين محصولي كه جهت تهيه پارچه شناخته شد و مورد استفاده واقع گرديد كنف بود. البته كنف را در آغاز نه براي بافت بلكه از ريشه آن به عنوان مواد مخدر استفاده مي كردند ولي به مرور زمان انسان متوجه شد كه كنف توانايي مناسبي براي الياف شدن و بافت دارد. در حدود 1500 ق.م. ايرانيان با پنبه آشنا شدند و پارچه هاي پنبه اي در كنار پارچه هاي ديگر قرار گرفت. ولي كماكان پارچه هاي پشمي به دليل ماندگاري، سازگاري و يا شايد هم عادت در درجه اول اهميت قرار داشتند.
2-    فرم و شكل
در آغاز اشاره شد كه بشر از پوست طبيعي جهت تهيه لباس استفاده مي كرده است. اين را هنوز هم در چوغاهايي (شولا) كه در مناطق بختياري رواج دارد و از پوست وارونه شده گوسفند تهيه مي شود مي توان ديد. اما تعدادي پيكره مربوط به سه يا چهار هزار سال ق.م. به دست آمده است كه پيراهن هاي بلندي را بر تن زنان و مردان نشان مي‌دهد. پيراهن هاي بدون آستين كه به صورت دو تكه تا زير زانو هستند. فرم اين لباس ها حالت شله شله دارد يعني پارچه اي كه احساس مي شود يك سري طرح هاي مثلثي شكل منطبق دارد، (حالت پارچه پشمي آب خورده) ، در جامي كه از «مرودشت» به دست آمده، تصوير دو زن با پيراهن هاي بلند و آستين دار با يقه هاي گرد به چشم مي خورد و پارچه لباس آنها نيز به همان شكل است. و به نظر مي آيد مستقيماً از پوست استفاده كرده اند. حتي آستين پيراهن هم از پوست تهيه شده است. در بين النهرين هم چندين پيكره مرد و زن از معبد «طلعت مر» در عراق به دست آمده كه متعلق به سه هزار سال قبل از ميلاد است و همگي تن پوش هايي بر تن دارند كه مستقيماً از پوست گوسفند تهيه شده اند، ولي در همان پيكره ها، پيكره هايي نيز به دست آمده كه آن حالت را ندارند.
فرم ديگر لباس براي مردان و زنان به خصوص مردان تن پوش هايي به شكل «ساري» هندي بوده است. به طوري كه نصف بدن و يك بازو از سينه بيرون و يك طرف آن آستين داشت. اين قديمي ترين نمونه هاي طراحي لباس بود. در دوره هاي بعد، در دو هزار سال ق.م. پارچه ها متنوع تر شدند. با استناد به حجاري ها، نقش هاي روي سيتولاها (ليوان هاي ته دكمه اي) و نقوشي كه روي مهرها موجود است در دو تا دو هزار و پانصد سال ق.م. در جنوب ايران كه مركز تمدن بود و مناطق ديگر از آن متاثر بوده اند، لباس زنان و مردان پيران هاي بلندي بوده كه البته در مواردي لباس زنان در قسمت كمر دو تكه شده است و احتمالاً براي اين كه درز يا محل دوخت مشخص نشود از كمر بند يا نواري استفاده مي كردند و محل درز را محو مي كردند. گاهي با فرض اين كه لباس از جلو چاك دار بوده است در حاشيه جلوي لباس نوارهاي تزئيني (از جنس يك پارچه ديگر) مي دوختند و يا حاشيه يقه و سر آستين ها را گلدوزي مي كردند. در مواردي در حجاري هاي ايلامي ديده شده تعدادي از لباس هاي زنان و مردان داراي يك نيم تنه بوده است. يعني كت ها يا پيراهن هايي كه تا زير زانو مي رسيده و با كمربند بسته مي شده اند.
3-    دوخت
مقدمه الگو براي دوخت لباس، دانش هندسه است. پس در جوامعي مانند خوزستان، بين النهرين و مصر كه قادر به طراحي و اجراي زيگورات «چغازنبيل» و «اهرام» بوده اند، و در محاسبات هندسي خود نيز بسيار پيشرفت كرده بودند. قطعاً الگو بري، اندازه گيري و ابعاد نيز در آن نقاط رايج بوده و همين طور كه امروزه الگو بري به كمك كاغذ انجام مي‌شود، در آنم دوره روي تخته يا چوب الگو بري مي كردند و بر همان اساس مي‌دوختند. دوخت پارچه به شكلي كه نقش داشته باشد، مثلاً نقش هاي منحني مربوط به دوران جديدتر مي باشد. در يك جمع بندي كلي مي توان گفت براي زنان لباس بلند و معمولاً با آستين بلند و براي مردان لباس بلند يا كوتاه و بيشتر بدون آستين مرسوم بوده است. لباس، سر آستين ها، درزهايي كه از روي شانه شروع و تا سر آستين مي آمد و حاشيه لباس ها، داراي تزئينات خاصي بود كه به نظر مي آيد عمده اين تزئينات گلدوزي بوده است. بقيه فلات ايران هم كه جوامع بومي بودند از همين لباس ها استفاده مي كردند.
اما مهمترين تحول در طراحي لباس يا تاريخ لباس در دوره حضور آريايي ها مشاهده مي شود كه اساساً مدل لباس تغيير مي كندو اين مراحل به صورت تكامل يافته تر ادامه پيدا مي كند پس از آن اين مراحل به صورت تكامل يافته تر در دوران هاي مختلف ادامه پيدا ميكند و انواع و اقسام لباس ها در طرح هاي گوناگون و به علل متفاوت چون راحتي و شرايط اقليمي و .... با اضافه و كم كردن اجزاء مختلف مثل كمربند و ترك، دكمه، كلاه و كمربند و زيپ به وجود مي آيند.
بنابراين هر دوره از مرحله زماني را كه بخواهيم بررسي كنيم آنچه كه از حاشيه اين موضوع مي گذرد شيوه هاي تكامل يافته همين مراحل در شاخه هاي گسترش يافته آنهاست. آنچه در بررسي لباس در دوره و اقوام مختلف بعدي ما را متوجه مي سازد اين است كه لباس در مرحله هاي زماني از لحاظ گونه گوني سليقه، تفكرات، نيازهاي اقليمي، باورهاي مذهبي و فلسفي و حتي سياست ها و قابليت هاي فرهنگي و اجتماعي و طبقاتي زير نفوذ قرار گرفته و تغيير كرده است و هر چه بعد از آن در شاخه هاي آن و در زمينه تكامل آن بوده اند كه تا به امروز ادامه داشته و با گذشت زمان جداي از ضروريات و نياز و هر عامل ديگر به نوعي هنر تبديل شده است. هنري كه با پيشرفت تكنيك و خلاقيت هميشه نقش مهمي در تغييرات و تحولات پوشش بر عهده داشته است.
نكته قابل ذكر در گذر اين دوران ها اين است كه نيم قرن بعد از جنگ جهاني دوم پوشاك جايگاه جديدي يافت و به يك كالا تبديل شد و مانند آن ارزشي دو گانه پيدا كرد. به ديگر سخن هم برآورده نيازهاي بشري گرديد و هم محصولي شد براي فروش. پس مي‌بايست نظير هر كالاي ديگر، حداكثر سودآوري را داشته باشد و زماني به اين هدف دست مي‌يافت كه به گونه اي ساخته شود كه مدت زمان طولاني قابل مصرف باشد. ديگر آنكه كالا بايد وسيعترين بازار يعني بيشترين مصرف كننده را داشته باشد كه به اين نياز طراحان و دوزندگان لباس پاسخ گفتند. آنها با بهره گيري از گرايش مردم به تنوع طلبي و نوجويي يا با استفاده از جريانهايي مانند جنگ ، بحران هاي اقتصادي، تحولات فرهنگي و سياسي طرح هاي تازه اي را ارائه دادند . لباس امروز خاص مردمان امروز است مردماني كه زمان در زندگيشان عنصري تعيين كننده و اين نكته اي است كه طراحان لباس نيز به آن توجه دارند. لباسها بر تن راحتند، سريع پوشيده مي شوند، اغلب پارچه ها قابليت شستشو دارند، دست و پاگير نيستند، جنبه هاي زيبائي و هنر در آنها رعايت مي شود و مهمتر با بودجه هاي متفاوت امكان دستيابي به آنها ميسر مي باشد. اين كه در آينده ، چه جنبه هاي به لباس افزوده و چه چيزهايي از آن كاسته مي شود مقوله اي مجزاست كه بي ترديد تحولات اقتصادي، سياسي و علمي و فرهنگي و هنري عوامل تعيين كننده آن خواهند و ناگزير بازتاب خود را در زمينه پوشاك ارائه خواهند داد.
فصل دوم
عناصر بصري(خط – رنگ)
انسان زماني كه به انتقال افكار و ايده هاي خود از طريق سخن گفتن نياز كرد، از حس بينايي جهت انتقال و درك بيشتر مفاهيم بصري بهره گرفت. همان طوري كه رشد و توسعه سخن گفتن بدون وجود حس شنيدن امكان پذير نبوده، نوشتن نيز بدون بهره گيري از حس بينايي امكان گسترش نداشته است. بشر تنها به دليل وجود حس بينايي بود كه توانست شكل و اندازه حروف را بشناسد. گفتگو و مبادله مفاهيم از طريق سخن گفتن و نوشتن، همواره به تجسم و نمايش تصوير مكمل بوده و از تمام امكانات بصري بهره گرفته است.
وقتي تحريكات نوري توسط اعصاب چشم به مغز انتقال مي يابند در آنجاست كه اشياء مفهوم مي گردند و اين واكنش مغز را «احساس» ديدن مي ناميم. حس ديدن يكي از قويترين و مهمترين حواس انساني است. وقتي ما از درون فضا حركت مي كنيم هر حركت بدن، گردن و چشم ها موجب تحريك شدن محيط بصري مي شود. در بين تمامي حواس پنجگانه چشم بيشترين اطلاعات فضايي را دريافت مي كند. فرآيند مرور بصري در ارتباط با هنرهاي بصري از اهميت زيادي برخوردار است. هيچ كس نمي تواند با كلمات يك ابزار فني يا چشمي را به طور كامل بيان كند. آن ضرب المثل چيني كه مي‌گويد«يك تصوير از هزار كلمه گويا تر است» هنوز در قرن ما واقعيت دارد. در دنياي جديد، گسترش توليد صنعتي و توسعه و پيشرفت عظيم تكنيك هاي مختلف چاپ و تصوير، طوفان واقعي از تصاوير و اشكال به وجود آورده كه ما را از هر سو در احاطه خود گرفته است. فراگيري شيوه «خواندن» اين زبان تصويري و صوري كه دائماً تحويل مي يابد و پيچيده تر مي شود. در روزگار ما به صورت يكي از نيازهاي مبرم، آموزشي براي همه جلوه گر شده است. گام نخست در فراگيري شيوه «خواندن» زبان آنهاست. اين مفاهيم بصري اساسي ترين مفاهيمي هستند كه درك آنها از طريق شكل و تصوير اشيا و اجسام صورت مي پذيرد و بدين لحاظ مجموعه دانش ما را از كل جهان شكل مي بخشد و از اصلي ترين و مهمترين اسباب لذت و انگيزش هاي احساسي ما نيز به شمار مي رود. ايجاد تركيب و آرايش و تناسب و استفاده بهينه از عناصر بصري مي تواند در چشم احساس زيبايي و لذت را بيافريند. بنابراين براي بهره وري بهينه، شناخت آنها به صورت اصولي ضروري است چرا كه خصوصيات آنها متفاوت ، نحوه ارتباط با آنها گسترده و با شرايط خاص متغير است.
خط
همه عناصر هنرهاي تجسمي از حمنله نقطه  و خط و سطح و حجم به نوعي در پديدار نمودن نمونه هاي تصويري موثرند اما در اين ميان خط به صورت عاملي برتر، با تنوع شكلي بسيار در ايجاد جلوه هاي انتزاعي يا طبيعي موثر مي باشد.
اگر نقطه ها، آنقدر به يكديگر نزديك شوند كه ديگر نتوان آنها را از يكديگر تشخيص داد، احساس دارا بودن امتداد در آنهات تقويت مي گردد و زنجيره نقاط تبديل به عنصر بصري جديدي به نام خط مي شود. خط نقطه در حال حركت، يا تاريخ حركت نقطه است.
خط از عناصر بصري و تجسمي مي باشد كه به صورت فراوان و متنوع در طبيعت موجود است و معمولاً ما از آنها غافليم. در هنر نيز مهمترين عنصر تشكيل دهنده موضوعات هنري است. از ديدگاه رياضي خط عبارت است از حركت و امتداد نقطه در سطح يا فضا و به طور كلي موجودي است كه قابل رويت نيست. خط محل تلاقي دو صفحه، يا از برخورد دو سطح بر هم بوجود مي آيد. به عبارت ديگر يك عنصر تصويري است كه فقط داراي واقعيت طولي مي باشد و فاقد عرض و عمق است. اما از نظر هنرهاي تجسمي خط تعريف ديگري دارد و عبارت است از يك عنصر تصويري و تجسمي كه داراي واقعيت طولي بوده، جلوه هاي متفاوت و بيان تصويري متنوعي دارد. در واقع خط، نقطه است كه در اثر نيرويي كه از يك جهت به او وارد آمده، حالت ايستايي خود را از دست داده، به صورت يك عنصر تصويري فعال درآمده است. بر خلاف نقطه كه داراي انرژي متمركز و ثابتي است، خط داراي انرژي تصويري و فعال و متحركي است كه به يك جهت ادامه دارد و نيز قابل اندازه گيري و سنجش است. خط به عنوان يك عنصر با ارزش بصري در خود انرژي و نيروي زيادي ذخيره دارد و در موقعيت هاي متفاوت، عكس العمل هاي گوناگوني از خود نشان مي دهد. گاهي فعال و پر انرژي و گاهي ساكن، ايستا و بي تحرك است. با نقطه در نقش حلقه واسط ظاهر مي شود. اين اتصال بين دو نقطه دور از هم در يك مورد نامرئي و صرفاً تخيلي مي باشد و در مورد ديگر، كه نقطه ها در فاصله بسيار نزديكي از هم آرايشي خطي را به وجود مي آورند، اين اتصال به عنوان نيروي مستقل ظاهر مي شود. پس خط متكي بر نقطه است و آن به عنوان عنصري پايه اي نياز دارد. از نظر بصري، عينيت پديده ها و واقعيت مثال هاي طبيعي با خط ارزش تجسمي مي يابد. گاهي خط محيط اشكال و احجام را نشان مي دهد، گاهي محل ارتباط بين عناصر را مشخص مي كند. اطراف وجوه و سطوح هر شي را خط مشخص مي كند و دو فضاي متفاوت سطوح و حجم ها را از هم جدا مي كند. بر خلاف تعريف فلسفي خط كه آنرا عنصري يك بعدي مي شمارد و تعريف رياضي خط كه تنها به يك شكل قابل ادراك است، خط از نظر تجسمي و تصويري در طبيعت به انواع و اقسام شكل هاي مختلف ديده مي شود و در هنر نيز با تنوع ايجاد مي گردد. هر كدام از خطوط داراي بيان تصويري خاص مي باشند كه بر روي اعصاب و روان انسان اثر مي گذارند هر گاه در برابر صحنه اي از طبيعت مي ايستيم كه داراي جلوه اي از خط مي باشد به صورت ناخودآگاه تحت تاثير رواني آن خطوط قرار مي گيريم.
خطوط داراي انواع مختلف با توجه به شكل و اندازه هستند. خطوط صاف و مستقيم، خطوط شكسته و دندانه دار نازك و كلفت، خطوط زبر و خشن، خطوط نرم و روان، خطوط پهن و ضخيم، خطوط مواج و پيچ در پيچ، خطوطي كه از تداوم و تكرار شكل ديگري ايجاد شده و بسياري ديگر، هر كدام داراي شكل و جلوه بصري خاصي هستند كه معني و مفهوم خاصي دارند و حالات هيجاني ويژه اي را ايجاد مي كنند.
در ميان همه خطهاي موجود آنها كه مسير آزاد دارند بيشترين قدرت بياني را دارا هستند. خصوصاً در تصاوير سياه و سفيد كه عنصر رنگ دخالتي ندارد. همچنين ضخامت و نازكي خطوط در بيان اثرات خط موثر است. به همان اندازه كه قوه لامسه انسان سختي و نرمي را تشخيص مي دهد، قوه بينايي نيز نسبت به تاثير رواني خط و ارزش هاي هنري آن حساسيت به خرج مي دهد. خاصيت رواني و بصري خط بستگي به انواع خط دارد و هر نوع خط نيز بيان تصويري خاص خود را دارد. مثلاً هر اثر هنري و يا نمونه اي از طبيعت كه با خطوط عمودي ايجاد شده نمايشگر ايستايي، نيرومندي، فعاليت و تعادل هستند. برعكس خطوط افقي معرف نبود حركت و غير فعال بودن هستند. خطوط مايل كه مي توان گفت همان خطوط عمود هستند كه از حالت ايستا و سكون خارج گشته، متحرك شده اند، يا اين كه خطوط افقي هستند كه از حالت آرامش خارج گشته  و جلوه‌اي نيرومند و متحرك يافته اند. خطوط منحني يا مدور خطوطي آرام هستند كه داراي حركتي لغزنده و روان بوده و نوازشگر چشم و اعصاب هستند. بر عكس خطوط شكسته و زاويه دار يا دندانه دار حالتي سخت و آزار دهنده براي چشم دارند. بنابراين انواع خطوط را مي‌توانيم به سه حالت فعال، نيمه فعال و غيرفعال مشاهده كنيم. بوسيله كيفيات تجسمي انواع خط، بيان احساسات و انديشه ممكن مي شود. آشنايي با خط به دوران كودكي بر مي گردد و تقريباً از دو سالگي به صورت عكس العمل طبيعي و عزيزي هنري انسان بروز مي كند و تجسم و ادراك هنري آغاز مي گردد. در اين دوران كودكان صادقانه‌ترين ادراكات خود را با خط خطي كردن، بدون آن كه طبيعت را الگو قرار دهند به نمايش مي‌گذارند.
«حركت قلمرو واقعي خط است» خط، بر خلاف نقطه كه به مركزي وابسته بوده و در نتيجه ايستاست، ماهيتاً متحرك است. مي تواند از هر سو تا بي نهايت، امتداد يابد، نه به شكلي بستگي دارد نه به مركزي و مي تواند جلوه هاي مختلف حركت را به وجود آورد. (شكل 1) انواع خط را كه هر كدام داراي انرژي تصويري هستند معرفي مي كند.
اغلب تجربه هاي مستقيم حركت، زماني اتفاق مي افتد كه چشم يك جهت خطي را دنبال مي كند. اين مورد ممكن است در سطح دو بعدي و يا روي صفحه اي واقع شود يا اينكه در فضاي سه بعدي ايجاد گردد.
در هر صورت همواره حركت در مسيرهاي خطي مستقر است. خط كناره يا پيرامون اشكال يا احجام ،‌ خود مسير خطي را مشخص مي كند،‌كه به هنگام مشاهده آن براي بيننده احساس حركت را ايجاد مي كند.
«خط شاخص شكل است». بغرنجيهاي يك تصوير در هنر به وسيله آن بيان مي شود. در شكل مثلث، انرژي حركت به جانب گوشه ها و زواياي آن در جريان است، در شكل لوزي، انرژي حركت به جانب قطرهاي كوچك و بزرگ آن در جريان است ولي حركت بيشتر در مسير قطر بزرگ آن محسوس است، (مي توانيم لوزي را همان مربع بدانيم كه يكي از قطرهاي آن فعال تر از ديگري شده است). در شكل مستطيل نيز انرژي حركت در جهت طول آنست. در سطحي با توجه به برتري يك جهت آن، انرژي حركتي را به جانب همان جهت نشان مي دهد و تحت تاثير كشش هاي وارده از جهت هاي مختلف، به سمتي كه طول بيشتري دارد حركت مي كند. بنابراين خط با توجه به موقعيت و جهت و اندازه خود در شكلهايي كه توسط آن ايجاد شده حركت را تداعي مي كند. علاوه بر اين تكرار خطوط نيز مي تواند به خوبي احساس حركت را ايجاد نمايد.
هر خطي در درون خود داراي انرژي است كه در مسير طولي خط در جريان است و حركت و انرژي آن در خط ساده به هر دو سمت آن وجود دارد.(شكل 2(
-    در شكل 3، حركت و انرژي در خط مواج يا مدور به مراتب شديدتر از خط ساده و صاف است.
-    در شكل 4، حركت و انرژي تصويري با تغييرات ريتميك اندازه ها ايجاد مي شود.
-    در شكل 5، حركت و انرژي تصويري با تكرار خطوط يك در ميان به وجود مي آيد.
-    در شكل 6 حركت و انرژي تصويري در مسير تداوم خط به صورت حلزوني به طرف مركز در جريان است
خط مي تواند با حركت در فضا و در جهتي مخالف حركت اصلي خود ايجاد سطح كند. دو خط در هر جهتي كه باشند و در فاصله اي از يكديگر قرار گيرند فضاي دو بعدي خالي را القا مي كنند كه «سطح» مي باشد.
-    دو خط موازي يا غير موازي كه در فاصله بخصوصي در ارتباط با يكديگر قرار مي گيرند فضاي خالي آنها به صورت سطح ادراك مي گردد. در ضمن با تكرار منظم آنها در كنار هم علاوه بر آنكه جلوه سطح را خواهند داشت تكرار ئ تداوم آنها در يك جهت مي تواند به صورت يك خط ادراك شود.
-    دو خط موازي كه در داخل يك سطح قرار مي گيرند باعث مي شوند فضاي مابين آنها كه از سطح زيرين آنها مي باشد را جداي از سطح نمايان سازند و آنرا به صورت سطحي كوچك شده ما بين خود محصور مي كنند.
-    خط مي تواند حول يك نقطه از نقاط خودش حركت دوراني كند و سطح را به وجود آورد. دايره سطحي است كه به وسيله خط دوراني محدود شده است.(شكل 7)
-    تداخل سطوحي كه از تكرار خط ايجاد شده، سطوح را به حالت ترانس پارت نشان مي دهد و سايه روشنهاي ايجاد شده، پلان هاي سطوح را به صورت متداخل پيوسته و بافته شده نمايش مي دهد كه جلوه فضاي متغيري دارد.
«خط پديد آورنده حجم است». تركيب يا تكرار خطوط مي تواند ايجاد حجم كند. ساده ترين نمو حجم به وسيله تقاطع دو خط به صورت ضربدر است كه وقتي با آن خيره مي شويم حس مي كنيم كه يكي از خطوط در زير و ديگري در روي آن واقع شده است. تصوير حجم به دو صورت ممكن است، حجم توپر كه قسمت داخلي آنرا ماده اي اشغال كرده، ديگري حجم توخالي كه فقط سطوح جانبي آن پوشيده است. همان طور كه «شكل» بيشتر وابسته به سطح است و صفت مشخصه آن محسوب مي شود «فرم» نيز وابسته به حجم بوده و به عنوان اولين صفت مشخصه حجم به شمار مي آيد مثل فرم مكعب، فرم بدن انسان، فرم مجسمه.
حجم توپر داراي واقعيت بيروني است. در اين گونه حجمها عامل تلاقي سطوح به صورت خط و محل تلاقي چند ضلع و خطوط مشترك آنها داراي واقعيت عيني و قابل ادراك است. حجم توخالي داراي واقعيت دروني و بيروني است. در اين گونه حجم ها واقعيت دروني نسبت به بيروني برتري دارد و از نظر فضاي نمايشگر داراي سه بعد طول و عمق و عرض مي باشد. (شكل 8)
خطوط عامل اصلي حجم سازي معماري و فضاهاي مختلف است و عامل اصلي تكنيك فضاها سطوح و حجم هاست. در واقع آنچه كه به وسيله خط بر روي يك سطح يا كاغذ حجم به نظر مي آيد تصويري مجازي و غير واقع است اما تصور حجم را براي ما ممكن مي سازد. بنابراين مي توان گفت خط اگر از سمت يكي از دو وجه خود، يعني از جهت فضاي مجاور رشد كند سطح ايجاد مي كند و همان سطح اگر از جهت يكي از وجوه خود كه به وسيله چهار خط اطراف محاصره شده است رشد كند حجم را به وجود مي آورد اين پديد آوردن حجم به وسيله خطوط از طريق گسترش بود اما خود خطوط در تركيب هاي خاص با هم به خوبي مي توانند حجم را نمايان سازند (شكل 9(
خطوطي كه فاصله آنها تدريجاً و به صورت منظم از قسمت داخلي به اطراف يا بالعكس فشرده مي شود بعد سوم كاذب ايجاد مي گردد.
«خط مي تواند ايجاد بافت بصري كند» بافت بصري بافتي است كه به وسيله چشم قابل ادراك است. با تكرار هر گونه خط در سطح، يك نمونه بافت تصويري ايجاد مي گردد و چگونگي بيان آن بستگي به شكل خط و نحوه تركيب دارد. علاوه بر اينها با استفاده از خطوط و تركيب آنها خصوصاً با بكارگيري ابزارهايي كه اثر خطي متفاوت دارند مي توان به بافت هاي مختلف رسيد كه توسط خط ايجاد مي گردند. (شكل 9)
«خط مي تواند محمل مناسبي براي رنگ باشد» خط باريك مشكل مي تواند ميدان عملي، براي نمايش سايه روشن و ارزشهاي رنگي باشد. حتي اگر به طور نامحدود امتداد يابد.
اگر ضخامتش آن قدر افزايش يابد تا رنگ عرصه مناسبي براي ظهور پيدا كند، آنگاه براي آنكه خط باقي بماند، طول آن بايد تا وراي حوزه ديد امتداد يابد.
خط سياه هر قدر باريكتر شود، به همان نسبت شدت خود را از دست مي دهد و به خاكستري مي گرايد. خط سفيد به بيشترين جلوه اش را در پس زمينه سياه مي يابد و هر چه باريكتر شود درخشندگي اش بيشتر است.
بنابراين خط عنصر مهمي با وظيفه خطير تركيب و ساختمان است و خط متصل مي كند، جدا مي سازد حمل و تقويت مي كند، به هم مي پيوندند و محافظت مي نمايد. خطوط يكديگر را قطع مي كنند و منشعب مي شوند. ساده ترين شكل تجمع خطوط، شبكه خطهاي عمودي يا افقي است كه نزديكي بيش از حد آنها باعث ايجاد يك سطح يك پارچه مي شود. اگر خط باريكي در فواصل ثابت تكرار شود، اثر خاكستري يكپارچه اي را ايجاد مي كند كه در آن خط منفرد ديگر قابل تشخيص نخواهد بود، مشابه حالتي كه در آن نقطه واحد موجوديت مستقل خود را در درون توده متراكم و هماهنگي از نقاط از دست مي دهد اگر خطوط منفرد را از شبكه خارج كنيم، بلافاصله خطوط جديدي منتها روي سطحي ديگر، پديدار مي شوند اين امر باعث مي شود به دو ويژگي اساساً هم ارزش و مهم در شبكه پي ببريم يعني خط سياه و سفيد كه همواره به يكديگر وابسته اند، دو خط مستقيم موازي خط سومي را مابين خود به وجود مي آورند. رابطه منفي و مثبت كه از جمله مهمترين موارد مواجهه با نيروهاي متضاد است، خود به خود رخ مي نمايد. فضاي ما بين كه يك نتيجه فرعي است همان قدر اهميت دارد كه عنصر مولد آن افزايش تدريجي فاصله ميان خطوط، افزايش تدريجي ضخامت خود خطها، حذف از بالا يا پائين، مورب ساختن در داخل محدوده فعاليتها و غيره همه فرآيندهاي هستند كه به دليل سادگي خاص خود، دانش بنيادي، اما از ياد رفته اي را در ذهن ما زنده مي كنند. خط هر قدر امتداد پيدا كند، ماهيت خود را از دست نمي دهد، وقتي خط امتداد يابد به سرعت از ميدان ديد خارج مي شود. اگر خط در مقايسه با طولش بيش از حد ضخيم شود، چشم آن را ديگر به شكل سطحي صاف مشاهده مي كند. در اين صورت، خط تنها مي تواند به طور ذهني در قالب نسبت ميان طول و عرض آن ادراك شود. خط به سهولت بيشتري از فاصله تاثير مي پذيرد.
«انواع خط»
انواع خط به نيروهايي كه بر خط وارد مي شود بستگي دارد. از جمله خط راست و مستقيم كه در اثر فشار دو نيروي مساوي ايجاد مي شود. در اثر فشار نيروهاي نامساوي كه به دو جهت خط وارد مي گردد خط هاي ديگر مانند خط مايل، مدور، خط شكسته، خط مارپيچ، خط دندانه اي و غيره ايجاد مي شود. (شكل 10)
انواع خط عبارتند از خط راست كه به صورت افقي، عمودي و مايل ديده مي شود، خط منحني، خط مواج، خط مارپيچ، خط شكسته، دندانه دارو زاويه دار كه هر يك داراي نيرو و انرژي تصويري بوده و قابل ادراك و احساس هستند. هر گاه خط شكسته اي را كه تحت تاثير نيروهاي جانبي بوجود آمده مشاهده كنيم، علاوه بر ادراك خط شكسته، به حالت ظريفي پيدايش سطح را خواهيم داشت كه قسمتي از آن قابل رويت و قسمت ديگر آن هنوز به وجود نيامده خط شكسته با توجه به انواع مختلف آن داراي بيان مختلفي است. از جمله خط شكسته اي كه زاويه آن قائمه باشد داراي استحكام و ايستايي است و منطقي به نظر مي آيد. اما خط شكسته اي كه با زاويه بيش از 90 درجه باشد، مثلاً 120 يا 150 درجه، با انرژي بيشتري به نظر مي آيد بر عكس خط شكسته، با زاويه كمتر از 90 درجه خاموش و كم تلاش و منقبض خواهد بود.
در يك خط راست خواه عمودي و افقي، دو نوع انرژي تصويري قابل ادراك است، نوع اول مربوط به خط مورد نظر است كه در امتداد خط و به جانب طرفين يعني نقطه آغاز و ختم آن، بر خلاف جهت يكديگر ادامه دارد. نوع دوم انرژي و نيروي ناپيدايي است كه از دو فضايي جانبي به اندازه مساوي به جانب خط متوجه است. نيروهاي ناپيداي تصويري كه در ارتباط با خطوط قابل ادراك هستند، در امر ابداعات هنري نقش مهمي دارند. در صورتي كه بجاي خط راست، خط مدور يا مارپيچي را در نظر بگيريم علاوه بر دو نوع انرژي تصويري عامل ديگري را ادراك مي كنيم در اين گونه خطوط در قسمت هاي فرو رفته، تعادل فشار نيروها بر هم خورده و نيروي يك جهت نسبت به جهت ديگر برتري دارد و در نتيجه فضاي جانبي به اندازه متفاوت فعال است. ضمناً بايد توجه داشت كه خطوط مدور مانند خطوط شكسته، تا حدودي جلوه سطح را دارند كه در حال كامل شدن مي باشد. علاوه بر اين دو كيفيت تصويري ديگر نيز در رابطه با فضاي طرفين خط راست و مدور وجود دارد، بدين ترتيب كه كيفيت تصويري ديگر نيز در رابطه با فضاي طرفين خط راست برابر، و داراي يك جلوه و ارزش تصويري است، برعكس در خط مدو فضاي طرفين نامساوي است و به صورت مثبت و منفي به نظر مي آيد. بخش دروني تحت فشارهاي بيشتر ، فضاي منفي قلمداد مي گردد و فضاي بيروني نيز كه تحت فشارهاي كمتري است فضاي مثبت محسوب مي شود. با تغيير شكل خط و پهن و ضخيم شدن آن، انرژي تصويري كه از دو جهت آغاز و انتهاي خط به طرفين ادامه دارد تضعيف يا تشديد مي گردد. (شكل11)
يك خط عمودي به تنهايي داراي انرژي تصويري است كه از جانب پائين به بالا يا بالعكس ادامه دارد. همين خط يك واقعيت طولي است و مفهوم حركت را القا مي كند. با تكرار خطوط از قسمت جانبي، انرژي تصويري خط عمود كاهش مي يابد و انرژي جديدي كه عكس حركت اوليه است به جانب بعد جديد (سطح) كه از تكرار و حركت خط ايجاد شده است تداوم مي يابد (شكل 12)
عنصر تصويري سطح مي تواند به دو صورت مثبت و منفي وجود داشته باشد. كه در شكل A با تكرار خط، سطح مثبت ايجاد شده است كه داراي واقعيت عيني است.
در شكل B نيز فاصله بين دو خط (فضاي بين دو خط) سطح منفي را القا مي كند كه واقعيت عيني ندارد ولي به عنوان سطح قابل ادراك است. در همين شكل انرژي تصويري به صورت كشش دروني ايجاد شده از دو جهت بالا به پائين و چپ به راست انرژي فضاي را در دو جهت نشان مي دهد. جريان در شكل D انرژي و فضايي از قسمت دروني به قسمت بيروني جريان دارد.
در شكل E انرژي فضايي از قسمت مركزي به اطراف به صورت شعاعهايي در جريان است و ضمنانً به نقطه مركزي تاكيد مي كند.
در شكل هاي (13 و 14) كشش از بيرون به درون متوجه است و در نتيجه داراي جلوه كاهشي يا انقباض است.
در شكلهاي (15 و 14) كشش از درون به بيرون متوجه است و در نتيجه داراي جلوه افزايشي «انبساط» است.
خطوط مستقيم تنها از نظر طول با هم تفاوت دارند و به همين جهت كمتر زيبا هستند خطوط منحني به خاطر درجات مختلف انحنا و طولشان زيبا هستند. خطوط منحني و مستقيم متصل به هم يعني تركيب آنها، از خطوط منحني به تنهايي متنوع ترند و در نتيجه داراي زيبايي بيشتري هستند و خوشايند ترند و خط مارپيچ يا خط زيبا به خاطر تنوعي كه در انحنا و پيچش به خود دارد، نوازشگر چشم است. يك خط ساده كه با زمينه اش در تماس به نظر نمي رسد مثل اين است كه با آن  فاصله دارد. مي تواند به وسيله تركيب با خطوط ديگر بخشي از زمينه گردد.
مي توان تنوعات با پاياني را در نتيجه مقابل هم قرار دادن در خط با تفاوت هايي از نظر جا، طول، حجم و خصوصيت رنگ و بافت بر روي يك سطح به وجود آورد. خط به عنوان خط مي تواند سطحي را كه بر روي آن قرار دارد به طوري تقسيم كند كه تنشي هماهنگ و ديناميك بوجود آورد به طور تعيين بين احساس زيبا شناختي حاصله از خطي كه دقيقاً در مركز يك سطح قرار دارد(خواه عمودي يا افقي) و خطي كه در مركز قرار ندارد تفاوت زيادي وجود دارد. چسبيدن يك خط به لبه يك سطح به آن حركت، سرعت و نيرويي مي دهد اما خط در حالت تقارن چيزي جز خصوصيت خود را نشان نمي دهد.
خطوط مايل اغلب توسط آنها كه در جستجوي هيجان و شور هستند به كار گرفته مي شود بيشتر عناصر معماري و منظره بر پايه خطوط عمودي هستند حتي فعاليت هاي اساسي حركت معمولي انسان اساساً عمودي و افقي هستند اما خطوط مايل در هنر همان شور و هيجان را كه در حركت مايل نظير رقص باله است را پديد مي آورد. حركت مايل ريتيم به طور يقين داراي توان و نيروي بيشتري است و خط مايل به عنوان عنصر ديزاين بسيار پرتوان تر از دايره است.
خطوط منحني مي تواند ديناسيم و حركت را نشان دهند. نظير امواج دريا، ارابه هاي در حال حركت و ... خط نه تنها حجم و شكل و فرم را مي تواند نشان دهد بلكه مي تواند فضا را نيز در بر گيرد. اين امر را با خط منحني مي توان نشان داد. يك نيم دايره كه در داخل آن مثلاً يك خط عمود يا افقي قرار دارد و يا شكل نعل مانندي كه در داخل آن يك خط افقي يا عمودي ديده شود، چيز جالبي را كه در اين امر مشاهده مي شود اين است كه شي يا شكل داخل نيم دايره يا شكل نعل با وجود كوچكي و كم وزني در وهله اول به چشم مي خورد ولي شكل بزرگتر آن يعني نيم دايره بعداً به چشم مي خورد.
بنابراين خط مي تواند همه چيز را نشان بدهد: با خطوط كناري، شكل يا فرم با تقاطع و كنار هم قرار دادن يا روي هم افتادن خطوط انواع كمپوزيسيونها، حجم ها و حتي حركتها.
هر خط با رنگي هماهنگي دارد. مثلاً از خطوط مستقيم، خطوط افقي با آبي و سياه و خط قائم با سرخ و سبز و خط مايل با زرد از لحاظ كاركتر مشابه مي باشند و چنانچه اين خطوط با رنگ هاي فوق به كار روند اثرات خاص آنها تشديد مي گردد و برعكس چنانچه با رنگ متضاد به كار روند از اثر آنها كاسته مي شود. تكرار خط در ايجاد بافت شكلي تازه و كيفيات بصري جديد موثر است و جهت حركت و نحوه قرار گرفتن آن حائز اهميت است. همچنان كه خط عمودي هماهنگ با نيروي جاذبه، متوازن و نشان دهنده مكان در فضاست بدن انسان نيز همانند آن، با اين خصوصيت تطابق دارد.
و برعكس خط افقي متعادل، ساكن و نمايشگر انسان خوابنده است. خط مايل نيز همان خط عمودي است كه به جانب خط افقي متعادل است و برعكس ، خط مايل همان خط افقي است كه به جانب خط عمودي تمايل دارد.
اما در هر صورت علاوه بر شكل خط كه به صورت مجدد داراي بيان خاصي است، نحوه استفاده و روش طراحي و تركيب بندي آن در ايجاد نمونه هاي تصويري بديع حائز اهميت است.
«رنگ»
رنگ الفباي احساس هنرمند است. مهمترين و پر محتوا ترين بعد هنر.
مشكل است توضيح داد چگونه درك رنگي بصري عمل مي كند. ما وقتي مي توانيم ببينيم كه، حس ما برانگيخته شود و اين هنگامي است كه نور سفيد به طول موجهاي مختلفي تجزيه شود و به چشم ما برسد. اين طول موجهاي مختلف در نتيجه انكسار و يا انعكاس صورت مي گيرد. ما نه تنها درجات مختلف خاكستري ها بلكه رنگ هاي مختلف كه درك ما را از شكل اشيا كامل مي سازد، آنها را زنده و مشخص تر مي كند و به آنها شخصيت و خصوصياتي نضظير گرمي و سردس مي دهد، ما نيز مي توانيم ببينيمو قوه ادراك شخص هنگامي كه رنگها در هارموني يا تضاد با يكديگر قرار مي گيرند، آنها را به سهولت تغيير مي دهد و هر يك را با كيفيات مشخص كننده آن در ذهن ثبت مي كند.
رنگ از چند جهت شبيه موسيقي است. به همان طريقي كه مجموعه اي از نتها را بايد انتخاب كرد و تركيب آنها يك قطعه موسيقي ساخت، رنگ نيز نوعي ماده اصلي است كه نياز به تركيب و كمپوزيسيون دارد تا زندگي هنري خودش را پيدا كند. اصول و اساس هماهنگي كه نيازهاي زيبايي شناختي چشم انسان را برطرف مي كند، گاهي به عنوان احساس رنگ يا فرهنگ رنگ تلقي شده است. گرچه اين حس تا حدي در اكثر مردم وجود دارد ولي به خاطر كسب موفقيت بيشتر در كار هنري نياز به پيشرفت و پرورش دارد.
رنگ مهمترين عنصر بعدي از نظر بار احساسي و عاطفي است، بنابراين داراي نيروي ويژه اي در انتقال اخبار بصري است. رنگ نه فقط داراي معاني عام است كه مورد قبول همگان مي باشد بلكه داراي معاني رمزي نيز هست، مضافاً اين كه افراد هر يك به فراخور نوع شخصيت در انتخاب رنگ هستند. ولي به رغم تمام اهميتي كه براي رنگ قائل شده اند، نحوه انتخاب آن به ندرت همراه با تجزيه و تحليل درست و حساب شده انجام مي گيرد به هر حال خواه درباره آن درست فكر شده باشد خواه نه، وقتي رنگ انتخاب مي شود معاني بلسيار زيادي همراه با آن منتقل مي گردد.
رنگهاي اصلي (Primear):
رنگ هاي اصلي عبارتند از (قرمز) – (زرد) و (آبي) علت اين نام گذاري اين است كه اين سه رنگ را نمي توان از تركيب رنگهاي جسمي ( مانند گچ – انواع دوده – رنگدانه ها &

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه