کودکی و نوجوانی محمدتقی ملک الشعراء بهار

کودکی و نوجوانی محمدتقی ملک الشعراء بهار
کودکی و نوجوانی محمدتقی ملک الشعراء بهار
70,000 ریال 
تخفیف 15 تا 30 درصدی برای همکاران، کافی نت ها و مشتریان ویژه _____________________________  
وضعيت موجودي: موجود است
تعداد:  
افزودن به ليست مقايسه | افزودن به محصولات مورد علاقه

تعداد صفحات : 79 صفحه _ فرمت WORD _ دانلود مطالب بلافاصله پس از پرداخت آنلاین

کودکي و نوجواني
محمدتقي ملک الشعراء بهار در 18 آذر ماه 1265شمسي در محله سرشور شهر مشهد به دنيا آمد. پدر او ميرزا محمد کاظم، متخلّص به صبوري، ملک الشعراء آستان قدس رضوي بود. خاندان پدري بهار خود را از نسل ميرزااحمد صبوري کاشاني (متوفّي به سال 1192 ش) شاعر و قصيده سراي سرشناس عهد فتحعلي شاه قاجار مي دانند؛ انتخاب تخلّص صبوري از سوي پدر بهار نيز به همين مناسبت است. در عين حال اين خاندان خود را از تبار برمکيان به شمار مي آوردند و بهار در شعري به اين مورد اشاره مي کند  (شايد انتخاب نام «نوبهار» از سوي شاعر براي روزنامه اش، که در اوان جواني تأسيس کرد، به همين علت باشد؛ چرا که برمکيان توليت معبد بودائي «نوبهار» را در بلخ به عهده داشته اند). مادر بهار از يک خاندان اصيل تجارت پيشه و نياکانش از معاريف گرجستان و مسيحيان قفقاز بودند، که پس از جنگ هاي ايران و روس توسط عباس ميرزا به ايران آورده شده و دين اسلام را پذيرفتند.
بهار در چنين خانواده اي ابتدا در چهار سالگي نزد زن عمويش تحصيلات ابتدائي متداول (قرآن- فارسي) را آغاز مي کند، سپس به مکتب مردانه مي رود. کتاب صد کلمه (از آثار نظمي رشيد و طواط) را در مکتب و شاهنامه فردوسي را نزد پدر مي خواند. اولين شعر خود را در هفت سالگي در بحر تقارب مي سرايد و از پدر جايزه مي گيرد.
تهمتن بپوشيد ببر بيان
بيامد به ميدان چو شير ژيان
بين هفت تا ده سالگي در مکتب شعرهايي مي گويد؛ از جمله مکتب دار پير و بعضي هم مکتبي ها را هجا و برخي ديگر را مدح مي کند. در ده سالگي در راه سفر به کربلا، همراه با خانواده، در بيستون بيتي مي سرايد، که پدر غالباً آن را به شوخي در مجالس دوستانه مي خواند:
به بيستون که رسيدم يک عقربي ديدم
اگر غلط نکنم از ليفند فرهاد است
تا پانزده سالگي، محمدتقي جوان در شاعري و نيز شعر و نقاش طبع خود را آزموده است. اما پدر که تا اين هنگام مربي و مشوق اوست، ناگهان معتقد مي شود که زمانه عوض شده و فرزندش با شعر نمي تواند زندگي خود را تأمين کند و بايد به دنبال کسب و تجارت برود. بنابراين تحصيل را متوقف مي کند و فرزند را براي فراگرفتن راه و رسم کاسبي، به دکّان بلور فروشي دائي اش مي فرستد؛ اما بهار در روح خويش شاعر است و براي دل خود همچنان مي سرايد. در سال1283 ش، در هجدهمين بهار عمر شاعر، پدرش در مي گذرد و مسئوليت سرپرستي خانواده يعني مادر و خواهر و دو برادر کوچک، به عهده شاعر جوان مي افتد؛ قصيده اي در مدح مظفرالدين شاه مي نويسد و به تهران مي فرستد ،به پاداش آن شاه يکصد تومان صله براي بهار مي فرستد و لقب پدر- ملک الشعرائي آستان قدس رضوي- را به وي تفويض مي کند (بهار اين لقب را تا آخر عمر نگه داشت؛ گرچه از سنين مياني عمر خود را به عنوان ملک الشعراي مطلق تثبيت کرده بود). اين سخن سراي هجده ساله آنچنان در آثاري که مي سرايد مهارت به خر مي دهد که اغلب فضلاي معاصر کارش را باور نمي کنند و اشعارش را از سروده هاي پدرش مي دانند؛ بنابراين بارها در مجامع ادبي با بديهه سرائي مورد آزمايش قرار مي گيرد، تا بالاخره تثبيت مي شود. از آن جمله مي توان به چند رباعي، که با التزام کلمات خاص في المجلس سروده شده، اشاره کرد.مثلاً:
با استفاده از چهار واژه تسبيح، چراغ، نمک و چنار، رباعي زير را في البداهه ساخت.
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار
گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
کس شهد نديده است در کان نمک
کس ميوه نچيده است از شاخ چنار
و بار ديگر با استخدام کلمات گل رازقي، سيگار، لاله و کشک، چنين سرود:
اي برده گل رازقي از روي تو رشک
در ديده مه ز دود سيگار تو اشک
گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتي که دهم کام دلت، يعني کشک
اما اگرچه شاعر از نظر همشهريانش تثبيت شده است ماجراي شک به استعداد او سال ها دنبال مي يابد؛ چنان که شايعه مي کنند که وي اشعار و تخلّص خود، يعني «بهار» را از ديوان خطّي شاعري گمانم، به نام بهار شيرواني، برداشته است و اين شک پراکني، بي خيال شعرهاي تازه اي که بهار به مناسبت اوضاع روز مي سازد، با نوعي عناد سالها ادامه مي يابد. به هر حال شاعر جوان، که با به دست گرفتن شغل پدر از تأمين معاش آسوده شده، به ادامه تحصيلات ادبي مي پردازد؛ اصول عالي ادب فارسي و مقدمات عربي را نزد اديب نيشابوري و صيد علي خان درگزي و ساير فضلاي خراسان فرا مي گيرد؛ آرزو دارد براي ادامه تحصيل به فرنگ برد و در رشته اي از علوم جديد تخصص به دست آورد، اما مسئوليت سرپرستي خانواده از يک سو و آغاز انقلاب مشروطيت، که قالب هاي ذهني او را در هم ريخته موجب تحول عميقي در انديشه اش مي شود از سوئي ديگر، مانع از اجراي اين تصميم مي گردد. بهار وارد در فعاليت هاي سياسي مي شود، به صف آزاديخواهان و مشروطه طلبان مي پيوندد و در بيست سالگي به عضويت انجمن مخفي «سعادت» در مي آيد.
 
نخستين اشعار سياسي
بهار حدود بيست سال دارد که فرمان مشروطيت امضاء مي شود (14 جمادي الثاني 1324 ق= 14 مرداد ماه 1285 ش). او معمم جواني است که در زادگاهش شهر مشهد مي زيد. اشتغال هاي او، پيش از اين رويداد مهم، يکي تقليد از چکامه هاي استادان قديم شعر فارسي است و ديگر تثبيت خود به عنوان شاعري جانشين به حق حرفه پدر. اين اشتغالات چه بسيار مناقشه ها و درگيري هاي شاعرانه و چه قدرت نمايي هايي از سوي سخن پرداز جوان به همراه دارد. جواني او بي غم و سرخوش مي گذرد،؛ خود وي اين بيست سالگي را چند سال بعد، در قصيده «سرگذشت شاعر»  چنين يادآوري و تشريح کرده است:
بيست ساله شاعر با چشم هاي پر فروغ
جز من اندر خاوران، معروف و نام آور نبود
خانه اي شخصي و مبلي ساده و قدري کتاب
آمد و رفتي و ترتيبي، کز آن خوش تر نبود
مادرم تدبير منزل را نکو مي داشت پاس
پاسداري در جهانم بهتر از مادر نبود
شعر مي گفتيم و مي گشتيم و مي بوديم خوش
بزم ما گه گاه، بي مه روي و خنياگر نبود....
شور و شري ناگه اندر توس زاد از انقلاب
فکرت من نيز بي رغبت به شور و شر نبود
در صف طلاب بودم، در صف کتاب نيز
در صف احرار هم، چون من يکي صفدر نبود
در سياست اوفتادم آخر از اوج علا
وين همي دانم به خوبي کان مرا در خود نبود
روزنامه گر شدم، با سائسان همسر شدم
واندر آن دوران کسم زين سائسان همسر نبود
بهار پا به عرصه فعاليت هاي سياسي و اجتماعي و همکاري با مراکز انقلابي مي گذارد و در سرنوشت ملي مردم ايران شريک مي شود. در نخستين اشعار سياسي اش، آنگاه که به زبان توده مردم در ستايش مشروطيت سخن مي گويد، چيزي جز مفهوم عام و کلي «عدل» را نشناخته است. شاعر جوان از فلسفه سياسي پارلمان، آزادي هاي اجتماعي و نهادهاي قانوني، آگاهي زيادي ندارد. در دو قطعه معروف که در همين دوران ساخته است، «به شکرانه توضيح قانون اساسي» و «عدل مظفر»  شاعر از همان منش هاي کهن تقليد مي کند؛ گوئي اميري مقتدر، اما مهربان، را با انوشيروان مقايسه کند. البته گاه گريزهايي مي زند که حکايت از پيشرفت او در معارف سياسي دارد، مثلاً آنجا که نظارت عدل و قانون را بر حکومت مشترک دربار و دين لازم مي داند:
دولت و دين هر دو توأم اند وليکن
اين دو پسر راست عدل و قانون مادر
اما از اين ها گذشته در همين شعرهاي آغازين دو مضمون اساسي وجود دارد که تا پايان عمر در آثار فراواني بهار جوانه مي زند و شکوفا مي شود: آزاديخواهي و ميهن دوستي. مايه ميهن دوستي در گرايش به تاريخ و تمدن باستاني ايران ظهور مي کند، هم در بعد افسانه ها و اساطير و هم در بعد تاريخ رسمي و مکتوب؛ و مايه آزاديخواهي متأثر از اخبار جوامع اروپائي و پيشرفت تمدن، و از همه مهم تر بر اساس پذيرش اصل حاکميت ملي، به شکل تجليل از حکومت مشروطه.
پنج ماه پس از صدور فرمان مشروطيت، مظفرالدين شاه قاجار در مي گذرد (14 دي ماه 1285 ش) و فرزندش محمد علي شاه به جاي او مي نشيند. شاه جديد از اساس با حکومت مردم مخالف است و اين را همه، از جمله شاعر جوان، مي دانند. شاعر که مسئول و مداخله گر شده، خطاب به شاه ترکيب بند بلند به نام «آئينه عبرت»  مي سازد، که موضوع آن بعدها در ديگر آثارش تکرار مي شود؛ شاعر تلخ و شيرين تاريخ ايران را از مبدأ افسانه هاي شاهنامه تا روزگار خود بر مي شمرد، شاه را از انديشه دشمني با مشروطيت و قانون اساسي برحذر مي دارد و با لحني ناصحانه و جاسنگين، او را به داد و دهش مي خواند. اما تعارض مردم و شاه به حد دشمني رسيده است. بها در روزنامه مخفي خراسان، به مديريت سيد حسن اردبيلي، و به نام مستعار «رئيس الطلاب» اشعار تندي خطاب به شاه مستبدخو مي سازد؛ از آن جمله يک مثنوي است به نام «اندرز به شاه»  با مطلع:
پادشها چشم خرد باز کن
فکر سرانجام ز آغاز کن
و در عين حال از نگاه به سياست منطقه يا و مطامع استعماري دولت هاي روس و انگليس در ايران غافل نيست. درگيري با سياست بر دانش سياسي او مي افزايد، از جمله ضمن تحسين و تبريک مشروطه شدن عثماني، نخستين بار اصطلاح «حقوق بشر» را به کار مي برد:
داني که يکسان اند نوع بشر
اندر حقوق خودي
غصب حقوق خلق از هر نظر
باشد ز نابخردي
و در پي آشکار شدن نقشه هاي تجاوزکارانه روس و انگليس، که صحبت از تقسيم ايران مي کردند، و با نگاهي به سياست جديد دولت عثماني، اتحاد کشورهاي اسلامي را توصيه مي کند.
روز دوم تير ماه 1287 ش (23 جماد الاول 1326 ق)، مجلس شوراي ملي به فرمان محمدعلي شاه به توپ بسته مي شود و دوره کشتار و قلع و قمع آزاديخواهان، که به «استبداد صغير« معروف است، آغاز مي گردد. ديوان بهار نشان ميدهد که در اوايل اين دوره شاعر سر به گريبان برده، در حوزه شهر خود و شغل خود، شعر وظيفه و مرسوم مي ساخته است؛ اما در اواخر استبداد صغير، که مقاومت تبريز به رهبري ستارخان منجر به سرکشي هائي در گيلان و اصفهان شده بود، شعرهاي سياسي و تبليغي بهار نيز آشکارتر مي شود، که در ضديت با استبداد تجليل سران مقاومت ملي سروده شده و به گفته خود بهار، به طور مخفي در دست هاي مردم شهرها مي گشته است؛ از جمله شعر مستزادي  با مطلع:
با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست
کار ايران با خداست
مذهب شاهنشه ايران ز مذهب ها جداست
کار ايران با خداست
فتح تهران توسط مشروطه طلبان، فرار محمد علي شاه و پناهنده شدنش به سفارت روس (27 و 28 جمادي الثاني 1327 ق = 25 و 26 تير ماه 1288 ش) و سرانجام خلع او از سلطنت و بازگشت حکومت ملي، زبان شاعر را در گزارش احساسات ملي آزاد مي کند. با رسيدن بشارت فتح تهران، بهار و دوستانش، اعضاي «انجمن سعادت»، جشن هايي در مشهد ترتيب مي دهند و اشعاري که در اين شب ها خوانده مي شود اغلب سروده بهار است. در مراسم سلام آستان قدس رضوي (13 رجب 1327 ق= 9 مرداد ماه 1288ش ) چنين مي سرايد:
بيا ساقي که کرد ايزد قوي بنيان آزادي ... الخ
دو شعر معروف بهار، «فتح تهران»  و «فتح الفتوح» ، که در بزرگداشت قهرمان مردم (ستارخان) و قهرمان اشرف (سپهدار) است، تحليل سياسي بهار را از اوضاع منطقه نشان مي دهد. نگاه او که نگران افق هاي پيرامون است، خطر اصلي را مي شناسد، وحشت خود را از دو همسايه، به خصوص همسايه شمالي که به خاطر هم مرزي با خراسان خطرناک تر است، به روشني آشکار مي کند.عناصر عمده آثار اين دوران او عبارتند از: افتخار به تاريخ گذشته، يادآوري پيروزي هاي اميران و سرداران قديم ايران، ستايش فلسفه عدالت و تبليغ اخلاق ميهني و مذهبي و همه به قصد يکپارچه کردن مردم پراکنده و بي خبر در برابر موج بلعنده بيگانگان. همزمان، بهار در جرايد ملي نظير روزنامه توس، به مديريت ميرزا هاشم خان قزويني، مقاله مي نويسد و شعر چاپ مي کند و برخي آثار او نيز بدون امضاء در روزنامه حبل المتين کلکته منتشر مي شود.
اکنون شاعر جوان عشق را شناخته است. در آثار فراواني که بعدها خلق خواهد کرد، اشارات بسيار به خواهش هاي دل او مي يابيم؛ عشقهاي جسماني يا عارفانه که در شعر او گرمايي ملايم دارد. اما آن عشق بزرگ که سراسر عمر بهار را مي سوزد و مي افروزد ديگر است: عشق به وطن.
 
گام هاي انقلابي
شناخت بهار از مرام هاي سياسي جديد، به ميزان شايان توجهي مرهون آشنائي او با حيدرخان عمو اوغلي است. حيدرخان اين انقلابي حرفه اي، يا به قول عارف قزويني «چکيده انقلاب»، که در مبارزات انقلابي روسيه شرکت کرده و عضو «حزب اجتماعيون عاميون» قفقاز بود، در سال 1289 شمسي به قصد تأسيس شعبه «حزب دموکرات»، با هدفهايي در عمق «سوسياليستي»، به مشهد سفر مي کند، با شاعر جوان که مقالات شورانگيزش را قبلاً مي شناخت آشنا مي شود و بهار به عنوان عضو کميته ايالتي اين حزب در خراسان برگزيده مي شود. نخستين جلسه حزب دموکرات مشهد، در مسجد گوهرشاد تشکيل مي شود و بهار نطق آتشيني ايراد مي کند که به ويژه ژنرال کنسول روس تزاري را در آن شهر به وحشت مي اندازد.
روز پنجشنبه 21 مهر ماه 1289، نخستين شماره روزنامه نوبنياد نوبهار، به عنوان ارگان و ناشر افکار حزب دموکرات در مشهد، به مديريت بهار منتشر مي شود. مقالات روزنامه نوبهار بيشتر پيرامون اوضاع روز، خطر بازگشت ارتجاع، خطر مداخله روسيه تزاري در امور ايران، مخالفت با بقاي نيروهاي نظامي روس در ايران که به شمال کشور و به ويژه خراسان وارد شده بودند، و انتقادهاي شديد است از سياست هاي استعماري روسيه در ايران، که از مستبدان حمايت مي کرد. در همين دوران نخستين قصيده اش را که آوازه بسيار يافت، مي سرايد. محتواي قصيده، که در سراسر مناطق فارسي زبان دست به دست شد و در راهروهاي وزارت خارجه ها روان گرديد، پيام منظومي است خطاب به وزير امور خارجه انگلستان، سر ادوارد گري . شاعر که بيست و پنج سال داردف با وزير کهنه کار انگليسي به زبان سياست سخن مي گويد: مگر انگلستان نمي داند که روس ها نيروي خود را در شمال ايران متمرکز کرده اند، نه تنها براي اشغال کشور بلکه براي ساختن سرپلي به قصد تصرف هندوستان، اين مستعمره زرخيز انگليس، پس صرفه انگلستان در اين است که کشور ايران با آن گذشته درخشانش مستقل بماند. اين شعر، که معروف ترين چگامه سياسي عصر خود شد، از طرح تقسيم ايران بين روس و انگليس به سختي انتقاد مي کرد، گرچه تقسيم عملاً انجام پذيرفته بود. روس ها در آذربايجان از مجاهدان انتقام خونيني مي گرفتند و انگليس ها در جنوب، با تشکيل قواي مزدور رفتاري خودکامه داشتند.
روسيه در پي اعمال سياست هاي بهانه جويانه اش، در همين ايام اولتيماتومي به دولت ايران مي دهد: مورگان شوستر، مستشار مالي دولت ايران که از کشور بي طرف وارد شده بود، براي سر و صورت دادن به ماليه ايران بر آن مي شود که از اعيان و اشرافي که عادت به ماليات دادن نداشتند ماليات بگيرد. عده اي از اينان تبعه دولت روس، يا تحت حمايت آن دولت، به شمار مي آيند. بنابراين روسيه، با استناد به قرارداد کاپيتولاسيون، دخالت دولت ايران در امور اتباعش را محکوم مي کند و ضمن اتمام حجت موهني مي خواهد که هرچه زودتر شوستر از ايران اخراج گردد، والا روسيه کار خود را با نيروي نظامي پيش خواهد برد. مجلس دوم مشروطيت اولتيماتوم را نمي پذيرد و دولت ناچار مي شود مجلس را تعطيل کند و به شرايط روس ها گردن نهد؛ اما روس ها، که در پي بهانه جوئي هستند، با اعزام قوا برخي از شهرهاي گيلان را اشغال مي کنند. پاسخ اين تجاوز، تظاهرات سراسري مردم در بعضي شهرهاي بزرگ، از جمله تهران و مشهد، است؛ زنان روبنده بسته، نخستين تظاهرات سياسي خود را در تاريخ ايران، جلو مجلس شوراي ملي انجام مي دهند؛ شاگردان مدارس با فرياد «يا مرگ يا استقلال»، در حالي که پرچم هاي ايران را به دست دارند دست به تظاهرات مي زنند و تصنيف معروف عارف، با مطلع «ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود» ورد زبان مردم شهرهاست. در اين هنگامه بهار يکي از پر انگيزش ترين شعرهاي خود را منتشر مي کند: «ايران مال شماست»  در مقابله با اولتيماتوم سروده شده است. شاعر جوان همه نيروي طبيعي، دانش اکتسابي و شناختش را از توده مردم به کار مي گيرد، تا ملت را به جنبش در آورد و در اين راه از دو اهرم نيرومند مدد مي گيرد که دستمايه شعرهاي بعدي او و بسياري شاعران ديگر شده است؛ «غيرت اسلامي» و «جنبش ملي»:
هان اي ايرانيان، ايران اندر بلاست
مملکت داريوش، دستخوش نيکلاست
مرکز ملک کيان، در دهن اژدهاست
غيرت اسلام کو، جنبش ملي کجاست؟
برادران رشيد، اين همه سستي چراست؟
ايران مال شماست، ايران مال شماست!
به کين اسلام باز، خاسته برپا صليب
خصم شمال و جنوب، داده صداي مهيب
روح تمدن به لب، آيه امن يجيب
دين محمد يتيم، کشور ايران غريب
بر اين يتيم و غريب، نيکي آئين ماست
ايران مال شماست، ايران مال شماست!...
واکنش روسيه در مقابل نهضت ملت، قتل عام مردم بي دفاع در آذربايجان و گيلان است و در مشهد مردم گرد آمده در مسجد گوهرشاد و حرم امام رضا (ع)، توسط قزاقان روسي به توپ بسته مي شوند (10  ربيع الاول 1330 ق= 9 اسفند ماه 1290 ش). شاعر به اين مناسبت ترکيب بند «توپ روس»  را مي سرايد، که در آن با چنگ و دندان با خطر بيگانه مقابله مي کند و مي کوشد با اتکاء به احساسات مذهبي و ملي مردم نفرت آنان را نسبت به بيگانه تجاوزگر تشديد کند.
روز چهارم آذرماه 1290، به دستور صريح ژنرال کنسول روس، روزنامه نوبهار توقيف مي شود و بلافاصله به جاي آن شاعر جوان تازه بهار را منتشر مي کند. بازارهاي مشهد بسته مي شود، دموکراتهاي خراسان به دستور کميته مرکزي حزب اسلحه بر مي گيرند و شاعر در روزنامه تازه بهار طي مقالاتي پرشور مردم را به جهاد ترغيب مي کند؛ اما اين روزنامه نيز پس از انتشار 9 شماره به دستور وثوق الدوله، وزير خارجه وقت، به وسيله حکومت خراسان تعطيل مي شود (محرم 1300 ق = دي ماه 1290 ش). با اين همه، کينه توزي ژنرال کنسول روس با شاعر روزنامه نويس همچنان ادامه دارد؛ زمينه سازي کنسول، پس از آنکه نمي تواند با شاعر کنار آيد، منجر به تکفير و اخراج او همراه 9 تن از دوستانش (اعضاي کميته ايالتي حزب دموکرات خراسان) از مشهد مي گردد. اگر در اشعار بهار اشاره اي به انجام فرائض نيست، اما در اسلاميت و به ويژه اعتقاد او به مبدأ ترديدي وجود ندارد، ليکن انتقادهاي تند او از خرافات مذهبي و از راه و رسم خشکه مقدس ها (که نمونه اي از آن در قصيده طنز آميز «جهنم»  ديده مي شود) بهانه به دست حريف داد:
بهار مجموع عواملي را که باعث نفي بلد و توقف قلم او شد، چنين بر مي شمارد:
گرچه بود از کفر کافر ماجرائي طبع دور
گام هاي انقلابي ليک بي کيفر نبود
در هزار و سيصد و سي روسيان روسبي
طرد کردندم به ري، زيرا کسم ياور نبود
از خدا بيگانه ام خوانند اندر مرز توس
هو شدم اما ز ميدان در نرفتم مردوار
ليک ياران را سر برگ من مضطر نبود
زين سبب در هم شکست از جور روس و انگليس
شکرين کلکي که چون او هيچ ني شکر نبود
در طي راه تبعيد، بهار و همفکرانش در بيابان، گرفتار دزدان مي شوند و اموالشان به غارت مي رود. بين سبزوار و شاهرود، براي دومين بار با حيدرخان عمو اوغلي و ابوالفتح زاده، که از طريق مشهد عازم روسيه و اروپا هستند، ديدار مي کند و شاعر آنها را با معرفي نامه اي خطاب به شيخ جواد تهراني، روانه مشهد مي کند تا براي گرفتن جواز عبور از مرز از او ياري بگيرند. بهار به تهران مي رسد و مدت هشت ماه در اين شهر به حالت تبعيد به سر مي برد تا سرانجام در پائيز 1291 شمسي به مشهد بازگردد. در مراجعت از تبعيد در درگز، ماجراي سفر خود را به نظم در مي آورد .
اندکي بعد در شهر زادگاهش بار ديگر مبارزات سياسي و اجتماعي خود را آغاز مي کند. در سال 1292 ش، در تهران اعتداليون که طرفدار سنت ها و معارف قديم، و طبعاً مخالف دموکرات ها بودند، امور دولت را در دست مي گيرند. بهار انتشار دوره دوم روزنامه نوبهار را از 14 دي ماه 1292 آغاز مي کند، که همچنان با مخالفت ژنرال کنسول دولت روس در شهر مشهد روبروست؛ ولي نوبهار به حيات خود ادامه مي دهد. بهار يک رشته مقاله درباره آزادي زنان، زير عنوان هاي «تجدد و انقلاب» «روح و ديانات» و غيره، در روزنامه اش منتشر مي کند، که به تحريک کنسول روس موجب برخورد بهار با برخي زهدفروشان مي گردد.
اما در چنين هنگامه اي يکي از بخت هاي تاريخي اين سرزمين از خواب بيدار مي شود: شعله ور شدن آتش جنگ جهاني اول گرچه چند سال پر هرج و مرج براي کشور به بار آورد، ليکن نتايج آن (از جمله رويداد انقلاب روسيه) در سرنوشت ايران اثر نجات بخشي مي گذارد. بهار به پيروي از آزاديخواهان زمان، که به روسيه تزاري و دولت انگليس به دليل مشي استعماري آنها در ايران کينه داشتند، از آلمان طرفداري مي کند و فتوحات آن را، به ويژه در سال هاي نخست جنگ، مي ستايد. انتشار قصيده نيرومند بهار، با عنوان «فتح ورشو»  و با مطلع:
قير گرفت خطه ورشو را
در هم شکست حشمت اسلو را
هر چقدر مورد توجه آزاديخواهان قرار مي گيرد همان قدر مورد نفرت روس و انگليس است؛ اما جانبداري از آلمان بي دريغ نيست، متحد آلمان يعني عثماني، نيروي نظامي به خاک ايران آورده و بزرگترين ارزش شاعر، يعني ميهن را به بازي گرفته است. بهار با آنکه از بغض روس و انگليس دوستار آلمان و عثماني است اما وطن خود را بيشتر دوست دارد. چنين است که در قصيده کوتاهي به انتقاد از بيگانگان و به خصوص عثمانيان بر مي خيزد و با هيجان مي سرايد:
اي خلق خدا آواز کنيد
کآواز عموم، آواز خداست
اين کشور کيست در دست عدو؟
اين کشور ماست، اين کشور ماست!
ما را بشکست پرخاش ملوک
پرخاش ملوک، مرگ فقراست
به هر حال يک بار ديگر با دخالت کنسول هاي روس و انگليس، که متحدان جنگي بودند، روزنامه نوبهار توقيف و خود شاعر دستگير مي شود. اما مردم که هوشيار جبهه گيري هاي ميهني بهار هستند، به پاداش مبارزات سياسي او از شهرهاي درگز  و کلات و سرخس به عنوان نماينده در مجلس سوم شوراي ملي انتخابش مي کنند (پائيز 1293 ش). اين انتخاب آزادي شاعر را تأمين مي کند و او از راه روسيه عازم تهران مي شود. در مجلس سوم به بهانه مقالاتش درباره آزادي زنان، اعتداليون و حتي بعضي از سران دموکرات با اعتبارنامه اش مخالفت مي کنند، تا سرانجام بعد از شش ماه به تصويب مي رسد و شاعر پا به عرصه مبارزات پارلماني مي گذارد.
 
مبارزات پارلماني و مطبوعاتي
همزمان با خدمت نمايندگي در مجلس تهران، بهار انتشار دوره سوم نوبهار را از تاريخ 14 آذر ماه1293 ش در تهران آغاز مي کند. تأليف و تدوين گوشه اي از تاريخ سياسي افغانستان و انتشار آن در نوبهار سال چهارم، از شماره 61 به بعد (مرداد ماه 1294)، نمايشگر بخشي از راهبرد شاعر با توجه به وحدت منطقه در مبارزه با استعمار است. آثار اين دوره بهار، آثاري است به راستي جنگنده و برانگيزاننده. حيات سياسي کشور براي او عرصه نبردي است که سلاح ملت در آن اهرم دوگانه دين و وطن است. سروده هاي محکم و گزارشگرانه، نظير مثنوي هاي «ساقي نامه»  و «انسان و جنگ» ، که در آن اميد داشتن يک حکومت نيرومند نيز زبانه مي کشد؛ اميدي که چون بسيار اميدهاي ديگر، روشنفکران آن را دان مي زنند، براي توده ها تبليغ مي کنند، اما اغلب تحقق عملي آن به گونه اي خلاف انتظار در مي آيد. از آن جمله است داشتن رهبري نيرومند و با اراده براي کشور، که در قصيده کوتاه و زيباي «پيشگوئي»  بدان اشاره شده است، بي آنکه شاعر بينديشد که شايد به جاي اين رهبر نيرومند، و لابد آزاديخواه، مستبدي بر سر کار آيد:
بهارا بهل تا گياهي برآيد
درخشي ز ابر سياهي برآيد
در اين تيرگي صبر کن شام غم را
که از دامن شرق ماهي بر آيد...
برون آيد از آستين دست قدرت
طبيعت هم از اشتباهي برآيد
برين خاک، تيغ دليري بجنبد
از اين دشت، گرد سپاهي برآيد
گدايان بميرند و اين سفله مردم
که بر پشت زين پادشاهي بر آيد....
اما با اين که شاعر، در اوج خشم از بي تحرکي توده ها، آنان را گدا و سفله مي شمارد، خشم او دشمنانه و نااميدانه نيست. او مي کوشد با خوي هاي بد عوام مبارزه کند و اخلاق نيکو را توصيه کند و چاره اصلي را که نو شدن و تجدد است به ياد آورد. از اين رو، در قصيده زيباي ديگري به نام «يا مرگ يا تجدد»  راه حلي را ارائه مي دهد که در تمام زندگي اش به شکل هاي گوناگون تکرار خواهد کرد:
يا مرگ، يا تجدد و اصلاح
راهي جز اين دو پيش وطن نيست
و گرچه عليه سستي و خمودگي مردم با زباني گزنده و همه فهم شعر مي نويسد، اما فساد رهبران قوم را علت اصلي واپس ماندگي آنان مي داند؛ اين است که يکبار نيز روزنامه اش به فرمان سلطان وقت، احمدشاه قاجار، به طور پاورقي به چاپ مي رسد.
در سال 1918 م (1297 ش) جنگ جهاني اول پايان مي گيرد. روسيه گرفتار جنگ داخلي است، آلمان شکست خورده و انگلستان فرصت مي يابد که يکه تاز صحنه سياست ايران شود. شايد از همين زمان بهار به هواداران قوام السلطنه پيوسته باشد؛ اما هنگامي که برادر بزرگ قوام، يعني وثوق الدوله، قرارداد 1919 م را با انگلستان مي بندد، که قبول نوعي تحت الحمايگي براي کشور به شمار مي آيد، مي تواند درماندگي و بلاتکليفي شاعر مسئول را حس کرد. اکثر شاعران و نويسندگان آزاديخواه با اين قرارداد مخالفت کرده اند و اين مخالفت در آن ايام نوعي شناسنامه ملي به شمار مي آمده است. اما بهار اظهار نظر در اين باره را مسکوت مي گذارد و از همه بدتر از سوي مخالفان سياسي اش متهم مي شود که از وجوه رشوه سهمي به او رسيده است . در ديوان بهار مکاتبه منظومي بين وثوق الدوله استمالت و به سوي او دست دوستي دراز کند، اما پاسخ وي رباعي تلخ وزير است که بي نيازي و بي زاري خود را از سکر کلام و شمشير قلم شاعر اعلام مي کند. آنگاه بهار، غرور شاعرانه خود را به ياد مي آورد و چنين مي سرايد:
اي خواجه وثوق، گاه غرق تو رسد
هنگام خمود رعد و برق تو رسد
جامي که شکسته اي به پاي تو خلد
تيغي که فکنده اي به فرق تو رسد
مي توان با استناد به همين مجادله منظوم نتيجه گرفت که هرگز رابطه بهار با امضاء کننده قرارداد 1919 م (عليرغم دوستي شاعر با قوام السلطنه) دوستانه نشده است. در همين اوان است که بهار با خانم سودابه، فرزند صفدر ميرزا قاجار از خاندان دولتشاهي کرمانشاه، ازدواج مي کند. اين ازدواج طي ده سال آينده، شش فرزند (دو پسر و چهار دختر) براي او به بار مي آورد.
طي مدتي که بين پايان جنگ جهاني و کودتاي قزاقان فرصت است، اوضاع کشور در نوعي هرج و مرج و بلبشو مي گذرد. مطبوعات و احزاب از فضاي آزادي که بر اثر ضعف دولت به وجود آمده، براي حمله هاي لجام گسيخته به يکديگر استفاده مي کنند و تقريباً هيچ کدام متوجه خطر اصلي نيستند. برخوردهاي مطبوعاتي بيشتر ارزش ها را لکه دار و مخدوش کرده است. قهرمانان مشروطه يکايک از صحنه خارج مي شوند. نه ستارخان، نه يپرم خان و نه حيدر عمو اوغلي در اين دنيا جائي ندارند. در اواخر سال 1299 ش نوبت شيخ محمد خياباني و نهضت دموکرات ها در تبريز فرا مي رسد. حکومت محلي دموکرات ها، به رهبري شيخ محمد خياباني روحاني دموکرات منش، که امور نشر و مطبوعات آن با تقي رفعت روشنفکر تحصيل کرده و نوگراي آن دوران بود، به دست قواي دولتي به رهبري مهديقلي مخبرالسلطنه (والي آذربايجان) در هم مي شکند. خياباني کشته مي شود و تقي رفعت ، که مبارزات قلمي اش در روزنامه تجدد تبريز و مجله آزاديستان با بهار درباره تجدد و انقلاب ادبي حامل نخستين جوانه هاي توجه صحيح به نوپردازي است، از شدت اندوه خودکشي مي کند. آيا خياباني همانطور که دشمنانش ادعا مي کردند در راه تجزيه کشور گام بر مي داشت؟ گفته معروف او «ايران لايموت و آذربايجان لايتجزي از آن» دست کم نشانه صافي نيت خياباني است. بهار نيز همين نظر را دارد و در سوگ رهبر دموکرات هاي آذربايجان ترجيع بند جانسور و پرخاشگري مي سازد ، که در آن اين بيت مکرر مي شود:
گز خون خياباني مظلوم بجوشد
سرتاسر ايران کفن سرخ بپوشد
اما نکته بديع در اين شعر دريافت هنرمندان بهار از بي بنيادي حکومت روز است، که مي سرايد:
از آستي ار دست حقيقت به در آيد
اين دستگه غير طبيعي به سر آيد
بهار، در آثار قبل از کودتايش، حس مي کند که نظام حکومت موجود، به خاطر ساختار غير طبيعي و غير منطقي خود، دير يا زود منهدم خواهد شد.
 
5هار و رژيم کودتا
روز سوم اسفند ماه 1299 ش، کودتاي قزاقان به سرکردگي رضاخان مير پنج روي مي دهد. دولت تهران آنچنان ناتوان و بي ابتکار است که کودتا با حداقل تلاش به پيروزي مي رسد و دو روز بعد فرمان رياست وزراء سيدضياء الدين (طباطبائي)، به عنوان نخست وزير کودتا، از احمدشاه گرفته مي شود. دولت جديد که به «کابينه سياه» معروف مي شود، مي کوشد با گرفتن قيافه انقلابي از آرزوهاي جامعه سوء استفاده کند. بي درنگ گروهي از رجال قوم و سران اشراف کشور توقيف مي شوند. آيا اين همان رژيم مقتدر و نجات بخشي است که در ادبيات آرزويش را مي کردند؟ عارف و عشقي و بسياري روشنفکران مدت ها چنين باوري داشتند، اما بهار نه! زيرا گذشته از هر چيز، او به خاطر وابستگي اش به گروه قوام السلطنه، جزو دستگيرشدگان است. شاعر جمعاً سه چهار روز در زندان و سه ماه در ملک خود در شميران تحت نظر مي ماند. در همان زندان کوتاه مدت، يکي از چکامه هاي نفيس و به يادماندني خود را مي سرايد. قصيده «هيجان روح» ، گوئي تپش هاي سينه شاعر و نفس هاي هيجان زده او را اساس ساختار خود کرده است. در بيت هاي آغازين، هر مصرع اول حاوي معنائي است چون طنين ضربت يک نفس و مصرع دوم با همان ضرباهنگ، چون دم و بازدم، به آن پاسخ مي دهد. مرد محبوس، به مدد شهود شاعرانه دريافته است که تاريخ ميهن او به طور جدي ورق خورده و آينده از لوني ديگر است. حوادث چهار سال بعدي، يعني تعطيل نهادهاي مشروطيت و روي کار آمدن پادشاهي خودکامه پهلوي، مويد همين حس شهود است. با اين همه لبه تيز حمله بهار، متوجه سست رأيي، زرپرستي و بي تصميمي احمدشاه است، که به هر حال به عنوان پادشاه مشروطه حق دخالت در امور را نداشت، و نه متوجه انتقاد از بانيان کودتا:
اي خامه دو تا شو و به خط مگذر
وي نامه دژم شو و ز هم بر در
اي فکر دگر به هيچ ره مگراي
وي وهم دگر به هيچ سو مگذر
اي گوش دگر حديث کس مشنو
وي ديده دگر به روي کس منگر...
اي توسن عاطفت سبک تر چم
وي طائر آرزو فراتر پر
اي روح غني بسوز و عاجز شو
وي طبع سخي بکاه و زحمت بر...
اي نفس بزرگ خرد شو در تن
وي قلب فراخ تنگ شو در بر
اي بخت بلند پس شو ايدون
وي اختر سعد نحس شو ايدر
اي نيروي مردم ببر خواري
وي قوت راستي بکش کيفر
اي گرسنه جان بده، به پيش نان
وي تشنه بمير پيش آبشخور
اي آرزوي دراز بهروزي
کوته گشتي، هنوز کوته تر
اي غصه زاد و بوم بيرون شو
بيرون شو و روز خرمي مشمر
هان شمع بده، که تيره شد مشرق
هان رخت منه، که شعله زد خاور
اي خلق، فقير شو ز سر تا بن
وي قوم، اسير شو ز بن تا سر
اي ملک، درود گوي آن را کو
زر بستد و ساخت کار ما چون زر...
سه ماه و اندي پس از کودتا، سيدضياء الدين برکنار مي شود، بي سرو صدا ايران را ترک مي کند و رضاخان سردار سپه به عنوان وزير جنگ و همه کاره کشور به صف اول مي آيد که اين تنها نتيجه کودتاست؛ زيرا قوام السلطنه، که جزو محبوسان بود، از زندان بيرون مي آيد و يکسر به رياست وزراء منصوب مي گردد. زندانيان از جمله بهار، نيز آزاد مي شوند. شاعر به کار مي پردازد، در همان سال از بجنورد به عنوان نماينده مردم در مجلس چهارم انتخاب مي گردد. او در اين مجلس به فراکسيون اقليت، به زعامت سيد حسن مدرس، مي پيوندد که هدف اصلي شان مبارزه براي حفظ اصول مشروطيت و عملکرد عيني شان جلوگيري از مطلق العنان شدن سردار سپه است. بهار انتظار دوره جديد نوبهار هفتگي را از مهر ماه 1301 آغاز مي کند و در آن سلسله مقالاتي درباره تاريخچه اکثريت در مجلس چهارم به چاپ مي رساند. در همين زمان نزد هرتسفلد آلماني به فراگيري زبان پهلوي مي پردازد (که تا سال 1305 به طور مي انجامد و بهار بعدها متن هايي را از پهلوي به فارسي ترجمه خواهد کرد)
بين سال هاي 1300 تا 1304 شمسي (فاصله ميان کودتا و تغيير سلطنت)، تاريخ ايران دستخوش زير و بم هاي بسيار مي شود. اگر به آثار بهار بنگريم، خواهيم ديد که در آغاز نبرد تعيين کننده اي در جبهه مطبوعات در مي گيرد که قوي ترين و موثرترين نهاد مشروطيت است. دستگاه حکومت با کمک مالي و عملي وزير جنگ، يک جناح مطبوعاتي طرفدار خود به وجود مي آورد. اين جناح مي کوشد هاله تقدسي بر گرد شخصيت  سردار سپه، به عنوان «ناجي ايران»، پديد آورد و شخصيت هاي مخالف را در اذهان عمومي بي ارج و بي اعتبار سازد. طبعاً مخالفان نيز با همه اختلاف هاي دروني در مقابله با ديکتاتوري و دفاع از آزادي هم سخن هستند. البته اين چند دستگي منجر به اشتباهاتي نيز در کار اقليت مي شود؛ مثلاً آنان با مخالفت خود دولت مستوفي المملاک را که رجلي ملي و مستقل بود واژگون کردند و اين عملاً ريختن آب به آسياب قدرت مداري رضاخان بود. چند قصيده و قطعه بهار در اين دوران وقف پاسخ گوئي به حملات دشمنان مطبوعاتي شده است. مثلاً «سکوت شب»  يا «به يکي از روزنامه نويسان هتّاک»  که به عنوان نمونه بيتي از آن را مي آوريم؛ پاسخ تند بهار نشان مي دهد که او و يارانش در معرض چه اتهام ها و توهين هايي بوده اند:
من اگر مي مي خورم، تو چيز ديگر مي خوري
ور من افيون مي کشم، تو چيز ديگر مي کشي
حتي در قصيده معروف «دماونديه» ، که از شهچامه هاي بهار به شمار مي آيد، نيز نفرين شاعر را خطاب به شهري که مطالبات آزاديخواهانه خود را فرا گذاشته و با بي خيالي تسليم جاه طلبي هاي زور مداران شده است، مي شنويم. در انتخابات مجلس پنجم در 1302، بهار به عنوان نماينده کاشمر( ترشيز) برگزيده مي شود و کم و بيش در فراکسيون اقليت مجلس و به عنوان نويسنده و شاعر در روزنامه هايي که بيشتر آنها را يک تنه اداره مي کند، با سلطه غيرقانوني رضاخان سردار سپه به مقابله بر مي خيزد. بهار اصولاً مردي خويشتن دار و مودب است، ولي در مقابل مشي عوام فريبانه و هتّاکانه مطبوعات طرفدار سردار سپه، خود را مجبور مي بيند که معامله به مثل کند. قطعه بلند «استهزاء» ، که تقليدي طنز آميز از پيش گوئي هاي منسوب به شاه نعمت الله ولي است، براي شکستن بتي که طرفداران سردار سپه از او به عنوان «ناجي ايران» ساخته بودند، سروده شده است. در اين قطعه، که احتمالاً در آن زمان چاپ نشده ولي نسخه هاي آن دست به دست مي گشته است، بهار به جشن و چراغاني که پس از سرکوب شيخ خزعل در خوزستان، به دست سردار سپه، در شهر تهران برپا شده بود مي پردازد و حريف را به ريشخند مي گيرد؛ نمونه اي است از طنز نيشدار و عصبي شاعر:
عکس سردار را به هر طاقي
جفت نقش و نگار مي بينم
از بر فراق او نهاده ز کنج
تاج گوهر نگار مي بينم
بنده سردار را فقط برعکس
پدر تاجدار مي بينم
طاق نصرت که بسته شد با زور
بدتر از چوب دار مي بينم...
اما سردار سپه يک مرحله تعيين کننده نبرد را با فرستادن احمدشاه به خارج به سود خود خاتمه داده است. مشاوران ايراني او از قبيل تيمورتاش، دبير اعظم، داور نصرت الدوله، ترغيبش مي کنند که از فرصت استفاده کند و علم جمهوريخواهي برافرازد. اين عنوان مترقي، بر روشنفکران آزاديخواه و مطبوعات پر نفوذ بسيار موثر خواهد بود و در واقع آنها را خلع سلاح مي کند. مثلاً عارف قزويني، به خاطر دشمني ژرفش با قاجاريه و اشرافيت حاکم و نيز سوداي سوزان عدالت خواهي، به برنامه جمهوريت دل مي سپارد و چند کنسرت پر سروصدا به سود جمهوري در پاره اي از نقاط ايران برگزار مي کند.
بهار و يارانش فريب اين ظاهر سازي را نمي خورند و يادآور مي شوند که اساس طرح جمهوري فريب مردم است، بهانه اي است که به نام اراده ملي قانون اساسي را لغو کنند. شايد در پاسخ به کنسرت هاي عارف باشد که بعدها بهار شعر کوتاهي از ميرزاده عشقي را تکميل مي کند و با عنوان «جمهوري نامه» ، به نام عشقي در روزنامه او، يعني قرن بيستم، به چاپ مي رساند. در اين منظومه مفصل، بهار ضمن رسوا کردن دست اندرکاران طرح جمهوري با ذکر نام و نشان، خود و همفکرانش را از مبارزه ارتجاعي با عنوان مترقي «جمهوريت» بري مي داند و با زباني ساده به مردم يادآور مي شود که اين عنوان فقط بهانه اي بوده است براي قدرت گيري يک ديکتاتوري. او همصدا با عشقي، به قدرت رسيدن رضاخان را با شيوه نادرشاه در سرنگوني صفويه مقايسه مي کند و مي نويسد:
مگر او غافل است از قصد يارو
که مي خواهد نشيند جاي قاجار
همان طوري که کرد آن مرد افشار
دريغ از راه دور و رنج بسيار...
البته بهار در پنهان کردن نام خود، به عنوان يکي از دو سراينده جمهوري نامه، حق داشت زيرا چند ماه بعد ميرزاده عشقي به دست مزدوران نظميه و به فرمان مستقيم سردار سپه در خانه اش ترور شد. (تيرماه 1303)
شاعر در راستاي مبارزه مستمرش با توطئه جمهوريخواهي، از يک شگرد مطبوعاتي سود مي برد. در روزنامه ناهيد، که از وظيفه خواران سردار سپه است، مسمطي در ستايش جمهوري چاپ مي کند که کلمات آغازين مصرع ها جداگانه بيت ديگري تشکيل مي دهند در نکوهش جمهوري قلابي. حتي در پايان، خود روزنامه ناهيد را نيز به اين شيوه رندانه مسخره و تخطئه کرده است. نمونه اي از شگرد به کار رفته در اين مسمط:
«جمهوري» ايران چو بود عزت احرار
«سردار سپه مايه» حيثيت احرار
«ننگ است» که ننگين شود اين نيت احرار
کاين صحبت اصلاح وطن نيست که جنگ است
و رمز کشف شده چهار مصرع بالا بيت زير است:
جمهوري سردار سپه مايه ننگ است
کاين صحبت اصلاح وطن نيست که جنگ است
نمونه ديگر:
«از کار قشون» کشور ايران شده گلزار
«حال خوش» ايران شده مشهور در اقطار
«از ما چه توقع» به قبال صف قاجار
کاين فرقه بر اين گله شبان نيست پلنگ است
و کشف چهار مصرع بالا بيت زير است:
از کار قشون حال خوش از ما چه توقع
کاين فرقه بر اين گله شبان نيست پلنگ است
به هر حال زمينه هاي تبليغي مخالفت با جمهوري نتيجه داد و در آغاز سال 1303 مبارزه جانانه اقليت به رهبري مدرس، که باعث شورش مردم تهران در جلو مجلس شوراي ملي شد، برنامه جمهوريت را ناکام کرد؛ تا آنجا که سردار سپه و مشاورانش اساساً پيشنهاد جمهوري را کنار گذاشته، به فکر تغيير سلطنت افتادند. عملکرد آنان که آميزه اي از تهديد و تطميع بود، از ترور شاعر روزنامه نويس گرفته تا زنداني کردن و به چوب بستن مديران جرايد و بذل و بخششي که عايد سياسيون يا مطبوعات موافق و سربراه مي شد، آخرين سنگر سخنگويان آزادي، يعني مطبوعات، را خاموش مي کرد و ملت که از چراغش محروم شده بود، در تاريکي تلوتلو مي خورد و کم کم به چهره ناظري بي طرف در مي آمد. در پائين 1304 گروه اقليت رهسپار آخرين مبارزه شد: مبارزه اي که سردار سپه آن روزگار و رضا شاه بعدي هيچگاه دست اندرکارانش را نبخشيد و اگر بهار جان به در برد گفته خواهد شد چگونه توانست با روشي تقيه آميز، بدون آنکه عقايد خود را انکار کند، جانش را نجات دهد. روز هفتم آبان ماه سال 1304 ياسائي، يکي از وکلا، پيشنهاد خلع احمدشاه را از سلطنت عنوان مي کند. بهار به عنوان سخنگوي مخالف و نماينده اقليت پشت تريبون مي رود و با افسون کلام رشته هاي اکثريت را پنبه مي کند، سپس از جلسه خارج مي شود که سيگاري بکشد؛ البته موضوع مخالف او فوراً با تلفن به اطلاع نظميه و شخص سردار سپه، که در اين هنگام هم رئيس الوزرا و هم وزير جنگ است، مي رسد و حکم قتل بهار صادر مي شود. در بيرون مجلس ناگهان صداي تيراندازي به گوش مي رسد، جلسه به هم مي ريزد و چند دقيقه بعد رسماً تعطيل مي شود. روز بعد فرخي يزدي به خانه بهار مي آيد و به او اطلاع مي دهد که تروريست هاي پليس اشتباهاً به روزنامه نگاري به نام واعظ قزويني، که شباهتي با بهار داشته، حمله کرده و او را به وضع دردناکي در خيابان سر بريده اند (و البته ساعتي بعد متوجه اشتباه خود شده اند). به هر حال جان بهار همچنان در خطر است و او نمي تواند تا اين غوغا فروکش نکرده از خانه بيرون آيد و به خصوص در جلسه 9 آبان ماه، که پيشنهاد تغيير سلطنت به رأي گذاشته مي شود، نبايد حضور يابد. بهار در قصيده «يک شب شوم» ، اين ماجرا را با زباني فاخر و کلاسيک بيان کرده است و در منظومه مثنوي «کارنامه زندان»  با زباني گزارشي و ساده به شرح آن مي پردازد. از جمله مي نويسد:
شد مدرس از اين حديث خبر
بهبهاني و دوستان دگر
همه دادند سوي من پيغام
که تو فردا منه به مجلس گام
گفتم که قوم را که اين نه رواست
مردم و زيست به دست خداست
حيف باشد که جلسه فردا
من نباشم ميان جمع شما
دوستان لابه ام نپذيرفتند
يک دو تن شبه به خانه ام خفتند
که مبادا برون شوم ز سراي
روز شنبه نهم به مجلس پاي
زين سبب روز طرح بيدادي
نهم ماه و مرگ آزادي
نقل گفتار من کسي نشنيد
ناله زار من کسي نشنيد
روز نهم آبان ماه 1304 ش برآيند تاريخي حوادث چهار سال گذشته بود و بهار حق داشت که از شرکت نکردن در اين جلسه تاريخي افسوس بخورد. آن روز در مقابل جنجال مرعوب کننده اکثريت، قرار شد که مخالفان حداقل از شرکت رد رأي گيري خودداري کنند. مجموعاً 37 وکيل به معاذير گوناگون با تغيير سلطنت مخالف و سپس يکايک جلسه را ترک کردند. اما چند تني نيز با سخناني به توضيح نظر گاه مخالفان پرداختند، که مستدل ترين آنها نطق دکتر محمد مصدق بود که اولين سخنراني تاريخي او به شمار مي آيد. به هر حال پس از رأي گيري، احمدشاه قاجار خلق شد و والاحضرت رضا پهلوي موقتاً به جاي او نشست تا ماه بعد مجلس موسسان او را رسماً پادشاه اعلام کند. از اين قرار يک تصادف باعث شد هک بهار نيز به سبک عشقي معدوم نشود. گرچه کارنامه هنري اش تا همان سال نيز بسيار غني مي نمايد، اما او وامدار آثار ارجمندتري به گنجينه ادبيات فارسي است. اينک شاعر که پشت گرم قوام و گروه او بود، ناگهان خود را بي دفاع مي يابد. او که در سال اخير، بيشتر جرايد اقليت را با اسم هاي آشنا و ناشناس اداره کرده بود و هجويه هايش عليه برنامه هاي سردار سپه دست به دست مي گشت، مي داند که آن فرمانرواي کينه توز فراموشش نخواهد کرد. بايد نشان دهد که از اين پس سربراه و بي خطر خواهد بود و از اينجا دوره اي در زندگي بهار آغاز مي شود که ترکيبي است از سربراهي ظاهري و مبارزه پنهاني، يعني نوعي تقّيه. پس تسليم توصيه سازش کارانه بخري دوستانش مي شود؛ رجالي چون تيمورتاش و نصرت الدوله، که با شاعر حق صحبت قديم داشتند اما از مدتي پيش در سلک طرفداران سردار سپه در آمده و براي او برنامه ريزي مي کردند و شاعر در خلوت خود قصيده هجوآميزي در انتقاد از تاجگذاري رضاشاه مي سرايد ، که مطلع آن چنين است:
پهلوي تاج به سر ار نهد از بدکاري است
نيست آن تاجگذاري که کله برداري است
ولي اندکي بعد در سلام نوروز 1305، به توصيه همين دوستان، شعري به نام «چهار خطابه» در حضور شاه جديد قرائت مي کند. از نظر شاه، بهار برجسته ترين اديب و شاعر جناح مخالف اينک به پاي خود در بارگاه او حضور يافته است؛ اما شعر «چار خطابه» چيزي در رديف مديحه هاي سنتي درباري نيست. شاعر چون مصلحي وطن دوست و نصيحت گوئي بلند مرتبه با شاه برخورد کرده، خاکساري نکرده و حتي خود را به عنوان استاد ادب بيش از شاه مورد ستايش قرار داده است. در خطابه اول بهار پادشاه خشن را مي ستايد، اما او را به ويژه به داشتن «رحم» تشويق و توصيه مي کند. در خطابه دوم نخست امتيازي به شاه جديد مي دهد،  چرا که او طي هزار سال اخير تنها پادشاه ايراني تبار (به استثناي کريم خان زند) به شمار مي آيد؛ اما بلافاصله خود را به نام زنده کننده زبان دري، که به عکس سنت تکّدي شاعران همواره درس استقلال طلبي و ميهن پرستي به ملت داده است، تجليل مي کند. در خطابه سوم شاه را به اصلاحات نيکو تشويق مي کند، يعني همان چيزي که از آغاز برنامه سخنگويان و طرفداران مشروطيت بود: گسترش زراعت، ساختن راه آهن، کشف معادن، بنياد شهرهاي جديد و سرانجام زنده کردن آئين هاي کهن ايران باستان، چون جشن مهرگان و سده و از اين دست. در خطابه آخر، بيش از هر چيز پايه معرفت و قريحه خود را بالا مي برد و از فراز

نظري براي اين محصول ثبت نشده است.


نوشتن نظر خودتان

براي نوشتن نظر وارد شويد.

محصولات
نظر سنجي
نظرتون در مورد ویکی پروژه چیه؟
  •   مراحل ثبت نام خیلی زیاده!
  •   مطلب درخواستیم رو نداشت!
  •   ایمیل نداشتم که ثبت نام کنم!
  •   مطلبی که میخواستم گرون بود!
نظرنتيجه